Tuesday, April 27, 2010

Losing My Religion



Life is bigger
It's bigger than you
And you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no I've said too much
I set it up
That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
Every whisperOf every waking hour
I'mChoosing my confessions
Trying to keep an eye on you
Like a hurt lost and blinded fool
Oh no I've said too much
I set it upConsider this
The hint of the centuryConsider this
The slip that brought me
To my knees failed
What if all these fantasies
Come flailing around
Now I've said too much
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try
But that was just a dream
That was just a dream

REM
..........................
براي فرفري و لحظاتي که با هم اين ترانه را مي شنيديم و
That was just a deram
....................................
در ضمن دوستاني که پشت سد فيلتر گير کرده اند و نمي توانند عکس را ببينند روي عنوان پست کليک کنند

Sunday, April 25, 2010

اشغالگر و آشغالگر و بلاگر

خب بلاگر مورد حمله قرار گرفته وملق شده
يا بهتر است بگوييم اشغال شده
چه حسي دارد صبح بياي بلاگ ات و ببيني بله مورد عنايت واقع شده
عکسها نمايش داده نمي شوند و انگار بايد اسباب کشي کنيم
به کجا؟
هنوز نمي دانم
شايد هم جايي نروم و استقامت کنم
يه جورايي اين روزها فيلتر شدن مد شده
نشانه اي از نرم تنان مخملين
خب پس مثبت نگاه کنيم
بلاگ ما را با فيلتر شکن ببينيد
بشکن بشکن
بشکن
......................
مرده اون بسم ا... تم اون بالا ارتش بيست ميليوني سايبري

Saturday, April 17, 2010

فراموش شده


در فراموشی خود خانه ها را هم درگیر می کنیم
چون نیستیم دیگر خانه را هم پشت سرمان جا می گذاریم
غافل از اینکه خانه های فراموش شده همیشه در انتظار جارویی هستند که نوازششان کند
و به یاد دوران بودن ها سر پا می مانند
........................................
داستان این خانه بس غریب است.این خانه در محله کودکی من بوده و انگار هنوز هم هست.هر روز که از مقابل اش با مهتاب می گذشتیم تا به مدرسه برویم نگاه اش می کردیم .گاهی خانمی سرتاپا سیاه پوش و خیلی شیک از آن بیرون می آمد و ما چه داستانها که در ذهن خود نمی ساختیم
بعد از سالها رفتم به آن محله و عکاسی
خانه اسرار آمیز را باز هم متحیرانه نگاه کردم اکنون مخروبه ای بیش نیست
با اسراری که زیر گرد وغبار زمان مدفون شده اند

Saturday, April 10, 2010

در و دیوار


روی تمام حماقت هایم بارکد خورده است
به محض اینکه می خواهم از مغزم بیرونشان کنم
صدای آژیر خروجی مغزم بلند می شود
انگار چاره ای نیست
باید بروم صندوق و حساب کنم
.............................
دیوارها هم پاک نمی شوند
حتی اگر بارها و بارها رنگشان کنی
مگر دیوار حافظه ای ندارد
آنچه نوشته شده
ثبت است بر حافظه سیمانی خاکستری اش
رنگها هیچ حقیقت سیاه و سفیدی را نمی پوشانند

Saturday, April 3, 2010

ازلابلای پرده


اخبار هواشناسی بهاری من
مغزم آلوده به خوابهای سربی
دماغم ابری با بارش صبحگاهی
چشمانم بارانی
روزهای آلرژیک خوش بهاری
.....................................
نمی دانم چگونه است که نگاه حیوان را بیشتر می توان پذیرفت تا آدمی
این گربه که در لابلای پرده های قرمز قدم می زند جیمی
خواهر زاده بنده است که تمایل بسیار به مدل شدن دارد