Sunday, December 19, 2010

قاموسنامه کویر






بر دل کویر هیچ ردپایی ماندگار نیست


آنگاه که باد فراموشی وزیدن گیرد

Wednesday, December 1, 2010

شکاف میان نسلها





این خستگی بین نسلها را با چند خمیازه می توانی پر کنی؟

Wednesday, November 17, 2010

زن دیروز.امروز و فردا





دیروز می گفتند بپز...بشور...بزا...بمیر....روی سنگ قبر اش هم می نوشتند والده مکرمه حاج عباس


امروز می گویند بپز...بخوان....بشور...برو در جامعه...بزا...تربیت کن....حق ات را بگیر و دار فانی را وداع کن...یادش گرامی اولین زنی بود که در عرصه...فعالیتهای بسیار داشت


فردا چه خواهند گفت؟


حالم بهم می خورد از این بوی پیاز داغ ماسیده به عطر گوچی


مشمئز می شوم از این چادر پیچیده به تنی که هم باید مد روز بماند و هم حاجیه خانم حاج آقا


نقش های درهم و برهم که گیج مانده که خانم مهندس است یا زنیکه شوهر اش که شام اش دیر شده


جنبش زنان


جنبش ناجنبیده ای که از ابتدا هوس جنبیدنی داشته که وهم بوده و بس


چه وعده ها دادند برای این نقش امروز ات


آن وعده ها چه شد؟
خوشا به حال همان دیروزی که زیر چادرش و بیرون اش همان حاجیه خانم بود و عباس آقا صدایش می زدند توی کوچه


عطر اش هم همان پیاز داغ بود و مشام اش جز این بو چیزی را نبوییده بود


فردا چه خواهی بود زن امروز؟

Saturday, November 6, 2010

You cut her hair



Time
Has coloured in
The black and white
Of your sin
So burn
Burn the flag
Rip it up
Bury the Rags
But I will find you still
Move in for the kill
You cut her hair
So live
Live long
See her face
In everyone
And turn
Turn the page
Start again
Change your name
But I will find you still
Move in for the kill
You cut her hair
You cut her hair
You cut her hair
Tom Mcrae

Thursday, October 28, 2010

فاطمه

روزگاري تمام آرزوهايت در چمداني جا مي شوند
خنده ها
شادي ها
کودکي هايت
سبکباري
راه نمي روي بلکه پرواز مي کني
بزرگ تر که مي شوي
مي رسد روزگاري که تنها بدنبال
چمداني هستي که پشيماني هايت را درون اش جا دهي
تا همچون آرزوهايت بوي پوسيدگي نگيرند
........................
فاطمه عزيز
ممنونم که بي آلايش بودي
بي پروا خنديدي
بدور از رنگ و ريا
مهم نيست که کجا زندگي مي کني
مهم نيست کلکسيوني از گل سر نداري
مهم نيست کيف باربي نداري
.
.
.
.
چشمانت زنده اند و همین کافي است
باور کن

Thursday, October 14, 2010

کناره

آرام نشسته بود و سیگار می کشید
خیره بود به امواج آبی و زلال که بطری آرزوهایش را برده بودند
فهرستی از ای کاش ها
برای ساحلی دیگر
خوب می دانست که انتهای این خط افق هیچ است
و
زمین گرد نیست
اما به خود می گفت شاید برسد به دست کسی
آخر گفته اند زمین گرد است

Sunday, September 26, 2010

رفتن ها



از هر رفتنی ردی از اشک باقی است بر چهره
و هر ردی از اشک نشانی از حضوری
رفتن ها را با دل تنگی ها باید ماندنی کرد
و انگار این است رسم خاطره سازی
...........
باز هم فاصله
باز هم خداحافظی
و باز هم من و دلم که دیگر گیج مانده پشت تمام این فاصله ها
که برای چند دل باید تنگ شود

Saturday, September 18, 2010

بسپار به باد


سکان را رها کن
بسپار به باد
لغزان روي موجها
شناور در خيال
ساحلي هست براي قايق شکسته دلت
شايد دور
شايد سرد و ابري
اما هست

Tuesday, August 24, 2010

خوابی شاید


رنگین بود

دوست داشتنی

و سرد

به خنکای دم صبح لغزید بر پای خیالم

نرم

خوابی بوده شاید

یا گذری از درون قابها به پهنای آبی خیال

جایی که طیف خاکستری های پلید رنگین اند به نیکی

خواب بوده

خواب

..................

