
وقتی مشغول کار هستم حضور اش را حس می کنم
گوشه ای ایستاده و فقط تماشا می کند
نگاه سنگین و آرامی دارد
اما
فقط کافی است پا روی پای اش بگذاری
دهان باز می کند تا بناگوش
هرچه را درون اش بریزی در لحظه می بلعد
تو نامش را بگذار آشغال
اما شاید برای او آشغال و غیر آشغال چندان تفاوتی نداشته باشد
فقط انگار پای اش مهم است
هنوز نفهمیدم نگاه سنگین اش از چیست؟
شاید این یک سطل آشغال معمولی نیست
یا از اول هم نبوده
از سر اتفاق اینگونه شده
ازش می پرسم
شاید حرف زد
برای اینکه دهانش را باز کنم چاره ای ندارم که پا روی پای اش بگذارم
شرمنده
نه اینبار چیزی برای خوردن نداری
حرف بزن می شنوم
.
.
.
اما هیچ نگفت

