
چنان نرم آمدی که صدای قدمهای ات موزون شد با تپش قلبم
انگار سالها ی سال است این نفسها را می شناسم
تلاقی نگاه هایمان را در رویا هایم تجربه کرده بودم
چنان نرم که
When I was just a little girl
حال روزگار من اینست
خنده ای هاااا
نگاهی کودکانه و سبکبار
پشت به دیوار آدمهای دل چرکین
و ناشنوا به زجه های کور شان
سرمست ایمان خویش به پاسخ روزگار
استوار به خوبی های خویش
و خنده ای هاااا از بازی سر انگشتان نحیف تو بر دیواره دلم
حال روزگار ما اینست

همه چيز چنان بي ربط در کنار هم نشسته اند
که گاه در تلاش بيهوده مغز ات براي ربط و رابط يافتن مي پوسي
ديگر هم چندان تلاشي براي يافتن علتها ندارم تا معلولي مرا در چنگ خويش گرفتار سازد
اين را نتيجه نخوان
تنها بي ربطي است در کنار تمام بي ربطي هاي اين روزگار
...........
اين خروس هم بي ربط يا با ربط؟
نمي دانم
نمي خواهم هم بدانم
زير اين آينه در گذر است
...........
باز هم اينجا فيلتر شده و
الان به اين فکر مي کنم که شايد بي ربطي ها نتيجه تکرار و تکرار و تکرار مکررات هستند
آخ که باز بدنبال نتيجه ام
هيچ بگذريم خود دانيد و اين فيلترينگ

