Thursday, January 28, 2010

اندر احوالات سطل آشغال


وقتی مشغول کار هستم حضور اش را حس می کنم
گوشه ای ایستاده و فقط تماشا می کند
نگاه سنگین و آرامی دارد
اما
فقط کافی است پا روی پای اش بگذاری
دهان باز می کند تا بناگوش
هرچه را درون اش بریزی در لحظه می بلعد
تو نامش را بگذار آشغال
اما شاید برای او آشغال و غیر آشغال چندان تفاوتی نداشته باشد
فقط انگار پای اش مهم است
هنوز نفهمیدم نگاه سنگین اش از چیست؟
شاید این یک سطل آشغال معمولی نیست
یا از اول هم نبوده
از سر اتفاق اینگونه شده
ازش می پرسم
شاید حرف زد
برای اینکه دهانش را باز کنم چاره ای ندارم که پا روی پای اش بگذارم
شرمنده
نه اینبار چیزی برای خوردن نداری
حرف بزن می شنوم
.
.
.
اما هیچ نگفت

Tuesday, January 12, 2010

بی خوابی


شب نمایشی رنگین از تو
من
چشمانی برای خواب
تو
تصویری هستی
از
تمام تمناهای بی خواب پنجره
پیچش خواب و بی خوابی ما
انعکاسی است بر خیال پنجره
خوابی؟
نه
انگار شب هنوز
با
من
و
تو
بی خواب مانده
خوابی؟

Wednesday, January 6, 2010

پندها و اندرزها



ماشينها دو دسته اند
آنهايي که تصادف مي کنند
آنهايي که تصادف نمي کنند
روي سخنم با تصادفي ها است
رويت خط مي اندازند
از رويت رد مي شوند
له ات مي کنند
سر چهار راه تو هميشه آخري
تو راهنما بزن آنها بوووووق مي زنند
جلويت مي پيچند و تو فقط بايد ترمز کني
ماشيني قدرشناس سخاوت تو نيست و بوقي از سر احترام برايت نمي زنند
نور بالا هم در چشمهايت مي اندازند
دو راه داري
اگر دوست داري در نقش تصادفي بودن ات بماني
در صحنه تصادف حتما کروکي بکش
سرت را چون متمدنها پائين ننداز و برو
که اينجا جاي خرج کردن تمدن ات نيست
حتي اگر بيمه ندارد بايست
بگذار ياد بگيرد که حالا که مي زني و قلدري بيمه داشته باش و خسارت بده
هرچند که هيچ بيمه اي جبران زخمهايت نخواهد بود
اگر مي خواهي نقش عوض کني
پس بووووق بزن
بيخيال حق تقدم بپيچ
فرعي به اصلي
اصلي به فرعي
مهم نيست
فقط تو مهمي و بس
تصادف هم کردي که کردي
زخمهاي کهنه ات را صافکاري نکن
بيفايده است
بهترين صافکار و نقاش ماله کش است و بس
يادگار نگه دار
بهتر مي راني
باور کن
..............................

پندها و اندرزهاي ماشين تصادفي کهنه کاري که نقش عوض کرد