Monday, November 30, 2009

فراری به آسمان


خفقان گرفته از خس خس ناپدید می گردد
می گردد باز می گردد بی خود از خود می گردد
و همواره می شنوم بیش تر در نهایت درون ام
می آید هر آن زنده تر
روشن مهربان شیدا تر سهمگین
سخن خاموش تو
جوزپه اونگاره تی

Monday, November 23, 2009

Allegro Grazioso


غرورم را گم کرده ام
روزگاري نوايي داشت قوي
شتابان اما با وقار
اما امروز به سکوت مي شمارم اش
ميزانها سکوت
اين سکوتها از براي گم شدن اش هستند
نه از براي بودن اش
غرورم گم شده

Wednesday, November 18, 2009

کرکره


فقط کافیه اون زامبال کنار پرده کرکره مغز رو بچرخونی تا نور بیوفته تو تاریکی هات
هی به این بند نیم بند اش ور نرو و بالا و پائین اش نکن
جالبه که هنوز خورشید بعد از ظهر ها میره روبروی پنجره اون آشپزخونه و همونجا زل می زنه تو چشمهاتو غروب می کنه
می خواد بگه هر چی بشه حرف مرد یکیه
صبح ازشرق در میام غروب هم از غرب میرم پائین
چه خوشت بیاد چه بد ات
.............................
اول:امشب برف پاک کن ها رو قاطی پاتی کرده بودم نمی دونستم برف پاک کن شیشه ماشین رو باید بزنم یا عینک یا چشمهامو؟بعد گفتم بیخیال من که اهل پاک کردن بارون نبودم میریم دیگه یاحق
بارون وقتی میاد باید خیس شد چیو می خوای پاک کنی؟
دوم:نمی دونستم به اون میله کنار پرده کرکره چی میگن همون زامباله دیگه؟

Tuesday, November 10, 2009

آی آدمها


فکر می کردم و فکر
به تمام داشته ها و نداشته هایم
که اگر دادی شکر کردم و اگر ندادی باز شکر که حتما نباید می داشتم اش
سیال شده ذهنم در کوچه ها و خیابان های این شهر خاکستری که هیچ رنگی بهتر از این نیست برای قامت اش
خاکستری است از زشتی و زیبایی
از دروغ و راستی
از نیک و بد
آدمهایی با رنگهای ترکیبی
خانوم جانم خدابیامرز که امیدوارم الان شیرین ترین ماستهای بهشتی را با حوریان نوش جان کند
جمله ای داشت:مادر جون هرکی نون دل خودش رو تو این دنیا می خوره
براستی چنین است خانوم جان
خوردیم نان دلمان را و دیدیم می خورند چه نانی بعضی که از زهر مار بدتر شده انگار برایشان
شکر بابت نداشته هایم
که آزمونی بود
رنج داشت و درد
اما تحمل اش قبولی من بود در این آزمون
نمره ام صبر ام بود و پایداری ام
نه رویای عزیزم غصه ای نیست وقتی می بینم چطور همانهایی که سالها مرا به هزاران یاوه گویی متهم می کردند خود با طنابی نازک از قدرت قلاب ساختند
می بینم که آب ندیده چه شناگری هستند قورباغه وار
وابسته به نامی و وهم به رفاقتی با همان چه درها باز می کنند به خیال خویش که حاجت بگیرند
نه رویای عزیز سربلندم که با زیتون چهار سیلندری خویش از این خانه به آن خانه می روم تا نوایی بیاموزم و نانی بی منت بخورم و هرگز زیر بلیط بنی بشری نبودم
شادم که فولاد شده ام
در مسیر خود بوده ام نه به سفارشی و نه به مصلحتی
چه سعادت مندم که همراهی در کنارم دارم که می داند خود کی ام و مرا می خواهد و نه بخاطر آنچه در فکر پوسیده یاوه سرا ها است
بمن یاد داد گوشی را در کن و گوشی را دروازه که چمن سبز خانه رویایی را خوش است
شنید و شنید و خم به ابرو نیاورد
همیشه می گوید صبر کن و فقط تماشا کن که چه می لولند در حسادت
حق با تو است رویا جان همه ما در خانه هایی بزرگ شدیم که قاب عکس اش به خود عکس بی ربط است
و چه سعادتی بود بودن در این خانه که امروز حکمت اش را فهمیدم
قدرت شناخت آدمها
قدرت دیدن رنگهای کدر صورتهایشان
قدرت یافتن دوستان خوبی مثل شما
قدرت شنیدن و دیدن و فکر کردن
نعمت داشتن مادر و خواهرانی لطیف تر از هر خیال
لمس دستان گرم مادری که اگر من خندیدن را فراموش کنم با صدای بلند می خندد
مادری که همیشه که کوچک بودم دستانم را تا جائیکه میشد باز می کردم و می گفتم این هوا دوستت دارم
و دوستت دارم آسمان آسمان
آغوشهای گرم خواهرانه ای که همیشه پناه مان بود در رنج و سختی
شراکتی بود در شادی
ما که سالها است افتخارات را روی طاقچه تاریخ گذاشته ایم که خود قضاوت کند
شاید روزگاری در پس این فراموشی ها و یاوه سرایی ها باشد روشن
که آغوش بی خطر پدرانه ای یافت شود
شاید ساحلی باشد که دیگر ماهیان اش بر لب آب جان ندهند
شاید آدمهایی باشند با رنگهای خالص که با جان کندن یک ماهی بر لب دریا تفریح نکنند
شاید

Wednesday, November 4, 2009

پله فرار




در شهرک اکباتان پدیده ای است به نام پله فرار
اگر برای بار اول این سازه آهنین را ببینید ابتدا خوف انگیز و بعد مهیج به نظر می رسد
اتاق گمشده من در خانه ای که میان گذشته و حال و آینده سرگردان است دری داشت که به این پله فرار باز میشد
دری که باید در لحظه اضطراری باز شود
اضطرار چیست؟
زمانی که بوی دود را فهمیدی؟
زمانی که شعله های آتش را دیدی؟
یا زمانی که باید فقط بروی و بدوی از این پله های مارپیچ و هی پیچ بخوری
و همیشه تصور می کردم که چه لذتی دارد سرگیجه انتهایی این پله ها
که هی می چرخی
خوب است اتاق فکر ات در اضطراری داشته باشد
که اگر روزی جرقه ای افکار پوشالی ات را سوزاند بتوانی در بروی
که اگر روزی اعتقادات سست و بی بته ات فرو ریخت تو فرو نریزی
همیشه ارزشی را نگه دار که برایت پله فراری باشد
........................................................
عکس ها اکباتان واتاق گمشده من