Monday, March 30, 2009

سیاه و سفید می خواهم ات


روزی چنان در میان انگشتانم تو را نگه خواهم داشت که تمام رنگهایت همچون شیره جانت بر زمین بریزد
صدای خرد شدن استخوانهایت همچون ریتمی لنگ در گوش زمان خواهد پیچید
نرم خواهی شد همچون یک نرم تن
سیاه و سفید بر کف دست من باقی می مانی
نه نیرنگی و نه رنگی
می شود آیا؟
.............................................
عکس شیراز است بازی نور با رنگهای پنجره خانه قوام السلطنه
خانه ای که پنجره اش چنین رنگین است آدمهایش سیاه و سفید می بایست بوده اند
وگرنه چه زیبایی داشتند این پنجره ها؟
دخترکی که با چارقد سفید اش می نشست پشت این پنجره چه دلبری داشت اگر چارقد اش کریستین دیور بود؟
خوشا گذشته و دل ساده آدمهای آن دوره که بیزارم از آدم رنگین و ننگین این دوره که پنجره خانه اش سیاه است و با برچسب های تهی مغز اش می خواهد مثلا رنگ بفروشد

Friday, March 27, 2009

انگشتر حدید


از در سعدیه که آمدیم بیرون نشسته بود توی پیاده رو
پیر شده بود اما معلوم بود جوانی ای داشته
عکس جوانی هایش را کنار عکسهای فردین پشت جعبه آینه اش گذاشته بود
از انواع سنگهای انگشترهایش گفت و سنگ حدید
گفت دست ات کنی اونی رو که می خواهی جذب ات میشه
واقعا ما آدمها مثل آهن و آهن ربا هستیم؟
به هم جذب میشویم؟
یا همدیگر رو دفع می کنیم؟
اگر روابط انسانی را ساده ببینی با یک انگشتر به حاجت می رسی
و

اگر سخت با میلیاردها میدان مغناطیسی هم حاجت نمی گیری

Monday, March 23, 2009

باید ها و نباید ها


باید رهید
باید پرید
باید درید
از هرآنچه که تو را حقیر خواهد کرد
از هرآنچه که تو را دربند خواهد کرد
از هرآنچه که تو را ناتوان خواهد کرد
باید ماند
باید عاشق شد
باید ساخت
در هرآنچه که تو راپناه داده
در هرآنچه که تو را عشق بخشیده
در هرآنچه که تو را به آرامش رسانده

Tuesday, March 17, 2009

گذشته حال و شاید آینده






لحظه ها ی اکنون سرشار از هیاهو در هم می پیچند
روزها سراسیمه شب می شوند
و ما بی تاب ثانیه ها را به جلو هل می دهیم
می خواهیم گذر کنیم از هرآنچه که بودیم
و بپذیریم هرآنچه که خواهیم شد
اما گذشته همچون لکه ای بر کف دستان ما باقی خواهد ماند
وآینده تنها از دور چشمکی خواهد زد
و ما همچنان می پنداریم که بر موج زمان سواریم
.....................................................................

این هم ماهی قرمز ما که منتظر گذر زمان و رسیدن به سفره هفت سین است
پیشاپیش تبریک سال نو و با آرزوی بهترین ها

Friday, March 13, 2009

بهاریه یا ضد بهاریه


من آمدن بهار رو از روی تقویم هجری شمسی یا خورشیدی باستانی نمی فهمم
از روی وله های احمقانه تلویزیون که برف ها آب میشه و علف سبز در میاد نمی فهمم
از روی تابلوهای تبلیغاتی سراسر دروغ تخفیف های نوروزی نمی فهمم
از تعداد عطسه ها و خارش چشمهام می فهمم
از حس خواب آلودگی مغزم می فهمم
از دوطرفه شدن کوچه های یه طرفه تنگ و باریک می فهمم
از تعداد ماشینی که کنار ماشینم دوبله و سوبله و چوبله پارک کردن می فهمم
از الفاظ رکیک شیرینی که مردم تو ترافیک بهم عیدانه میدن می فهمم
انگار بهار داره میاد
نمی دونم چرا حس می کنید تولدی دوباره است و از اینجور جفنگیات
یه تغییر فصله و تغییر عدد سال
اگر اهل تغییر و خونه تکونی هستین هر روزتون باید اینطور باشه
اگر اهل طبیعت و به به و چه چه تو دل مرغزارها هستین و شکوفه دادن ها هر روز باید به طبیعت نگاه کنین
و طبع شاعرانه تون رو ورز بدین
لباس نو می خرید فکر می کنید نو شده اید
نه بابا فقط جای اعراض رو عوض کرده اید جوهر شما همونه که بود
به مبحث جوهر وعرض رجوع شود در فلسفه که اینجا جای توضیح اش نیست
حتما میگید خب این یه بهانه است برای
منم میگم وای به حال کسیکه دنبال بهانه واسه تغییر می گرده چون هیچوقت تغییر نمی کنه
چرا دروغ بگیم به خودمون بابا ما که زمستونی نداشتیم که بخواد بهار تولدی دوباره باشه
شما برف و سرمایی دیدین؟
انگار طبیعت هم از این بازی تغییر چاخانی فصول خسته شده
اما یه چیز تغییر می کنه
هشتاد و هفت میشه هشتاد و هشت
خب جای شادی داره این تغییر
شادی این رو پایه ام
تا هشتاد وهشت لحظه زیبا که می تونه هرلحظه اش تغییری باشه برای بهتر شدن
................................................................................
عکس شیراز است مقبره شیخ اجل سعدی