این نوشته رویا را باید همچون آنتی بیوتیک هر 6 ساعت یکبار خواند

Thursday, August 12, 2010

شرافت سکوت


وقتی رد شد از کنارم خواستم بگویم خسته نباشید
بعد فکر کردم چقدر گفتن اش احمقانه است وقتی خسته است
خسته بوده
همیشه
نطفه اش هم خسته بسته شده
چین و چروکهای صورت اش هم با خسته گی کنار هم صف کشیدند
پینه دستها ی اش از سوزش هر شب خسته اند
چقدر دوریم از خسته گی های مردم این شهر
و با گفتن خسته نباشید در پی یافتن عذری برای غفلت خود هستیم
............
آخ که چه بیهوده دهان باز می کنیم
و چه بیهوده کلمات را روی زمین می ریزیم
در حالیکه در دلمان هیچ لغتنامه ای برایشان نداریم
گاه سکوت شرافتش بیش از کلام است
از بی شرافتی ها خسته ام

Tuesday, August 3, 2010

ردی از یادها


یادهایی نرم و خزنده که خانه ها را پر می کنند
از حضورشان
نقش می بندند بر دیوار های سیمانی و سخت
واژگان
نگاره هایی اند از بودن ما
باید چشم دوخت به این رنگهای خاکستری دیوارها
و
گذر حضورشان را دید
...........................
عکس از من
ادیت از فرفری
و احساسی مشترک از پس فرسنگها فاصله
...........................
و دور زدیم فیلترینگ را
این شهر شهر دور زدن است و پر از میادین رنگارنگ برای دور زدن
بچرخ تا بچرخیم

Wednesday, July 28, 2010

تا ظهور سد شکن

از شکستن و فرو ريختن هر ديواري خسته ام
شما را نمي دانم
اينجا و هر بلاگري در اينجا فيلتر شده و عکس نمايش داده نمي شود
تا ظهور سد شکني که بيايد و فرو ريزد
اينجا عکسي گذاشته نمي شود
و گاه حالي و آني بود اينجا تنها مي نويسم
عکسها را مي توانيد در فتوبلاگ من ببينيد
به تازگي انعطاف پذيري ام قابليت خميري يافته
شکل مي گيرد به راحتي
شما را نمي دانم

Saturday, July 17, 2010

هنوز هم کودک ام


گفت همیشه از خودت خاطره زیبا در ذهن دیگران باقی بگذار
تنها نصیحتی که هنوز با همان طنین خاص خودش در ذهنم خانه کرده
ساختم

مجموعه ای از خاطراتی زیبا از خود برای هر که با من یا بر من بود
ساختم یادهایی که از پس نام من می آیند و می روند و من بیرون از این ساختنها تنها نگاهشان می کنم
و از خود می پرسم پس من؟
برای خودم چه خاطره ای از خود ساخته ام؟
زمان از روی این سوال سال به سال می گذرد
و هنوز دستانم از ساخته های خودم خالی است
و دستان دیگران سرشار
................................
امشب ملغمه ای از احساسم و خالی اززمان و مکان
هنوز هم بهترینها برایم می رسند
هنوز هم گرفتن اولین هدیه تولد مرا کودک می کند
واژه ها کوتاه اند برای تشکر از این هدیه ات فرفری
................................
عکس هم کودکی از محله بازارچه نایب السلطنه تهران
که می خواهد پناه پدری را تا ابد برای خود نگه دارد و شاید توانست
...................
پ ن:اگر عکس ها اینجا رویت نشدند روی عنوان پست کلیک کنید

Thursday, July 8, 2010

ترنم خيال

برآمده از هر خيالي که باشي
بايد تا انتهاي صدا تو را امتداد داد
و از هر زخمه اي بر ساز احساسي را خونين کرد
تا باز برآيد ترنم خيال تو
....................................
اگر عکس ديده نشد روي عنوان پست کليک کنيد

Thursday, June 17, 2010

بر لبه تنهایی ها



بر لبه تنهایی هایت هم که بنشینی
باز میبینی که پریدن بال هایی از شهامت می خواهد
.....................

