Tuesday, December 30, 2008

برهنه


برای او که برهنه است هر روزش زمستان است

برای او که تنها ست هر لحظه اش سرد است
تغییر فصل معنایی ندارد زمانیکه در زمان نیستی
تنها امیدش آمدن مرد تبر بدست است

Thursday, December 25, 2008

وارونه ها


میگن این روزها هوا وارنه شده تو این شهر

اداره هوا شناسی بیخبره که سالهاست همه چیز این شهر و آدمهایش وارنه اند

افکار وارنه

محبتهای وارنه

دوستی های وارونه

رفتار های وارونه

داره میترکه از حسادت خودش رو برنده جا میزنه

داره میمیره از کینه خودش رو عاشق جا میزنه

داره مغزش رو میکشه رو زمین و راه میره اما خودش رو سربالا و متفکرجا میزنه

داره تو دلش غنج میره یه شکلات برداره میگه نه ممنون

ای داد.....چی عوض شده؟آره ماسک بزن روی صورتت

این شاید بتونه جلوی ورود هوای پاک رو بگیره

هوای پاک ما رو مسموم میکنه

ما با ذرات معلق دروغین تو این شهر نفس کشیدیم و بزرگ شدیم

اما وارونه بودن واسه اونی که میدونه نباید وارونه موند سخته

مگه نه شفق؟

من ماسک فیلتر دار ندارم

تمام این ذرات رو مثل خیلی ها که نمی خوان وارونه باشن نفس میکشم

تا شاید هوای پاک رو با شامه ام بیابم

میدونم که اگه هوای شهرم وارونه است دل من و افکارم وارونه نیست

ماسک ماله اونایی که میترسن وارونگی شون لو بره

میترسن با حقیقت پاک روبرو بشن

میترسن خودشون رو تو آینه نگاه کنن

یه عکس ازشون میگیرم

وارونه اند

Tuesday, December 23, 2008

Grammatik

مرگ انعكاس نوريست كه روي پنجره همسايه افتاده
خيره مي شوي در اين انعكاس
انعكاس آزار دهنده
اما چشم از آن بر نمي داري
مرگ بازي گرامر است و كلام
مرگ بازي همسايه است و سرگرمي تو

...............................................................................................................................................................
der tod

des todes

dem tod

den tod


der tod des todes

dem tod den tod.



Ernst Jandl
.............................................................................................................
این شعر به زبان آلمانی است
ترجمه اش را هم معذورم....سعی کنید حتی اگر آلمانی بلد نیستید این جملات را بخوانید....بازی گرامر زبان هست و مرگ
عکس هم اتفاقی است از انعکاس نور و پنجره

Saturday, December 20, 2008

Goodbye Fall


زمان در را بسته تا دقایقی کوتاه پائیز پیش ما بماند

سرما آنطرف در منتظر تمام شدن این شب است

و

ما همچنان زمان را از دست میدهیم

اما امشب زمان پیش ما می ماند نگه اش دارید و از آخرین بازی های رنگ پائیزی لذت ببرید

قرمز چون دانه های انار

سبز چون پوست هندوانه

نارنجی چون آجیل

و زرد چون جلد دیوان حافظ

Thursday, December 18, 2008

she is waiting for...


در انتظار ردی از نگاهی آشنا ساعتها خیره بود به خیابان
در انتظار بوی دوستی از رهگذری غریب هرچه تعفن دورغ بود را بویید
شاید حقیقتی از دوست بیابد
اما جز توهمی حباب آلود از دود سیگار هیچ ندید

Sunday, December 14, 2008

سر بالا


سرت را بالا بگير

از پشت نورها شايد خدا را ببيني كه او هم سرش را بالا گرفته

شايد خدايش را ببيند

...............................................

