سوار بر زیتون چهار سیلندری
در فراموشی ماشینها که شاید سایشی باشند و شاید برخوردی
نامجو در گوش
آی گلادیاتورها
فرعی است در برید
به یاد آوردم
روزی که دربدر یافتن مقبره جد ام بودم
جد من که اکنون مزه گوشت سربی اش باز یاد آور شد زیر دندانهای کرمهای شاه عبدالعظیم
سنگ قبری داشت ایستاده بر دیوار به یاد نماز اش
به یاد گلوله هایی که داغ داغ رسوخ کردند در مشروطه اش
به یاد تحصنی که خونابه اش ماند بر خاک
رفتم بیابم اش
شاید ربطی بیابم بین تمام بی ربطی هایم
نبود دیگر
گفتند تیشه چه ارضاء شده در خراب کردن اش
و چه شاد بود از فراموشی خاک که چه تفاوت دارد سنگ قبری خرد شده با سنگفرش پارک
باز ماندم سرگردان با تمام بی ربطی ها
آی گلادیاتور ها
خواستم بداند خونابه اش نام من است
اما تنها سرخی شفق و شرمنده بودم از این تصویر تک بعدی غروب
خواستم بداند افتخار سالها است فقط افتخار مانده و هیچ رنگ و بویی دیگر ندارد جز شهید در شناسنامه
من چه بی ربطم به تمام مشروطه خواهی ات
و چه شرمسار
بتازید بر جرس
اما تو
تو نشانی مقبره را دوباره ساختی
تو خون منعقد شده اش را درون اوراق تاریخ باز به جوشش در آوردی
تو همان نگاه آشنا را زنده کردی
تو نتیجه فریاد در گلو مانده اش هستی
شرم تمام بی ربطی هایم را به جسارتی زدودی
و چه پیچید ورودی مدرس به همت
و چه سنگین است شیخ فضل الله جنوب
و چه سبک شد بار ترافیکی میدان آزادی
و من همچنان می رانم
آی گلادیاتورها
...................................
عکسم نیامد
...............................
پ ن:پسوند شهید بابت رشادت جد من است که از مبارزین انقلاب مشروطه بوده و شبی در تحصن شاه عبدالعظیم همراه با بقیه یاران اش به رگبار بسته شد