چنان در سکوتم با خود این روزها که هر آهنگی را کوک و نا کوک بیرون از خویش می شنوم
روزی خواهی نواخت
شاید چند میزان جلوتر نوبت تو باشد
منتظر اشاره رهبر ارکستر بمان

Monday, June 7, 2010

دیوانگی شاد



عاقبت دیوانه سازم خویش را آقای دکتر
زرد.نارنجی.قرمز
با دستهای بسته
با عقلی مصلوب
تماشایی است این جان کندن
عقلی که در هر تقلایش برای ماندن التماسی بیهوده است
در هر رنج اش تمنایی است برای فهمیدن
فهم های پوچ
و در آخر جنازه اش را زیر خروارها خاک خواهم کرد
و من و این دیوانگی شاد سوت زنان گذر خواهیم کرد از گور اش
و می رویم
به جایی که نیستن ها نفش بودن ها را بازی می کنند

Saturday, May 29, 2010

I am a bird now



I am a bird girl now
I've got my heart
Here in my hands now
I've been searching
For my wings some time
I'm gonna be born
Into soon the sky
'Cause I'm a bird girl
And the bird girls go to heaven
I'm a bird girl
And the bird girls can fly


Antony & The Johnson
........................................

پ ن:هنرکده فلسفه به روز شد

Thursday, May 20, 2010

تنها یک گذر نیست



گاه در مسیر می ایستی
خسته نیستی
نا امید هم نیستی
فقط در انتظار کلامی هستی
بهانه ای که
کسی جلوتر از تو باشد و بگوید بیا
تنها یک دوست می تواند صدایت کند
و صدا زد
شفق هرگز در مکانی نایستاده که زمانش ایستاده باشد
و هرگز بیهوده آسمانش سرخ نبوده

Sunday, May 9, 2010

ریتم


گاهی توهمی نرم و خزنده در من نفوذ می کند
گاهی می روم دور
به بیرون از زمان
جایی که ای کاش می توانستم انگشت لای عقربه ها گذارم و هرگز به اکنونم نرسند
نمی دانم این گندابه کی در من نفوذ کرد که مرا به تمامی غصه ها می آلاید
هان چی؟
بازی بود؟
نفهمیدم
قورتش دادم
برای تو همچنان بازی است اما برای من استحاله
هنوز هم نمیبینی ؟
رنگم زرد شده
..............................
شاید این آخرین عکس باشد
هنوز هم آویزانم به هر شایدی
شاید روزی آن گوشه لنگ در هوای این کرکره را بکشم پائین
تا موزون شود ریتم ام
هر میزانم سر ضرب

Monday, May 3, 2010

بن بست منم



بابا من خودم هم تو خودم گیر می کنم
دیگه چه برسه به تو
می خواستی سر کوچه ببینی نوشته بن بست شفق
.................................
احمقانه نیست بعد هجده سال بری محله بچگی هات
تصمیم بگیری از مدرسه تا خونه رو مثله اون دوران از کوچه پشتی بیای و بعد ببینی یه بن بست به اسمته
احمقانه است دیگه؟

Tuesday, April 27, 2010

Losing My Religion



Life is bigger
It's bigger than you
And you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no I've said too much
I set it up
That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
Every whisperOf every waking hour
I'mChoosing my confessions
Trying to keep an eye on you
Like a hurt lost and blinded fool
Oh no I've said too much
I set it upConsider this
The hint of the centuryConsider this
The slip that brought me
To my knees failed
What if all these fantasies
Come flailing around
Now I've said too much
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
But that was just a dream
That was just a dream