اين عكس در وضعيتي بس خنده دار گرفته شد

Friday, December 12, 2008

دیاپازون دل تو منم


چطوره بریم گپ بزنیم

باشه کجا؟

جایی که بارون میاد

مگه تو این شهر چنین جایی هست؟

اگه من و تو باشیم بارون میگیره

کافه باران

چه ساعتی؟

ول کن زمان رو بیا زمان هم میاد

پس من یک ساعت زودتر میام

چرا؟

هیجان دارم شاید

نه بابا زیادی خوش قولی

شاید

از بالا میای یا پائین خیابون؟

میام

کنت 8 میکشی؟

آره

جالبه منم

هشت سیلنر هم که سواری

آره

منم

پیانو هشت اکتاو هم که میزنی

آره

اما من همیشه منتظر چنین دختری بودم با پیانویی به عنوان موزیک متن

من دیاپازونم.... ساز دل رو کوک میکنم

یه لا 440 بده

بد ناکوک شدی کی با دلت بد ساز زده؟

تو کوکش کن

کوک میشی با لای 440 دل من همصدا شو

دیدی کوکی

الان 4 سال که کوکیم

دیگه صدای فالش نداریم

مگه نه؟

آره

Monday, December 8, 2008

شب در انتظار شب


شب بیدار ماند تا خواب نبیند

می ترسید از رویایی که با بیداری صبح آب شود

رویا سرگردان در شب به انتظار چشمانی تنها در کوچه ها پرسه میزد

چشمان پر از اشک به خواب نرفت

و

همه در سکوت شب منتظر یکدیگر ماندند

Saturday, December 6, 2008

گفتگوی ادیان یا اختلاط ادیان


استاد آر پی جی میگفت در محله ارامنه بوده و مشغول عکاسی از خنزر پنزرهای درخت کریسمس که مغازه دار گفته این روزها بیشتر مشتری هاش مسلمونا هستن

کلی خندیدیم و بعد از خنده یه سکوتی کردیم و گفتیم هان؟ چرا؟

شروع کردیم به آسیب شناسی این مسئله که البته به جایی هم نرسیدیم

مادر استاد آرپی جی هم گفت چندتایی ارمنی میشناسه که سفره حضرت ابوالفضل پارتی میاندازن

خب تعجب بیشتر شد

چرا؟

اولین جواب اینکه خب به توچه حتما دوست دارن

دومین جواب اینکه به این میگن گفتگوی ادیان یا اختلاط ادیان یا اعوجاج ادیان یا

سومین جواب اینه که متدینین دچار خودباختگی دینی شده اند

چهارمین جواب اینکه حتما حضرات پیامبران اون بالا به یه زدوبندهایی رسیده اند و تعاملاتی

جواب هرچه هست مهم حس آرامشی است که از هر شیوه ای بدست می آید و حس رهایی
اما من همچنان در بدست آمدن این حس دینی شک دارم
البته به اهالی دادگاه تفتیش عقاید متذکر می شوم که بنده خیلی پیش از اینها در راه پله های گروه فلسفه خونم مباح شده بود
تنبلی خودتان بوده که بنده همچنان در این افکار پلید وول می خورم

...................................................................................

این هم عکسی دیگر از تجربه عکاسی در شب

Tuesday, December 2, 2008

ملکوت اجاره ای


چند روز پیش رفته بودم کافی نت دیدم در باز شد خدا اومد

به صاحب مغازه گفت می خوام لاتاری آمریکا پر کنم آقا هه گفت چشم فقط یه عکس می خواد با حجم

که یه دفعه خدا عصبی شد و گفت چی؟ شوخیت گرفته.....عکس بدم....عمرامیلیون ساله کسی نفهمیده چه شکلی ام حالا عکس بدم

ببخشید خب اما این قانون لاتاریه

من که گیج شده بودم از خدا پرسیدم ببخشید شما چرا می خواین برین آمریکا؟

گفت چطور؟ مگه من چمه؟

گفتم چیزیتون نیست....بی ادبی من رو ببخشیدهمینطوری پرسیدم

اونم گفت خب منم همینطوری می خوام برم آمریکا

بعد با نگاهی تحقیر آمیز بهم گفت این زندگی من دارم؟می دونی ماهی چقدر اجاره این ملکوت هفت طبقه رو میدم؟می دونی فشار گاز جهنم اومده پائین دیگه آتیش ندارم؟می دونی از وقتی بنزین سهمیه بندی شده عزرائیل قالیچه پرنده اش رو پارک کرده خونه کارت سوختش و اجاره داده و بیخیال کار شده؟می دونی چقدر همه از من توقع دارن که چه ها کنم اما نمیدونن که الان 5 میلیون ساله حقوق نگرفتم
دیدم نه انگار دلش خونه

گفتم بله خب حق دارین....اومدم بگم به امید خدا فوری زبونم و گاز گرفتم و گفتم برنده میشین حتما