
Tuesday, December 30, 2008
برهنه

Thursday, December 25, 2008
وارونه ها

Tuesday, December 23, 2008
Grammatik
مرگ انعكاس نوريست كه روي پنجره همسايه افتادهخيره مي شوي در اين انعكاس
انعكاس آزار دهنده
اما چشم از آن بر نمي داري
مرگ بازي گرامر است و كلام
مرگ بازي همسايه است و سرگرمي تو
...............................................................................................................................................................
Saturday, December 20, 2008
Goodbye Fall
Thursday, December 18, 2008
she is waiting for...
Sunday, December 14, 2008
سر بالا
Friday, December 12, 2008
دیاپازون دل تو منم

Monday, December 8, 2008
شب در انتظار شب
Saturday, December 6, 2008
گفتگوی ادیان یا اختلاط ادیان

Tuesday, December 2, 2008
ملکوت اجاره ای

دیدم نه انگار دلش خونه
Thursday, November 27, 2008
این وادی تهی از اخلاق

یادگار رو که از جایی که شکافتن و ادامه دادن بیای به سمت پل چمران دست چپ روی تپه اوین می تونی دیوار آجر قرمز دانشکده علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی رو ببینی
عجب!
بله......عامدانه حماقت کردم و از اینجا اومدم....می خوام یاد خاطراتی بیافتم که رفته اون گوشه ذهنم و خاک خورده
پس بکش این هم ترافیککککککککککککک
خوبه انقدر تو ترافیک گیریم که می تونم کل 4 سال رو زیر و رو کنم
دیوانه
خودتی
استاد از اخلاق میگفت....افلاطون.ارسطو.کانت.....
که چی؟کدوم اخلاق؟اینا همش توهمه.........
اما میگفت شاید که گوشی بشنوه
ای بابا آخه مگه اینجا سوئیس یا فرنگه؟اینا مال ما نیست....اینجا همه خودشون یه پا استادن به هر روشی رفتار میکنن براشون مهم نیست که اصل اخلاق چی میگه؟وای میسته سر چهار راه شک و یقین به ماشین ها فحش میده و گدایی هم میکنه و طلبکار هم هست
اینجا آدمها گرگ همدیگر اند.....ول معطل روزکار اند و انقدر گیج اند که فرق بین حقارت و عشق رو نمی دنند....شکم رو بچسب
آره......اما یه زمانی توی همین خاک دروغ پرور یه آئینی بود که میگفت پندار نیک گفتار....
بیخیال شفق چرت میگی...از کی حرف میزنی؟آره یه زمانی هم پادشاهی بود که میگفت خدایا این کشور را از دروغ پاک کن...خب چی شد؟
هیچی
آره هیچی
فلسفه خوندن فقط غصه آدم رو زیاد میکنه....میفهمی که چه حجم بیشعوری احاطه ات کرده....میفهمی که درد داره اما درمان؟
حق با تو است
اما استاد با این درد شنبه توی اتاقش توی همین دانشکده رفت...رفت که دیگه از اخلاق توی گوش ناشنوا ها حرف نزنه
نور به قبرش بابا راحت شد....بچه جلوت رو بپا...حواست به رانندگی ات باشه
Saturday, November 22, 2008
اين توپ شماست؟

رفتم سراغشون مشغول كف و ابر و ظرف بودم كه زنگ در به صدا در آمد
زنگ
زنگگگگگ
زنگگگگگگگگگ
واي پناه بر خدا كيه؟
آمدم
آمدم
پيرزن همسايه بغلي است
سلام خوبين؟
با چشمهاي خشمگين و خونبار من را نگاه كرد و با صداي بلند گفت:اين توپ بچه شماست كه افتاده تو خونه من؟
تا خواستم جوابش را بدم
يك چاقو قصابي از زير چادرش درآورد و توپ پلاستيكي را پاره كرد
آنقدر سريع و راحت اين كار را كرد كه انگار هندوانه پاره كرده
بعد هم بدون حرفي تيكه هاي توپ را داد دستم و رفت
من هم كه با دهاني باز و چشماني متعجب هنوز به ادراك نرسيده بودم
نگاهي به توپ پاره كردم و گفتم
ما كه اصلا بچه اي نداريم كه توپ داشته باشد
بعد هم اينجا كه آپارتمان است
كدام حياط و كدام بچه و كدام توپ
............................................................................................
اين را هم درراستاي اشاعه فرهنگ آپارتمان نشيني نوشتم
عكس هم برج ميلاد است از پنجره خانه رويايي
برج ميلاد ساقدوشمان بود و هست
Thursday, November 20, 2008
تک درخت و پرنده

