Thursday, October 28, 2010

فاطمه

روزگاري تمام آرزوهايت در چمداني جا مي شوند
خنده ها
شادي ها
کودکي هايت
سبکباري
راه نمي روي بلکه پرواز مي کني
بزرگ تر که مي شوي
مي رسد روزگاري که تنها بدنبال
چمداني هستي که پشيماني هايت را درون اش جا دهي
تا همچون آرزوهايت بوي پوسيدگي نگيرند
........................
فاطمه عزيز
ممنونم که بي آلايش بودي
بي پروا خنديدي
بدور از رنگ و ريا
مهم نيست که کجا زندگي مي کني
مهم نيست کلکسيوني از گل سر نداري
مهم نيست کيف باربي نداري
.
.
.
.
چشمانت زنده اند و همین کافي است
باور کن

Thursday, October 14, 2010

کناره

آرام نشسته بود و سیگار می کشید
خیره بود به امواج آبی و زلال که بطری آرزوهایش را برده بودند
فهرستی از ای کاش ها
برای ساحلی دیگر
خوب می دانست که انتهای این خط افق هیچ است
و
زمین گرد نیست
اما به خود می گفت شاید برسد به دست کسی
آخر گفته اند زمین گرد است