
بابا و پیانو 58 ساله باهم رفتند
پیانو جدید اومد اما بابا؟
اطرافیانم می دونند که چقدر رفتن پیانو بعد از بیست سال سخت بود
حس عجیبی بود
اما فهمیدم که کهنه گی خاطرات بوی خاک می گیرند و باید خاطرات رو نو کرد
پیانو نو شد اومد توی خونه رویایی
اما بابا جای خودش رو خالی گذاشت تا ابد در ابهام عاطفه پدری بمونم
لحظات آخر از پیانو 58 ساله عکس گرفتم تا همیشه توی ذهنم جاودانه بمونه
روزها و شبهایی که با هم بودیم
قطعه هایی که هرگز اجرا نشدند و ذهنی خسته که با دیدن رنگش تازه میشد
از ندا خواستم برام یک متن بنویسه
نوشت مثل همیشه عالی
تبدیل به شعر شد مثل همیشه
ممنون ندا که انقدر خوب حسم رو بیان کردی
ممنون ضربان دلم که گریه ها و دلواپسی هام رو درک کردی و کمکم کردی که پیانوی جدید داشته باشم و حسی جدید
پیانو 58 ساله با بابا اومد و با بابا رفت
این پیانو با تو اومده و هرگز نمیره
....................................................................................................................
it stood there lonely and glorious.
Waiting in its shiny mahagony coat
inviting to play what we enjoyed both.
By the time i ran my fingers on its white keyswe sank with pleasure in the sound of easeAnd so we grew old living togetherwhile it helped me find my path forever
But i never thought, there comes a timeto bid farewell to best friend of mineI tried to keep it, but did not succeedas fate can be cruel and we never believedSo we sat