Wednesday, March 11, 2009

خاطره باستانی من


میس کارتون توصیه کرد که یادداشت کنیم پیش ازآنکه خاطرات باستانی مان در کوچه های فراموشی جای پارک پیدا نکنند
از شش سالگی اش نوشت که پستانک می خورده
گفتم اگر من از شش سالگی ام بنویسم شرم آورتر از خاطره تو می شود
اما خب ترسی نیست می نویسم
راویان اخبار می گویند که بنده حقیر از یک سالگی انگشت میمکیدم
کدام انگشت؟
همان انگشت معروف یا من من کله گنده
مادر مربوطه بقچه های مخملی داشت که من دیوانه وار دوستشان داشتم
دستم را می کردم میان بقچه ها و انگشت در دهان و می خوابیدم
دقیق تر نئشه می شدم
چون این بقچه و انگشت برایم نقش دیازپام داشتند
در سنین بالاتر اعضاء صورت را که شناختم انگشت در دهان و دستی دیگر در ابروی خلق خدا بود
حالا چرا ابرو را عضوی مخملی می دانستم جای سوال دارد؟
ملت را منتر خویش می کردم و مدام دستم توی ابرویشان بود تا خوابم ببرد
بنده خدا ها تو رودر بایستی می ماندند
بعد از مدتی به پیشرفت مهمی دست پیدا کردم
انگشت معروف در دهان که بود با انگشت دیگر همان دست با ابروی خودم بازی میکردم
مرحله به مرحله پیشرفت تا خودکفایی
ادامه داشت تا سن شش سالگی
ده ها پیشنهاد ترک عادت قبیح من را به مادر مربوطه دادند
فلفل بزن به انگشت اش
دستکش دست اش کن
یعنی چی دختر خرس گنده؟بزن رو دست اش
اما مادر راه حل بهتری یافت
شفق
بله مامان
اگر انگشت بمکی مدرسه ثبت نام ات نمی کنن
در همان لحظه انگشت را از دهان بیرون آوردم و دیگر نخوردم
بماند که رفتم مدرسه و فهمیدم که چه کلاه بزرگی سرم رفت و مدرسه هم آش دهان سوزی نبود
اما خب داستان انگشت مکیدن شفق تمام شد
...............................................................
عکس اکباتان است
و این پسر بچه ای شیطان که شاید روزی فوتبالیست شد
یا مهندس و یا سر از کانون اصلاح و تربیت درآورد
کسی چه می داند؟

Friday, March 6, 2009

در روزهای آخر اسفند


این روزهای آخر سال حالم مثل گربه ایه که می خواد از عرض بزرگراه رد بشه
هر یه ماشینی رو که سالم رد میکنه مثل رد شدن از یه اتفاق یا خاطره خوب یا بد این سال میمونه
اگه هم که رد نکنه و بره زیر لاستیک ماشینی و ریق اش دربیاد مثل این میمونه که زمان برام متوقف میشه و
زیر چرخ اتفاقها گیر میکنم
تا حالا که این گربه به سلامتی رد کرده امسال هم به امید خدا
از همین حرفهای از سر وا کنی ما ایرانی ها
وقتی اوضاع از دستمون خارج میشه حواله میدیم به کائنات
این روزها زیاد به این جمله قصار فکر میکنم
"هرکسی یه قیمتی داره"
وقتی ویترین مغازه ها رو میبینم و مانکن ها رو که روشون برچسب حراج خورده جای هر مانکن یه آدم زنده رو تصور میکنم
اونایی که قیمتی اند قبل حراج با همون قیمت بالا رفته اند و اونایی که بنجول شدن شب عید میان پشت ویترین ها و حراج میشن
اونایی هم که خریدار اند قبل حراج خرید می کنند و اونایی که بنجول خر اند این روزها با سبد خرید تو خیابونها پلاس اند
اونی که می خره یه روزی هم فروخته میشه
نقشها در گردش اند مثل پول
اوه مارکس حق داشت که تمام مناسبات انسانی رو در معامله می دید
معامله احساس
معامله عقل
معامله تن
معامله حماقت
ارزشها رو همین معاملات تعیین میکنه
اونی با ارزش تر ه که خودش قیمت خودش رو تعیین کنه
و اونی پست تره که قیمت اش دست بازاره
شب عیدی خرید خوبی را برایتان آرزومندیم
فروشگاه های زنجیره ای وابسته به عقول زنجیره ای
..........................................................
عکس شیراز است خانه زینت الملک
نقشی است بر آب

Monday, March 2, 2009

Andante


انگشتانم را بردم طرفش
آرام گذاشتم روی تن سفیدش
سرد بود
با دو انگشت نرم بازی کردم
سل لا
سل لا
کبوتران نوک می زدند به شیشه
سل لا
سل لا
کتری جوش آمده و مثل قطار مرگ زوزه می کشد
انگشتانم حرفی با تن تو داشتند اما فراموش شد
سل لا
سل لا
دو انگشت من گرم شد اما تن او همچنان سرد بود
و
همه رسیدیم به میزانی از سکوت
.......................................................................

ماه نویس گفت مینی مال بنویس و نوشتم
اندازه نگیر نمی دانم مینی است یا ماکسی؟
به یاد هشت اکتاوی ماهاگونی
به یاد پدر شش سیلندر سوار و جاده چالوس و برنامه گلهای رنگارنگ شماره 234
با صدای اکبر گلپایگانی
به یاد هرچه خاطره که با هم تداعی می شود در مغز من
که دلم را تنگ می کنند
تنگ