Tuesday, September 29, 2009

زخم های کهنه


گاهی باید با زخم های کهنه بازی کرد

پوست عاریه ای رویشان را کند و دوباره زخم را نگاه کرد

شاید دوباره قطرات خون را ببینی و به یاد بیاوری درد کهنه ات را

اما این تنها یادآوری است و نه خود درد

که درد کهنه دیگر درد ندارد

تنها یک یاد است

یادی که می ماند که بدانی چرا زخمی شدی و چرا درد کشیدی

یادی که می گوید هنوز زنده ای

سنگ نشدی که تنها زخمی کنی

زیر پوست ات هنوز خون در جریان است و نه دروغ

هنوز زخمهای زهرآلود ات چرکین می شوند

و این یعنی هنوز گلبول سفید در تو هست

با زخمهای کهنه ات بازی کن

مطمئن شو که زیر پوست ات سنگ نباشد

Thursday, September 24, 2009

گاهی نشانه ای



هرکس اتاق خواهر فر فری من را دیده باشد که می داند از چه می گویم و تصور اش برایش آسان است
و اگر ندیده اید که مورد الطاف الهی بوده اید
فر فری ده روز رفت مسافرت پنجره اتاق اش را نبست البته بهتر است بگویم بسته نشد
بنا به دلایلی پنجره اتاق اش چهار فصل باز بود
بماند
از سفر برگشت یک روز رفت دم پنجره پرده را کنار زد و ناگهان
باور اش نشد دوباره آرام تر از قبل پرده را کنار زد و
بله یک جفت کفتر یا کریم در طی این ده روز آمده بودند داخل و روی لبه پنجره باز تاکید می کنم داخل اتاق لانه ساخته و خانم هم روی تخم هایش سفت و سخت نشسته بود
مدتی متعجب یکدیگر را نگاه کردند و بعد هر دو به این نتیجه رسیدند که خب با هم زندگی می کنیم
این اتاق فقط همین را کم داشت
اسم اش حاجیه کریمه بود هر روز حاج کریم آقا برایش غذا میاورد و ما یواشکی لقمه های عشقولانه شان را دید می زدیم
در کمال آرامش البته با چاشنی صدای بلند محسن نامجو که همیشه از اتاق فر فری می آمد کریمه روی تخم ها نشست
و صاحب فرزند شد
رشد زیور لحظه به لحظه بود
(زیور اسم فرزندشان بود)
و نرسیدم که از او هم عکاسی کنم
خیلی زود بزرگ شد و مامان و بابا مدام غذا در دهان اش گذاشتند
یک روز نوبت درس پرواز رسید و رفت

Saturday, September 19, 2009

صراحت گمشده این شهر


چقدر مسخره است
هیچ دقت کردی؟
همه تو این شهر با هم لاس می زنن
ناخنهای مانیکور شده پاهاش با پدال گاز لاس می زنه اون هم تو خط سرعت
تلفن گویا با مغز ات لاس می زنه تا بخواد به یه گورستونی وصل ات کنه
قوای سه گانه مثل مثلث عشقی با هم لاس می زنن
خانوم دافیه که کار گذاشتن اش تو دستگاه نوبت دهی بانک با رئیس بانکه داره لاس می زنه
آخ که با چه نازی میگه ش م ا ره ی ک ص د و شششش ب ه ب ا ج ه
آدمها با سر نوشتشون لاس می زنن تا یاد بگیرن چطور با سرنوشت دیگرون لاس بزنن
سیبیل کلفت عیالات متحده اش رو گذاشته تو ماشین اون هم وسط کوچه که نشه از کنارش رد شد
میگم خانوم ماشین رو بزنین کنار رد بشم
آقامون رفته اونجا میاد الان....صدا کن باباتو اصغر
بابا
بابا
مردک دید من منتظرم بیشتر دم در خونه رفیق اش کش داد زیر چشمی هم نگاه می کرد و می خندید
آخ که چقدر مردی... عیالات افتخار کردن و کلی لذت بردن و من شدم مایه تفریح آخر هفته شون
دیدی آقامون رو حال دختر رو گرفت..... 10 دقیقه بعد معترض اومد چیه خانوم؟
چی باید می گفتم؟؟؟؟؟
همه دارن با هم لاس می زنن
دل ات رو به هیچی قرص نکن امروزحس میکنی وای آره همینه فردا می فهمی لاس زده بود
..................................
عکس اکباتان.فکر کنم نیمکتها هم با هم لاس می زنن

Monday, September 14, 2009

نه



مدتی است به مانیتور خیره ام و به عکس نگاه ام دوخته
می خواستم چیزی بنویسم
بگمانم
اما ذهن ام خالی از واژگان است
خواستن ها از دل که فرمان بگیرند گاهی مغز شیطان می شود و مانع تراشی می کند
شیطنتی که انگار در تاریخ عقلانیت نامیده اند اش
دلم می خواهد اما ذهن فرمان می دهد که
گاهی باید شهامت داشت و گفت نه
نه

Tuesday, September 8, 2009

_فاصله_



فاصله یعنی هرچقدر دست ات رو دراز کنی بهش نرسی
یعنی هرچقدر تو این شهر بچرخی دست ات بهش نرسه
اون موقع است که یه حفره ای تو شکم ات درست میشه و یکهو دل ات تنگ میشه
مغز ات مدام سعی می کنه با یه مایه مذابی این حفره رو پر کنه
اما هی قل قل میزنه و تو بیشتر دل ات تنگ میشه
نه با وب کم و نه با چت و نه با هیچ تکنولوژی کوفتی دیگه ای نمیشه این فاصله رو پر کرد
اما انگار این رسم روزگاره
فاصله هایی که باید باشه تا تو رو دل تنگ کنه
آبجی فسقلی فردا تولدته
امروز هوس کردم اینو بنویسم و نه فردا و نه شاید فرداهای بعد
فسقلی زود بزرگ شدی
خیلی
انگار دیروز بود خونه مامان بزرگ
دایی به من و سحر گفت از بیمارستان زنگ زدن و گفتن خواهر دار شدین
ما یه نگاه بهم کردیم و گفتیم باز هم خواهر
آره فسقلی با دوتا چشم درشت و دوتا چال روی لپ هات اومدی
همیشه هم فسقلی من می مونی
تولدت مبارک

Saturday, September 5, 2009

موج ها می آیند


هیچوقت به موج های زیرین نگاه کرده ای
کف آلود می شوند و بعد از گذر زمان تنها حسی خیس اند درکف ذهن شن ها
و تو تنها به ردپای بجا مانده ات بر شن ها دلخوشی
خبر نداری که موجی جدید آمد
.............................................
ساحل زیباکنار حوالی رشت غروبی زیبا بود
پ ن:توصیه می کنم اگر به عکاسی علاقمند هستید و یا به عکاسان این سایت را ببینید