Sunday, February 28, 2010

رویش


همیشه در خشک ترین سالهای بی مهری رویشی هست
سبز
از شاخه ای دور مانده از نور می روید نوزادی
سبز
.....................
سبز اش زیاد شد بیش از سهمیه دفترچه
مثل تمام حالهایم که این روزها زیاد شده
با غلظتی بالا
سنگین و سربی
ته نشین شده ام برکف دیگ زمانه
گاهی نوچ ام از احساس
گاهی قوام یافته ام ازقل قل روزگار
گاهی بوی سوخته ام می آید از حواس پرتی آشپزباشی
که خوب شیطان شده نوبت ما و سر به هوا
نمی دانم
خنده ام از سر ذوق است یا دوغ
گریه ام دیگر نمی آید
خیلی چیزهایم دیگر نمی آیند
فهرست نیستن ها مدام رو به فزونی است
حسرتی بابتشان نیست در دلم
که آنچه مانده پس هستنی است آنهم چه هستنی
انگار دارد رویشی سر باز می زند از من
شاید سبز
......................
این روزها انگار فیتیله بلاگ ما را پائین کشیده اند و عکس به سختی آپلود می شود
پدر صاحب بچه درآمد تا این عکس آپلود شد
چه افتی دارد این روزهای آخر سال هشتادوهشت
انداخته تو سرازیری و خلاص
که مصرف بنزین اش هم کمتر شود
کارت لازم است سال بعد
ذخیره کنید

Tuesday, February 23, 2010

چشم انتظار باران ام



وقتی باور دیدگان ات را کم رنگ میبینی
وقتی مفاهیمی را که بارها برای خود ارزش تعریف کرده بودی وارونه می یابی
وقتی گیج و منگ به آسمانی چشم دوخته ای که انگار خالی شده از عدالت
و تو همچنان چشم انتظار بارانی
وقتی شیرین ترین یادهای کودکی ات راامروز با مزه ترش شده تهوع به یاد می آوری
وقتی بارها و بارها می پرسی که چرا؟چرا؟چرا؟
تنها یک تصویر در ذهن ات نقش می بندد
که عدالت روزی چنان جاری شود که تمام این شط داغ تهوع را با خود بشوید و ببرد
عدالتی از ورای آسمان خاکستری امروز
صدای نخراشیده ودروغ امروزاش
فردا چنان به دل صخره بخورد وبه خودش بازگردد
که گوش فلک را کر کند
آه که این تصویر را با هیچ چیزعوض نخواهم کرد
مال من است
لذت اش
دیدن اش
شنیدن اش
وبارها در ذهن مجسم ساختن اش

Thursday, February 11, 2010

سعید


نوشتن سخت ترین کار دنیا است وقتی واژه ها به مغز ات هجوم می آورند
وقتی احساس ات چنان غلیظ شده که زبان را به دهان می چسباند
وقتی چشمانت خیس می شوند وحروف را گم می کنی
این روزها وشبها فقط می گذرند
نمی دانم چطور؟
فردا هفت روز از شنیدن خبر رفتن سعید می گذرد
خبری که همچون آوار بر سرمان خراب شد
بهمن ریزش کرد
سعید که تمام وجودش مهربانی بود طاقت نیاورد و رفت برای کمک
سه نفر را زنده بیرون کشید
اما بهمن مهلت نداد نفر چهارم را بیرون بیاورد
سعید را برد برای همیشه
قهرمانانه زندگی کرد
عشق اش کوه بود و صخره
زندگی اش با کمک به دیگران رنگ می گرفت
وجودش خنده بود و شادی
همچون قهرمان هم رفت
اما نگفت ما بدون او چه کنیم؟
با این همه دلتنگی؟
روزها و شبها چشم می دوزم به آی دی یاهو اش شاید روشن شود
و پی ام بدهد
خوبی دختر عمه جان؟

Thursday, February 4, 2010

بغض



بغض برای ترکیدن است و نه ترکاندن
اما امروز بغض من می ترکاند
تعاریف را جابجا کردم
به راحتی
چنان آفتابی ام که تو به خیالت ابری ام می بینی
اما این بغض ترکیدنی نیست
خواهی دید