Thursday, November 27, 2008

این وادی تهی از اخلاق


سه شنبه ساعت 2

باید 2:45 برسم به منطقه پنت هاوس نشینان.انتخاب مسیریادگار
شفق میری گیر میافتی تو ترافیک نمایشگاه

بیخیال

یادگار رو که از جایی که شکافتن و ادامه دادن بیای به سمت پل چمران دست چپ روی تپه اوین می تونی دیوار آجر قرمز دانشکده علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی رو ببینی

عجب!

بله......عامدانه حماقت کردم و از اینجا اومدم....می خوام یاد خاطراتی بیافتم که رفته اون گوشه ذهنم و خاک خورده

پس بکش این هم ترافیککککککککککککک

خوبه انقدر تو ترافیک گیریم که می تونم کل 4 سال رو زیر و رو کنم

دیوانه

خودتی

استاد از اخلاق میگفت....افلاطون.ارسطو.کانت.....

که چی؟کدوم اخلاق؟اینا همش توهمه.........

اما میگفت شاید که گوشی بشنوه

ای بابا آخه مگه اینجا سوئیس یا فرنگه؟اینا مال ما نیست....اینجا همه خودشون یه پا استادن به هر روشی رفتار میکنن براشون مهم نیست که اصل اخلاق چی میگه؟وای میسته سر چهار راه شک و یقین به ماشین ها فحش میده و گدایی هم میکنه و طلبکار هم هست

اینجا آدمها گرگ همدیگر اند.....ول معطل روزکار اند و انقدر گیج اند که فرق بین حقارت و عشق رو نمی دنند....شکم رو بچسب

آره......اما یه زمانی توی همین خاک دروغ پرور یه آئینی بود که میگفت پندار نیک گفتار....

بیخیال شفق چرت میگی...از کی حرف میزنی؟آره یه زمانی هم پادشاهی بود که میگفت خدایا این کشور را از دروغ پاک کن...خب چی شد؟

هیچی

آره هیچی

فلسفه خوندن فقط غصه آدم رو زیاد میکنه....میفهمی که چه حجم بیشعوری احاطه ات کرده....میفهمی که درد داره اما درمان؟

حق با تو است

اما استاد با این درد شنبه توی اتاقش توی همین دانشکده رفت...رفت که دیگه از اخلاق توی گوش ناشنوا ها حرف نزنه

نور به قبرش بابا راحت شد....بچه جلوت رو بپا...حواست به رانندگی ات باشه



Saturday, November 22, 2008

اين توپ شماست؟


ظرفهاي كثيف مرا مي خوانند

رفتم سراغشون مشغول كف و ابر و ظرف بودم كه زنگ در به صدا در آمد

زنگ

زنگگگگگ

زنگگگگگگگگگ

واي پناه بر خدا كيه؟

آمدم

آمدم

پيرزن همسايه بغلي است

سلام خوبين؟

با چشمهاي خشمگين و خونبار من را نگاه كرد و با صداي بلند گفت:اين توپ بچه شماست كه افتاده تو خونه من؟

تا خواستم جوابش را بدم

يك چاقو قصابي از زير چادرش درآورد و توپ پلاستيكي را پاره كرد

آنقدر سريع و راحت اين كار را كرد كه انگار هندوانه پاره كرده

بعد هم بدون حرفي تيكه هاي توپ را داد دستم و رفت

من هم كه با دهاني باز و چشماني متعجب هنوز به ادراك نرسيده بودم

نگاهي به توپ پاره كردم و گفتم

ما كه اصلا بچه اي نداريم كه توپ داشته باشد

بعد هم اينجا كه آپارتمان است

كدام حياط و كدام بچه و كدام توپ

............................................................................................

اين را هم درراستاي اشاعه فرهنگ آپارتمان نشيني نوشتم

عكس هم برج ميلاد است از پنجره خانه رويايي

برج ميلاد ساقدوشمان بود و هست

Thursday, November 20, 2008

تک درخت و پرنده


پرواز کرد از بامی که پدرش در آن لانه داشت

پرواز کرد و دور شد

به دنبال شاخه تک درختی بود و تکه های خار و خاشاک که لانه سازد

درختها باهم بودند و تک درختی تنها دیده نمی شد

رفت و رفت و.....

در میان درختها درختی بود سر به آسمان ریشه در خاک و شاخه هایی خالی از لانه

نشست بر شاخه اش و پرسید

تو تنهایی؟

درخت خندید و پرسید تو چطور تنهایی؟

................................................................................................

