Wednesday, April 29, 2009

ببار ای ابر ببار



دو من باز لهو و لعب راه انداختند و من را هم دعوت کردند

خب اینترنت ماهیتش چیزی غیر از لهو و لعب هم نیست

عنوان بازی: دوست داشتید چه کاره بودید؟ بدون هیچ محدودیتی

از زمانی که خودم را شناختم وفهمیدم که نامم چیست

دوست داشتم نانوا بشوم

یعنی آرزویم این بود

ساعتها محو حرکات دست نانوا سنگکی محل میشدم

و یا تنور مش ممد نانوای تافتونی

خلاصه برای خرید نان من همیشه بهترین گزینه مادر بودم

عاشق بوی نان...تنور...حرکات موزون دست و پای نانوا

در سنین بالاتر یعنی حدود 10 یا 12 سالگی دوست داشتم رهبر ارکستر شوم

تنها ربط منطقی این دو شغل می تواند حرکات موزون دستها باشد

قطعا در تالار وحدت بوی نان و خمیر به مشام نمی رسید

البته آن زمان...الان را بی خبرم

پدر بهتر دید که این علاقه دخترش را به حرکات دست در راه نوازندگی صرف کند تا نانوایی

در سن 18 سالگی هم آخر به این نتیجه رسیدم که با مغز مردم ور بروم بهتر از ور رفتن به خمیر نان و بالا و پائین بردن چوب رهبر ارکستری است و رفتم فلسفه خواندم

.......................................................

باران بهاری را دوست دارم

مثل این می ماند که فرشتگان آسمان قلقلک ات می دهند

.............................................................

عکس نتیجه انتظار کوتاهی است در ماشین

و دور دیدن چشم استاد و با موبایل عکاسی

Tuesday, April 28, 2009

بی ریشه ها


علف هرز رنگ آسمان را ندیده
زیر سایه درختان بلند گرمی نور را نچشیده
به سخره می گیرد درختان را
اما می داند که نور نباشد عمرش کوتاه است
بر تنه درختان می پیچد تا به بالا برسد
اما نمی تواند چون ریشه ای در خاک ندارد
............................................................
عکس شیراز است باغ خانه قوام
ریتم درختان.....نوای پرنده ها.....عجیب است که بعضی اینگونه خارج از کوک می زنند

Wednesday, April 22, 2009

انسان شاعرانه سکنی می گزیند

Human Applause
Isn't my heart holy, more full of life's beauty, since I fell in love? Why did you like me more when I was prouder and wilder, more full of words, yet emptier? Well, the crowd likes whatever sells in the marketplace; and no one but a slave appreciates violent men. Only those who are themselves godlike believe in the gods.
Friedrich Hölderlin
......................................................
عنوان پست از گفته های مشهور مارتین هایدگرفیلسوف معاصر آلمانی است
و این قطعه یکی از زیبا ترین اشعار هلدرلین است که اشعارش بسیار مورد توجه هایدگر بوده
به واقع انسان زیستنی شعر گونه دارد در وهم و خیال
آسمانیان بیهوده پنهان شده اند و خود را نادیدنی می دانند
انسان با ذهنیات خود از هر نادیدنی نادیدنی تر است
عکس شیراز است خانه قوام السلطنه

Sunday, April 19, 2009

اثری بگذار


به کدام اثر هنری تاثیر گذار می گویید؟
تا می بینید با لهجه غلیظ فرنگی می گویید واو.....یا درباره مباحث ساختارگرایی که در پست مدرنیسم به پسا ساختارگرایی گرویده ساعتها حرف می زنید.....کافه می روید....سیگار پشت هم روشن می کنید
یا موی تن تان سیخ می شود و
اولین فیلم تاثیر گذاری که من دیدم و به یاد دارم در سن هفت سالگی بود به نام دختر گلفروش
از سینمای کره شمالی.....فیلمنامه اش را رئیس جمهور وقت نوشته بود
نمی دانم یادتان هست یا نه؟کیم لی سونگ که به ایران هم آمده بود و بعد هم از سرطان مرد
خلاصه من را مادر مربوطه برد سینما....فیلم غمگینی بود. درباره حکومت ارباب و رعیتی کره پیش از انقلاب کمونیستی
خانواده ای فقیر و دخترکی گل فروش که اربابش آب جوش ریخته بود روی چشمانش و کور شده بود
از همان سکانس آغازین فیلم من گریه کردم و زار زدم تا حدی که مردم به مادرم گفتند خانم بچه را ببر بیرون گناه دارد خیلی گریه میکند
چنان جو گیر فضای غمگین و تلخ فیلم شده بودم که از در سینما هم آمده بودیم بیرون همچنان مثل ابر بهار زاررررررر می زدم
سالها گذشت آبجی کوچک رادر همان سنین هفت یا هشت سالگی بردم سینما فیلم کیمیا....فیلم با صحنه های کشت و کشتار شروع شد
رو کردم به نرگس و گفتم:می خوای بریم بیرون؟
نرگس دست پفکی اش رو از دهان اش بیرون آورد و پرسید هان؟؟؟؟؟؟؟؟
بامزه اینکه باز من زار زدم و نرگس تا آخر فیلم پفک خورد
به دو نتیجه رسیدم
یک:تاثیرگذاری یک اثر هنری کاملا نسبی است
دو:متولدین دهه پنجاه و شصت با هم تفاوتها دارند...بسیار
......................................
عکس پیانو هشت اکتاوی است که نمی دانم الان در کدامین خانه دلبری می کند با آن رنگ ماهاگونی اش

