
پرواز کرد از بامی که پدرش در آن لانه داشت
پرواز کرد و دور شد
به دنبال شاخه تک درختی بود و تکه های خار و خاشاک که لانه سازد
درختها باهم بودند و تک درختی تنها دیده نمی شد
رفت و رفت و.....
در میان درختها درختی بود سر به آسمان ریشه در خاک و شاخه هایی خالی از لانه
نشست بر شاخه اش و پرسید
تو تنهایی؟
درخت خندید و پرسید تو چطور تنهایی؟
................................................................................................
دوستان عزیز من نه تنها از نوشتن در عشق خسته نخواهم شد بلکه با پیگیری مداوم شما و لطف بیکرانتان در خواندن وبلاگم نیرویی دو صد چندان می گیرم و می نویسم
عشق را آغازی نیست که انتهایی داشته باشد
عشق بازی نیست که بازیچه داشته باشذ
عشق رسم زندگی است
No comments:
Post a Comment