Saturday, September 27, 2008

بدرود رفیق


امسال سال خداحافظی است انگار

بابا و پیانو 58 ساله باهم رفتند

پیانو جدید اومد اما بابا؟

اطرافیانم می دونند که چقدر رفتن پیانو بعد از بیست سال سخت بود

حس عجیبی بود

اما فهمیدم که کهنه گی خاطرات بوی خاک می گیرند و باید خاطرات رو نو کرد

پیانو نو شد اومد توی خونه رویایی

اما بابا جای خودش رو خالی گذاشت تا ابد در ابهام عاطفه پدری بمونم

لحظات آخر از پیانو 58 ساله عکس گرفتم تا همیشه توی ذهنم جاودانه بمونه

روزها و شبهایی که با هم بودیم

قطعه هایی که هرگز اجرا نشدند و ذهنی خسته که با دیدن رنگش تازه میشد

از ندا خواستم برام یک متن بنویسه

نوشت مثل همیشه عالی

تبدیل به شعر شد مثل همیشه

ممنون ندا که انقدر خوب حسم رو بیان کردی

ممنون ضربان دلم که گریه ها و دلواپسی هام رو درک کردی و کمکم کردی که پیانوی جدید داشته باشم و حسی جدید

پیانو 58 ساله با بابا اومد و با بابا رفت

این پیانو با تو اومده و هرگز نمیره

....................................................................................................................
For the last 20 years
it stood there lonely and glorious.
Waiting in its shiny mahagony coat
inviting to play what we enjoyed both.
By the time i ran my fingers on its white keyswe sank with pleasure in the sound of easeAnd so we grew old living togetherwhile it helped me find my path forever
But i never thought, there comes a timeto bid farewell to best friend of mineI tried to keep it, but did not succeedas fate can be cruel and we never believedSo we sat
together and sang the songbefore i had to say so long

Wednesday, September 24, 2008

Open your eyes


It does good to be shocked from time to time

To bump your head on the wall, wake up and realize

That things don't always happen the way you expect them to

And people don't think the way you think them do

And finally coincidences don't always turn to be pleasant for you

But it's good yet to open your eyes

Once in a while

And realize

That you can still be the same fool, you used to be

........................................................................................................................................

باز هم ندا زندیه و شعری تازه

درک تمام حجم خیالات و پریشانی ها ساده نیست

روزها با تکرار اشتباهات ما می گذرند و باز فردا ها.....

می توان بالغ شد

می توان تکرار نکرد

ضربان دلم از تمام گفته هایت و نگاه هایت درس گرفتم

حرفی که از دلت برآمد و گفتی تنها من هستم که هستم و دیگران هیچ



Monday, September 15, 2008

تردید مه گرفته


در هوای تردید و مه گرفته تنها نور بالا می تواند مسیر را نشان دهد


اما من در کنار تو در هوای مه آلود آفتابی تر از همیشه با نور پائین در مسیر یقین می روم


جاده های مه گرفته روشن تر از همیشه اند


باران ریز تر و ریزتر میشود


تردید از آن کسی است که در جایی ایستاده که ترس زیر پایش را خالی کرده


یک روز می گرید و روز دیگر می غرد


یک روز عاشق است و روز دیگر فارغ


Thursday, September 11, 2008

وارونگی


درد نشانه زخم است و زخم نشانه رنج

رنج نشانه شکستن است و شکستن نشانه ضعف

ضعف نشانه تنهایی است و تنهایی نشانه ترس

ترس نشانه نبودن است و نبودن نشانه بودن

می توان تمام این مسیر را وارونه رفت

Saturday, September 6, 2008

The cage inside



To let the bird of the cage inside, fly away
Without knowing if it ever comes unhurt again
Letting it fly in the blue sky, which is dark inside
Letting it free just to fly high and wander around
Wishing, that one day it may return
Once it has found its way back home again
Dreaming of the freedom, which was long far away

.............................................................................................................................................................................

این شعر از سروده های ندا زندیه است.....دوستی با طبعی لطیف و دقیق

دوستی همدل و همدرد که در این روزگار وانفسا داشتنش نعمت است

Tuesday, September 2, 2008

صخره تنها


آسمان در نهایت آبی بودن صخره سیاه را در آغوش گرفته بود و ناله های دل تنهای صخره را می شنید
درد دل را انتهایی نیست اما گوش شنیدن درد همیشه اندک است
صخره بغض اش ترکید اما آسمان همچنان آبی بود
ابرها با شیطنت اینطرف و آنطرف می رفتند
اما همچنان صخره غمگین بود
تو صخره ای بزرگ و محکم در نهایت صلابت ایستاده ای
چرا غمگینی؟
ابر ها به سبکی باد بدون امید به آینده در نهایت شادمانی هستند
چیست نشان تنهایی؟
هرچه هست ظاهر وجودی ما نیست