بر دیواره ی درونم جای انگشتان ظریفی بجا مانده که بودنی را برایم به تصویر می کشند
بودنی که بودن اش در شاید ها است
شاید هایی که همچون ذرات گرد و غبار معلق اند و رقصان در زمان
با چشمانم ذره به ذره شان را تعقیب می کنم
شاید روی عقربه های ساعت نشستند
......................
عکس بازی جام بود و آیینه



