
از در سعدیه که آمدیم بیرون نشسته بود توی پیاده رو
پیر شده بود اما معلوم بود جوانی ای داشته
عکس جوانی هایش را کنار عکسهای فردین پشت جعبه آینه اش گذاشته بود
از انواع سنگهای انگشترهایش گفت و سنگ حدید
گفت دست ات کنی اونی رو که می خواهی جذب ات میشه
واقعا ما آدمها مثل آهن و آهن ربا هستیم؟
به هم جذب میشویم؟
یا همدیگر رو دفع می کنیم؟
اگر روابط انسانی را ساده ببینی با یک انگشتر به حاجت می رسی
و
اگر سخت با میلیاردها میدان مغناطیسی هم حاجت نمی گیری
6 comments:
یعنی سنگ حدید دستم کنم تاثیر پذیریش از زیتون پرورده بیشتره؟
حالا زیتون پرورده دستم کنم ببخشید انگشتر حدید دستم کنم طرف مقابل چی باید دستش کنه؟
حاجت چيه شفق جان!!!!؟؟؟؟
از كجا ميگيرن!؟ كجاشو ميگيرن؟ وقتي
گرفتناش چيكارش ميكنن!؟
...... تو سخت ميگيري يا ساده خانمي!؟
انتخاب كن عزيزم، نگذار انتخابات كنن!
تو بذار دستت اگه حاجت روا شدي يه خبر به ما هم بده بدجوري التماس دعا داريم:-))
سلام. سايه روشن عكسهات رو دوست دارم. بخصوص عكس بهاريه يا ضد بهاريه. اين نوشته آخر هم جالب بود، از اون دست نوشته هايي كه آدمو به فكر ميبرده
آهنربائیم به گمانم
که برسم این جا
که ناگهان جذب شوم تو را
بعد بخواهم که بمانم
یا نه بیشترش
که بمانی برای ام
خوشحال ام که آمدی خانه ام...
و دوستش داشتی حتی بانو...
هميشه ميشه نترس شد! اما حواسات باشه بيكلهگي و نترسي براي بعضيها و فقط بعضيها مشكلساز نخواهد شد. منظورم اينه كه بايد يك چيزهايي را از سر گذرانده باشي و از ترسها و ناشناختهها و شناخت ها عبور كرده باشي! وگرنه نه هر سر بتراشد قلندري داند!
Post a Comment