دوستان عزیز من نه تنها از نوشتن در عشق خسته نخواهم شد بلکه با پیگیری مداوم شما و لطف بیکرانتان در خواندن وبلاگم نیرویی دو صد چندان می گیرم و می نویسم

عشق را آغازی نیست که انتهایی داشته باشد

عشق بازی نیست که بازیچه داشته باشذ

عشق رسم زندگی است

Saturday, November 15, 2008

مي روم به استقبال سال گشتگي كافه باران


باراني بود

خيس و سرد

كيف داشت بر شانه هايي از درد

نگاه كرد

به تمام تنم نگاه اش چسبيد

پرسيد

نگاه ات آشنا ست؟

گفتم

فكر مي كردم نگاه ام را كسي نشناسد

گفت مي شناسم

تنهايي مثل من

هنوز هم باراني است

اما گرم

شانه هايش سنگين نيست احساسش را مي برد

هنوز مانده به سال گشت دلداده گي


مي روم به استقبال
ياد آوري ميكنم احساس را تا ارزشي باشد براي امروز پائيزي
كه نگاه هاي مان ديگر تنها نيستند

Wednesday, November 12, 2008

How Long


I wish not to be reminded of fate

I wish not to see people I hate

The kingdom of dwarfs has no way out

So just tell me how long do I have to tolerate

neda zandieh

....................................................................................................................

گاهی توی رویا ها بیداری ام را میبینم که بدنبال خواب است

خوابی که بدنبال رویا است

رویایی که بدنبال خواب است

و

بیداری گرمای حضور من است در تمام لحظه های خواب و رویا

.........................................................................

این از خودم بود

عکس هم تجربه رنگ و نور شب است که رویایی است


Saturday, November 8, 2008

اشك تو خنده من است


باران را روي شيشه ديدم باران هم مرا در خانه ديد

سلام كردم

گريست

حالش را پرسيدم

اشك ريخت

پرسيد خوبي؟

خنديدم

گفتم تو ببار من خوبم

گفت اشك من خنده تو است؟

گفتم اشك تو خنده زندگي است

گفت پس ميگريم براي خنده هاي تو

Thursday, November 6, 2008

پیشی دم ات کو؟


پیشی چی کار میکنی؟
چرا انقدر دور خودت می چرخی؟
می خوام دمم رو بگیرم
خب اینطوری که سرگیجه می گیری
آروم باش پیشی صبر کن بهت میگم چه جوری بگیریش
چه جوری آخه؟
تو برو دم ات پشت سرت میاد
مطمئنی؟
آره
راست گفتی داره میاد
..................................................................

برای هرکسیکه فکر میکنه با سماجت میشه دنیا رو بدست آورد

Saturday, November 1, 2008

طرح جایگزینی خاطرات فرسوده


چه خاطره ای فرسوده است؟
به روغن سوزی افتاده باشه
مصرف بنزین اش بالا باشه
بدنه اش داغون باشه و هرکی یه لگد بهش زده باشه
شناسنامه اش مدل 2535 خورشیدی با نشان شیر و خورشید باشه
صدای فریاد...دعوا....بازی با بچه های دایی.....بشقاب برنج که شوت شد سمت دیوار
کاغذ دیواری که پر از رنگ و شکل بچگانه بود....دیوارهایی که شفق خط خطیشون کرده بود
استخر آبی رنگ...فلاور باکس های مامان.....حیاط بابا بزرگ اون پشت با کلی درخت گیلاس
مامان بزرگ و آبگوشت های معروفش....رنگینک .....یا همون رنگین کمان که شفق می گفت
صبح پیاده بدو بدو مدرسه از کوچه پشتی مسجد مفتخر.....بعد مدرسه هم با مهتاب پیراشکی خوری
خروس جنگی شفق و جیغ و داد بچه ها.....گریه....خنده
اما همه اش فرسوده اند
مصرف بالا 8 سیلندر
از این خیابون قیطریه که رد میشم خاطراتی که پوسیده اند به مغزم هجوم میارن
ای کاش شهرداری یه بزرگراه از توش در بیاره
این بلوار کاوه خوب جرش نداده
یا همه محل رو بکوبه و بندازه سر پارک
نمای خونه ها عوض شده اما خیابون همون جوری تنگه
پلاک....هیچ شبیه به خونه بچگی نیست....کوبیدنش و چند واحدی رفتن بالا
اما ابعاد همونه
خاک بر سر این تپه مولن روز که هنوز همون طوری بلا استفاده مونده
انگار زمان تو این خیابون جلو نمیره
خونه مهتاب فرق کرده....خدا رو شکر حتما وضع پول و مول درسته
راه میافتم
سه راه کتابی
از توی آینه عقب سر بالایی کتابی و انوشه وآویشه.....عجب خواهرای شری بودن
بسه شفق تا نکوبیدی به ما تحت این رنو جلوت رو ببین
گند زدن به این پارک....تو رو خدا سلول های خاکستری مغزتون رو حروم نکنین...این مثلا میدونه؟
گازش و گرفتم انداختم سر پائینی و وارد بزرگراه شدم
احساس رهایی داشتم....مثل ماهی که از نهر به دریا رسیده
امکان جایگزینی هست.....تغییر مکان و زمان......اما قابل پاک کردن نیست
هرجا میشه خاطره ای نو ساخت.....لذت برد و از یادآوریش حال کرد
.....................................................................................
این عکس رو در شهرک اکباتان گرفته ام.....شهری دوست داشتنی و پر از خاطرات نو