REM
..........................
براي فرفري و لحظاتي که با هم اين ترانه را مي شنيديم و
That was just a deram
....................................
در ضمن دوستاني که پشت سد فيلتر گير کرده اند و نمي توانند عکس را ببينند روي عنوان پست کليک کنند

Sunday, April 25, 2010

اشغالگر و آشغالگر و بلاگر

خب بلاگر مورد حمله قرار گرفته وملق شده
يا بهتر است بگوييم اشغال شده
چه حسي دارد صبح بياي بلاگ ات و ببيني بله مورد عنايت واقع شده
عکسها نمايش داده نمي شوند و انگار بايد اسباب کشي کنيم
به کجا؟
هنوز نمي دانم
شايد هم جايي نروم و استقامت کنم
يه جورايي اين روزها فيلتر شدن مد شده
نشانه اي از نرم تنان مخملين
خب پس مثبت نگاه کنيم
بلاگ ما را با فيلتر شکن ببينيد
بشکن بشکن
بشکن
......................
مرده اون بسم ا... تم اون بالا ارتش بيست ميليوني سايبري

Saturday, April 17, 2010

فراموش شده


در فراموشی خود خانه ها را هم درگیر می کنیم
چون نیستیم دیگر خانه را هم پشت سرمان جا می گذاریم
غافل از اینکه خانه های فراموش شده همیشه در انتظار جارویی هستند که نوازششان کند
و به یاد دوران بودن ها سر پا می مانند
........................................
داستان این خانه بس غریب است.این خانه در محله کودکی من بوده و انگار هنوز هم هست.هر روز که از مقابل اش با مهتاب می گذشتیم تا به مدرسه برویم نگاه اش می کردیم .گاهی خانمی سرتاپا سیاه پوش و خیلی شیک از آن بیرون می آمد و ما چه داستانها که در ذهن خود نمی ساختیم
بعد از سالها رفتم به آن محله و عکاسی
خانه اسرار آمیز را باز هم متحیرانه نگاه کردم اکنون مخروبه ای بیش نیست
با اسراری که زیر گرد وغبار زمان مدفون شده اند

Saturday, April 10, 2010

در و دیوار


روی تمام حماقت هایم بارکد خورده است
به محض اینکه می خواهم از مغزم بیرونشان کنم
صدای آژیر خروجی مغزم بلند می شود
انگار چاره ای نیست
باید بروم صندوق و حساب کنم
.............................
دیوارها هم پاک نمی شوند
حتی اگر بارها و بارها رنگشان کنی
مگر دیوار حافظه ای ندارد
آنچه نوشته شده
ثبت است بر حافظه سیمانی خاکستری اش
رنگها هیچ حقیقت سیاه و سفیدی را نمی پوشانند

Saturday, April 3, 2010

ازلابلای پرده


اخبار هواشناسی بهاری من
مغزم آلوده به خوابهای سربی
دماغم ابری با بارش صبحگاهی
چشمانم بارانی
روزهای آلرژیک خوش بهاری
.....................................
نمی دانم چگونه است که نگاه حیوان را بیشتر می توان پذیرفت تا آدمی
این گربه که در لابلای پرده های قرمز قدم می زند جیمی
خواهر زاده بنده است که تمایل بسیار به مدل شدن دارد

Saturday, March 27, 2010

پرواز خیال


آسمانی که پاهایم نتواستند درآن قدم گذاردند را با بالهای خیالم طی می کنم
برای من علامت ورود ممنوع بی معنا است

Thursday, March 18, 2010

دو سين از هفت سين


سال هشتاد وهشت با تمام اتفاقات خوب و بد اش به آخر رسيد
تمام کردن اين سال تبريک بيشتري دارد تا رسيدن سال جديد
هميشه براي اتفاقات بدنبال مقصر هستيم و چه گردني باريک تر از زمان
شايد تمام اين اتفاقات اين سال مي توانست در هر زمان و مکاني و براي هر جنبنده اي پيش بيايد
اما خب کمي حجم اش بيش از حد توان بود
که شکر گذشت و گذارانديم
و نمي خواهم با يادآوري شان در زمان معلق ذهن ام تکرارشان کنم
هميشه آينده اي هست مجهول که تمام دلبر بودن اش در مستوري اش است
به اميد آينده و با آرزوي
سالي سرشار از نيکي و
بدور از پليدي

