Saturday, December 17, 2011

چنان نرم که



چنان نرم آمدی که صدای قدمهای ات موزون شد با تپش قلبم
انگار سالها ی سال است این نفسها را می شناسم
تلاقی نگاه هایمان را در رویا هایم تجربه کرده بودم
چنان نرم که

Thursday, November 10, 2011

قدم به قدم



پاهایت را درون کفش زندگانی خواهی کرد

دستهای مرا رها خواهی کرد تا دستهای خویش را بیابی

از من سبقت خواهی گرفت

اما بدان پاهایم همیشه پناه قدمهایت خواهند ماند

Monday, October 24, 2011

بدون عنوان

گاه دوری تمام پنجره های رهایی را
باید به درهای گشوده بخشید

Monday, September 26, 2011

من منتظر فرشته کوچک بالدار

فرشته کوچک من به زمین می آید
آسمانش را رها می کند
بالهایش را می بنند
و
می ماند
از او خواهم پرسید
سفر سختی است سفر بدون بال در زمین
و او خواهد گفت
سفر به خانه بدون بال
برای من
یک بازی است
و تو هم همبازی من

Wednesday, August 31, 2011

پلاک 99



دیوار خسته از ایستادن

خسته از فاصله گذاردن

با آهی از جنس سیمان و سنگ به خود گفت

باید بسته می بود کرکره چشمانت

Friday, August 5, 2011

در انتهای کوچه ای نور می تابد


اگر جرات کنی و روزی از دالان تنگ و تاریک سختی هایت گذر کنی

شاید جایی باشد که نور پوست غم زده ات را گرم کند

این را شاید فرض کن

تا همیشه بدنبال جرات داشتن باشی

Tuesday, July 12, 2011

تراشه های خیال



دستها پینه بسته از تراشیدن خیالی که شاید روزگاری به کار آید


سرد گشته از های دهانی که افسوس را زمزمه می کند


با کدامین توان نمی داند


اما هنوز تراشه های خیال اش در دستان اش می خرامند

Monday, June 13, 2011

Que sera, sera

When I was just a little girl
I asked my mother, What will I be?
Will I be pretty? Will I be rich?
Here's what she said to me:

Que sera, sera
Whatever will be, will be
The future's not ours to see
Que sera, sera
What will be, will be

When I was young, I fell in love
I asked my sweetheart what lies ahead
Will we have rainbows, day after day
Here's what my sweetheart said:

Que sera, sera
Whatever will be, will be
The future's not ours to see
Que sera, sera
What will be, will be

Now I have children of my own
They ask their mother, what will I be?
Will I be handsome? Will I be rich?
I tell them tenderly:

Que sera, sera
Whatever will be, will be
The future's not ours to see
Que sera, sera
What will be, will be
performed by:Doris Day

Wednesday, May 18, 2011

Karma


حال روزگار من اینست


خنده ای هاااا


نگاهی کودکانه و سبکبار


پشت به دیوار آدمهای دل چرکین


و ناشنوا به زجه های کور شان


سرمست ایمان خویش به پاسخ روزگار


استوار به خوبی های خویش


و خنده ای هاااا از بازی سر انگشتان نحیف تو بر دیواره دلم


حال روزگار ما اینست

Sunday, April 24, 2011

در انتهای کوچه ای خوبی ها به من رسید


در گذر است

در کمین است

در مراجعه است

خوبی و بدی

زیبایی و زشتی

انتخاب با تو است که

در انتهای کدامین کوچه به انتظارش بایستی

Wednesday, April 6, 2011

Allegro moderato


صدا

سکوت

سفید

سیاه

من امتداد نگاه خاکستری ام

پیوند مواج انگشتان با تن کلیدها

خیره وار مرا بشنو

Monday, March 14, 2011

ردپاهایی در خیال

نمی دانم سماجت در به روز رسانی وبلاگی فیلتر شده چه معنایی دارد؟
هرچه هست مبارزه نیست
شاید دلبستگی است به اینجا و
نمی دانم
با پدیده ای به نام فیس بوک بازار وبلاگ نویسی بی رونق است
با فیلتر یا بی فیلتر
فیس بوک انگار تمام خواسته ها و نا خواسته های کاربر دنیای مجازی را برآورده ساخته
و بلا شک همچنان مجاز است
با فتحه
نمی دانم تا کی؟اما بتوانم خلاف جهت باد بدوم می دوم و اینجا را به روز می کنم
...........
رد پاها همیشه نشان بودن ها نیستند
گاه تنها نشان اند از حضوری که شاید در خیال من بوده اند
خیالی که می خواهد اینگونه ببیند

Monday, February 21, 2011

بي عنوان....آري بي عنوان



همه چيز چنان بي ربط در کنار هم نشسته اند

که گاه در تلاش بيهوده مغز ات براي ربط و رابط يافتن مي پوسي

ديگر هم چندان تلاشي براي يافتن علتها ندارم تا معلولي مرا در چنگ خويش گرفتار سازد

اين را نتيجه نخوان

تنها بي ربطي است در کنار تمام بي ربطي هاي اين روزگار

...........

اين خروس هم بي ربط يا با ربط؟

نمي دانم

نمي خواهم هم بدانم

زير اين آينه در گذر است

...........

باز هم اينجا فيلتر شده و

الان به اين فکر مي کنم که شايد بي ربطي ها نتيجه تکرار و تکرار و تکرار مکررات هستند

آخ که باز بدنبال نتيجه ام

هيچ بگذريم خود دانيد و اين فيلترينگ

Friday, January 28, 2011

کودک بمان



با خود عهد کرده است
تا سرازیری گورکودک بماند و زندگی را آنقدر به بازی بگیرد


که بازماندگان; مرگش را نیزبازی تازه ای بپندارند
عباس صفاری

Friday, January 14, 2011

کافه شوکا



کافه جایی است که نابودت میکنه
ونسان ون گگ
این بهترین تعریف از عادت کافه نشینی است
کافه نشینی در وجودت رسوخ می کند
سرگیجه ایست در مسیر خانه
از زمان و مکان خالی است
حضور ات شمرده نمی شود
مکانی که بوده های روز ات را به نابودی خویش سپری می کنی
بودنی که باید نابود شد تا بدستش آورد
اینجا کافه ایست که می توانی حضور غیبت ات را لمس کنی

Monday, January 3, 2011

بن بست تنهایی



در خود می روم
فرو می روم
چنان گرد می شوم همچون دوران جنینی
که سرم را از پاهایم نشناسم
مغزم را متوقف می کنم
نمی بینم
نمی شنوم
فقط فرو می روم
منتظر می مانم
اما رحمی برای ماندنم نمی یابم
بند ناف بین من و رحم سالها است که پاره شده




.....................................



جهت اطلاع رسانی دوستان عکاس



سایتی توسط مهرداد میر هادی تاسیس شده که هدف اش بانک آثار هنری و بازاریابی آثار شما است


اگر تمایلی برای ثبت نام در این سایت دارید اطلاعات آثار خود را در سایت وارد نمایید