
سه شنبه ساعت 2
باید 2:45 برسم به منطقه پنت هاوس نشینان.انتخاب مسیریادگار
شفق میری گیر میافتی تو ترافیک نمایشگاه
بیخیال
یادگار رو که از جایی که شکافتن و ادامه دادن بیای به سمت پل چمران دست چپ روی تپه اوین می تونی دیوار آجر قرمز دانشکده علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی رو ببینی
عجب!
بله......عامدانه حماقت کردم و از اینجا اومدم....می خوام یاد خاطراتی بیافتم که رفته اون گوشه ذهنم و خاک خورده
پس بکش این هم ترافیککککککککککککک
خوبه انقدر تو ترافیک گیریم که می تونم کل 4 سال رو زیر و رو کنم
دیوانه
خودتی
استاد از اخلاق میگفت....افلاطون.ارسطو.کانت.....
که چی؟کدوم اخلاق؟اینا همش توهمه.........
اما میگفت شاید که گوشی بشنوه
ای بابا آخه مگه اینجا سوئیس یا فرنگه؟اینا مال ما نیست....اینجا همه خودشون یه پا استادن به هر روشی رفتار میکنن براشون مهم نیست که اصل اخلاق چی میگه؟وای میسته سر چهار راه شک و یقین به ماشین ها فحش میده و گدایی هم میکنه و طلبکار هم هست
اینجا آدمها گرگ همدیگر اند.....ول معطل روزکار اند و انقدر گیج اند که فرق بین حقارت و عشق رو نمی دنند....شکم رو بچسب
آره......اما یه زمانی توی همین خاک دروغ پرور یه آئینی بود که میگفت پندار نیک گفتار....
بیخیال شفق چرت میگی...از کی حرف میزنی؟آره یه زمانی هم پادشاهی بود که میگفت خدایا این کشور را از دروغ پاک کن...خب چی شد؟
هیچی
آره هیچی
فلسفه خوندن فقط غصه آدم رو زیاد میکنه....میفهمی که چه حجم بیشعوری احاطه ات کرده....میفهمی که درد داره اما درمان؟
حق با تو است
اما استاد با این درد شنبه توی اتاقش توی همین دانشکده رفت...رفت که دیگه از اخلاق توی گوش ناشنوا ها حرف نزنه
نور به قبرش بابا راحت شد....بچه جلوت رو بپا...حواست به رانندگی ات باشه