Saturday, March 6, 2010

no more drama


I don’t know
Only God knows where the story ends for me
But I know where the story begins
It’s up to us to choose
Whether we win or lose
And I choose to winOhhhh...
No more pain
No more game
No drama
No more in my life
No more tears
No more fears
No drama
No more in my life
No more pain
No more games
No drama
No more in my life
Mary J. Blige
.......................................
بخشی از ترانه دوست داشتنی ماری

Sunday, February 28, 2010

رویش


همیشه در خشک ترین سالهای بی مهری رویشی هست
سبز
از شاخه ای دور مانده از نور می روید نوزادی
سبز
.....................
سبز اش زیاد شد بیش از سهمیه دفترچه
مثل تمام حالهایم که این روزها زیاد شده
با غلظتی بالا
سنگین و سربی
ته نشین شده ام برکف دیگ زمانه
گاهی نوچ ام از احساس
گاهی قوام یافته ام ازقل قل روزگار
گاهی بوی سوخته ام می آید از حواس پرتی آشپزباشی
که خوب شیطان شده نوبت ما و سر به هوا
نمی دانم
خنده ام از سر ذوق است یا دوغ
گریه ام دیگر نمی آید
خیلی چیزهایم دیگر نمی آیند
فهرست نیستن ها مدام رو به فزونی است
حسرتی بابتشان نیست در دلم
که آنچه مانده پس هستنی است آنهم چه هستنی
انگار دارد رویشی سر باز می زند از من
شاید سبز
......................
این روزها انگار فیتیله بلاگ ما را پائین کشیده اند و عکس به سختی آپلود می شود
پدر صاحب بچه درآمد تا این عکس آپلود شد
چه افتی دارد این روزهای آخر سال هشتادوهشت
انداخته تو سرازیری و خلاص
که مصرف بنزین اش هم کمتر شود
کارت لازم است سال بعد
ذخیره کنید

Tuesday, February 23, 2010

چشم انتظار باران ام



وقتی باور دیدگان ات را کم رنگ میبینی
وقتی مفاهیمی را که بارها برای خود ارزش تعریف کرده بودی وارونه می یابی
وقتی گیج و منگ به آسمانی چشم دوخته ای که انگار خالی شده از عدالت
و تو همچنان چشم انتظار بارانی
وقتی شیرین ترین یادهای کودکی ات راامروز با مزه ترش شده تهوع به یاد می آوری
وقتی بارها و بارها می پرسی که چرا؟چرا؟چرا؟
تنها یک تصویر در ذهن ات نقش می بندد
که عدالت روزی چنان جاری شود که تمام این شط داغ تهوع را با خود بشوید و ببرد
عدالتی از ورای آسمان خاکستری امروز
صدای نخراشیده ودروغ امروزاش
فردا چنان به دل صخره بخورد وبه خودش بازگردد
که گوش فلک را کر کند
آه که این تصویر را با هیچ چیزعوض نخواهم کرد
مال من است
لذت اش
دیدن اش
شنیدن اش
وبارها در ذهن مجسم ساختن اش