Wednesday, April 15, 2009

در خیالی و آنهم چه خیالی



در خیالم راه می رفتم

تنها در پیاده رو هایی که هیچ همه چیزاش بود

ندیدم کسی را که در خیال اش سر به هوا قدم بزند

ندیدم کسی را که در خیال اش عاشق شود

گریه کند

بخندد

واقعیت می خواستند

واقعیتی خیال انگیز درحالیکه توان خیال پردازی نداشتند

باز هم در خیالم راه رفتم

ایمان داشتم که هست کسی در این خیال

کسی که بهای سنگین خیال را به نسیه واقعیت ترجیح می دهد

دیدم ات سر ات پائین بود و من مثل همیشه سر به هوا

درست روبروی هم ایستادیم

Sunday, April 12, 2009

پریدن یا نپریدن


با تشکر فراوان از نرگس و حمیده که با جیغ بنفش خود مرا در ثبت این عکس سبز سبز یاری رساندند
..........................................................
پ ن:این عکس احتیاج به یادداشت نداشت.خب مگه قبلی ها احتیاج داشتند؟
درواقع یادداشتم نیامد

Friday, April 10, 2009

جاده تنهایی ها


جاده تنهایی را هرگز انتهایی نیست
نمی بینی تنی را که تنهایی تو را به جان بخرد
انگشتهای اشاره به سمت دیگری است
دنبال ابرازخود هستی
اما نمی بینند تو را
تنهایی تو چنان تنها شده که نه صدایی دارد و نه نشانی
تنها باید از این جاده خاکی راه میان بری بیابی
جاده ای که انتهایش را می توان دید
و دیگران دیگر دیگران نیستند
که نا آشنا باشند به دستهای یکدیگر
............................................
برای مانا

Monday, April 6, 2009

آرشیو خاطرات


رفتم محله بچگی هام
خیابون قیطریه بعد پیچیدم تو خیابون حکمت سر بن بست مریم وایسادم
داشتم در خونه رو که دیگه هیچ شباهتی به اون در قبلی نداره رو نگاه میکردم که یکهو حالت تهوع شدید اومد سراغم
تعجب کردم
من که خاطرات بچگی هام رو مرور میکردم هیچوقت اینطور نمی شدم
رفتم تو خودم
رسیدم به سالن مغز.رفتم دم در آرشیو خاطرات
دیدم یه اطلاعیه زدن که:بخش آرشیو خاطرات به سالن معده منتقل گردید
ای بابا
خب اینطوری که هربار بخوام یاد خاطره ای بیافتم حالت تهوع میگیرم
..............................................
عکس نیمکتی تنها در اکباتان است

Saturday, April 4, 2009

نوری و سایه ای




شنیده اید که می گویند با دوستان خود دوست باش با دشمنانت دشمن؟
اما من می گویم که دشمنان خود را دوست بدارید و هرکه شما را لعنت کند برای او دعای برکت کنید
به آنانی که از شما نفرت دارند نیکی کنید
و برای آنانی که به شما ناسزا می گویند و شما را آزار می دهند دعای خیر نمایید

انجیل متی باب پنجم
............................................................
مقبره سعدی است و چندان به انجیل ربط پیدا نمی کند
اما شنیدن سخن و حکمت ربط و رابط نمی خواهد
حال از هر که باشد
نوری چنین سایه ای چنین می خواهد و حکمتی نغز گوشی شنوا