Thursday, December 31, 2009

دیگران


چشمان خیس
نورهای رنگی شب
تجسم هجوم پنجره های دیگران بر روی خانه ات
انعکاس هر تصویر
طاقت می خواهد
هر دیدنی طاقت می خواهد
من
.
.
.
نه ندارم دیگر
انگار چنان سر ریز شده ام
همچون آب بر کف زمین
با کهنه پارچه ای بازمانده ام را خشک کن

Monday, December 21, 2009

غروب

بگذار سرخ ات کند
رنگهای داغ رفتن اش
خون می پاشد بر سینه آبی و بنفش سلام ات
ابر سفید آغاز را پاره می کند
لکه
لکه
سرخ
تا بدانی هر آمدنی رفتنی دارد
و در یاد ات سرخ باقی بماند
خداحافظی اش را
که اگر باز آغازی بود آبی اش کنی با سلام ات
بگذار سرخ ات کند

Tuesday, December 15, 2009

فرار از خود

چنان خودت را درگیر می کنی با هرچه بیرون از تو است
که فقط نباشی
برای خودت
با خودت
نبینی تصویری را که انگار آشنا است در آیینه
حقیقتی که سالها است گیره شده به روح ات
تصویری که دروغ نمی گوید و تو از راستگویی اش گریزانی
تنهایی ها و دلتنگی هایی که بدون اجازه تو روبروی ات ظاهر می شوند
انکار اش می کنی
می شناسم ات؟
شرمنده فرصت ندارم
بگذار سر رسید ام را ببینم شاید هفته آینده بین کلاس هایم برایت وقتی خالی پیدا کنم

Thursday, December 10, 2009

"با" یا "بی"

با" ها را تنها با تو خواستن است"

بی" ها را در بی تو بودنشان رها کردم "

حرف ربط است قاعده ی زبان خواستن ها

"زندگی" با" یا " بی

انتخاب اش با من و تو

که بی من و تو انتخابی نیست