Thursday, February 11, 2010

سعید


نوشتن سخت ترین کار دنیا است وقتی واژه ها به مغز ات هجوم می آورند
وقتی احساس ات چنان غلیظ شده که زبان را به دهان می چسباند
وقتی چشمانت خیس می شوند وحروف را گم می کنی
این روزها وشبها فقط می گذرند
نمی دانم چطور؟
فردا هفت روز از شنیدن خبر رفتن سعید می گذرد
خبری که همچون آوار بر سرمان خراب شد
بهمن ریزش کرد
سعید که تمام وجودش مهربانی بود طاقت نیاورد و رفت برای کمک
سه نفر را زنده بیرون کشید
اما بهمن مهلت نداد نفر چهارم را بیرون بیاورد
سعید را برد برای همیشه
قهرمانانه زندگی کرد
عشق اش کوه بود و صخره
زندگی اش با کمک به دیگران رنگ می گرفت
وجودش خنده بود و شادی
همچون قهرمان هم رفت
اما نگفت ما بدون او چه کنیم؟
با این همه دلتنگی؟
روزها و شبها چشم می دوزم به آی دی یاهو اش شاید روشن شود
و پی ام بدهد
خوبی دختر عمه جان؟

Thursday, February 4, 2010

بغض



بغض برای ترکیدن است و نه ترکاندن
اما امروز بغض من می ترکاند
تعاریف را جابجا کردم
به راحتی
چنان آفتابی ام که تو به خیالت ابری ام می بینی
اما این بغض ترکیدنی نیست
خواهی دید

Thursday, January 28, 2010

اندر احوالات سطل آشغال


وقتی مشغول کار هستم حضور اش را حس می کنم
گوشه ای ایستاده و فقط تماشا می کند
نگاه سنگین و آرامی دارد
اما
فقط کافی است پا روی پای اش بگذاری
دهان باز می کند تا بناگوش
هرچه را درون اش بریزی در لحظه می بلعد
تو نامش را بگذار آشغال
اما شاید برای او آشغال و غیر آشغال چندان تفاوتی نداشته باشد
فقط انگار پای اش مهم است
هنوز نفهمیدم نگاه سنگین اش از چیست؟
شاید این یک سطل آشغال معمولی نیست
یا از اول هم نبوده
از سر اتفاق اینگونه شده
ازش می پرسم
شاید حرف زد
برای اینکه دهانش را باز کنم چاره ای ندارم که پا روی پای اش بگذارم
شرمنده
نه اینبار چیزی برای خوردن نداری
حرف بزن می شنوم
.
.
.
اما هیچ نگفت

Tuesday, January 12, 2010

بی خوابی


شب نمایشی رنگین از تو
من
چشمانی برای خواب
تو
تصویری هستی
از
تمام تمناهای بی خواب پنجره
پیچش خواب و بی خوابی ما
انعکاسی است بر خیال پنجره
خوابی؟
نه
انگار شب هنوز
با
من
و
تو
بی خواب مانده
خوابی؟

Wednesday, January 6, 2010

پندها و اندرزها



ماشينها دو دسته اند
آنهايي که تصادف مي کنند
آنهايي که تصادف نمي کنند
روي سخنم با تصادفي ها است
رويت خط مي اندازند
از رويت رد مي شوند
له ات مي کنند
سر چهار راه تو هميشه آخري
تو راهنما بزن آنها بوووووق مي زنند
جلويت مي پيچند و تو فقط بايد ترمز کني
ماشيني قدرشناس سخاوت تو نيست و بوقي از سر احترام برايت نمي زنند
نور بالا هم در چشمهايت مي اندازند
دو راه داري
اگر دوست داري در نقش تصادفي بودن ات بماني
در صحنه تصادف حتما کروکي بکش
سرت را چون متمدنها پائين ننداز و برو
که اينجا جاي خرج کردن تمدن ات نيست
حتي اگر بيمه ندارد بايست
بگذار ياد بگيرد که حالا که مي زني و قلدري بيمه داشته باش و خسارت بده
هرچند که هيچ بيمه اي جبران زخمهايت نخواهد بود
اگر مي خواهي نقش عوض کني
پس بووووق بزن
بيخيال حق تقدم بپيچ
فرعي به اصلي
اصلي به فرعي
مهم نيست
فقط تو مهمي و بس
تصادف هم کردي که کردي
زخمهاي کهنه ات را صافکاري نکن
بيفايده است
بهترين صافکار و نقاش ماله کش است و بس
يادگار نگه دار
بهتر مي راني
باور کن
..............................

پندها و اندرزهاي ماشين تصادفي کهنه کاري که نقش عوض کرد