پرواز کرد و دور شد
به دنبال شاخه تک درختی بود و تکه های خار و خاشاک که لانه سازد
درختها باهم بودند و تک درختی تنها دیده نمی شد
رفت و رفت و.....
در میان درختها درختی بود سر به آسمان ریشه در خاک و شاخه هایی خالی از لانه
نشست بر شاخه اش و پرسید
تو تنهایی؟
درخت خندید و پرسید تو چطور تنهایی؟
................................................................................................
دوستان عزیز من نه تنها از نوشتن در عشق خسته نخواهم شد بلکه با پیگیری مداوم شما و لطف بیکرانتان در خواندن وبلاگم نیرویی دو صد چندان می گیرم و می نویسم
عشق را آغازی نیست که انتهایی داشته باشد
عشق بازی نیست که بازیچه داشته باشذ
عشق رسم زندگی است
Saturday, November 15, 2008
مي روم به استقبال سال گشتگي كافه باران
خيس و سرد
كيف داشت بر شانه هايي از درد
نگاه كرد
به تمام تنم نگاه اش چسبيد
پرسيد
نگاه ات آشنا ست؟
گفتم
فكر مي كردم نگاه ام را كسي نشناسد
گفت مي شناسم
تنهايي مثل من
هنوز هم باراني است
اما گرم
شانه هايش سنگين نيست احساسش را مي برد
هنوز مانده به سال گشت دلداده گي
مي روم به استقبال
ياد آوري ميكنم احساس را تا ارزشي باشد براي امروز پائيزي
كه نگاه هاي مان ديگر تنها نيستند
Wednesday, November 12, 2008
How Long
I wish not to be reminded of fate
I wish not to see people I hate
The kingdom of dwarfs has no way out
So just tell me how long do I have to tolerate
....................................................................................................................
گاهی توی رویا ها بیداری ام را میبینم که بدنبال خواب است
خوابی که بدنبال رویا است
رویایی که بدنبال خواب است
و
بیداری گرمای حضور من است در تمام لحظه های خواب و رویا
.........................................................................
این از خودم بود
عکس هم تجربه رنگ و نور شب است که رویایی است
Saturday, November 8, 2008
Thursday, November 6, 2008
پیشی دم ات کو؟
چرا انقدر دور خودت می چرخی؟
می خوام دمم رو بگیرم
خب اینطوری که سرگیجه می گیری
آروم باش پیشی صبر کن بهت میگم چه جوری بگیریش
چه جوری آخه؟
تو برو دم ات پشت سرت میاد
مطمئنی؟
آره
راست گفتی داره میاد
..................................................................
برای هرکسیکه فکر میکنه با سماجت میشه دنیا رو بدست آورد
Saturday, November 1, 2008
طرح جایگزینی خاطرات فرسوده
به روغن سوزی افتاده باشه
مصرف بنزین اش بالا باشه
بدنه اش داغون باشه و هرکی یه لگد بهش زده باشه
شناسنامه اش مدل 2535 خورشیدی با نشان شیر و خورشید باشه
صدای فریاد...دعوا....بازی با بچه های دایی.....بشقاب برنج که شوت شد سمت دیوار
کاغذ دیواری که پر از رنگ و شکل بچگانه بود....دیوارهایی که شفق خط خطیشون کرده بود
استخر آبی رنگ...فلاور باکس های مامان.....حیاط بابا بزرگ اون پشت با کلی درخت گیلاس
مامان بزرگ و آبگوشت های معروفش....رنگینک .....یا همون رنگین کمان که شفق می گفت
صبح پیاده بدو بدو مدرسه از کوچه پشتی مسجد مفتخر.....بعد مدرسه هم با مهتاب پیراشکی خوری
خروس جنگی شفق و جیغ و داد بچه ها.....گریه....خنده
اما همه اش فرسوده اند
مصرف بالا 8 سیلندر
از این خیابون قیطریه که رد میشم خاطراتی که پوسیده اند به مغزم هجوم میارن
ای کاش شهرداری یه بزرگراه از توش در بیاره
این بلوار کاوه خوب جرش نداده
یا همه محل رو بکوبه و بندازه سر پارک
نمای خونه ها عوض شده اما خیابون همون جوری تنگه
پلاک....هیچ شبیه به خونه بچگی نیست....کوبیدنش و چند واحدی رفتن بالا
اما ابعاد همونه
خاک بر سر این تپه مولن روز که هنوز همون طوری بلا استفاده مونده
انگار زمان تو این خیابون جلو نمیره
خونه مهتاب فرق کرده....خدا رو شکر حتما وضع پول و مول درسته
راه میافتم
سه راه کتابی
از توی آینه عقب سر بالایی کتابی و انوشه وآویشه.....عجب خواهرای شری بودن
بسه شفق تا نکوبیدی به ما تحت این رنو جلوت رو ببین
گند زدن به این پارک....تو رو خدا سلول های خاکستری مغزتون رو حروم نکنین...این مثلا میدونه؟
گازش و گرفتم انداختم سر پائینی و وارد بزرگراه شدم
احساس رهایی داشتم....مثل ماهی که از نهر به دریا رسیده
امکان جایگزینی هست.....تغییر مکان و زمان......اما قابل پاک کردن نیست
هرجا میشه خاطره ای نو ساخت.....لذت برد و از یادآوریش حال کرد
.....................................................................................
این عکس رو در شهرک اکباتان گرفته ام.....شهری دوست داشتنی و پر از خاطرات نو
Thursday, October 30, 2008
Saturday, October 25, 2008
From Me To Me
I run away from me
Longing to be free
Yet, after a while
I come to believe
There' s no other shelter than me
So I return to me
Just trying to be ME
Monday, October 20, 2008
بازیافت مرده ها

میگن سیستم بازیافت زباله به اون دنیا هم رسیده
یعنی از ما یاد گرفتن
خدا مرده ها رو به تازگی بازیافت میکنه
مواد اولیه گرون شده و بازار بورس وال استریت هم که ترکیده
و اما نحوه عملکرد سیستم مکانیزه بازیافت: مرده های خوب و با وجدان رو توی سطل آبی می اندازن
مرده های شیشه خورده دار رو توی سطل زرد
مرده های بی وجدان رو توی سطل قرمز
بازیافت سطل آبی میشه آدمهای شرور
بازیافت سطل زرد میشه آدمهای رنجور
بازیافت سطل قرمز هم میشه آدمهای گوگول(از بابت حفظ قافیه بود)
اما یه سری مرده هستند که بدرد بازیافت نمی خورن یه راست می رن رو پل...و اگه نقاله گیر نکنه و شانس بیارن می رن سمت در بهشت و جهنم اکه هم شانس نیارن که معمولا تسمه نقاله خرابه با مغز می افتن توی لجن زار البته ناگفته نماند که سیستم فاضلاب مکانیزه بدون دخالت دست میبیاشد و لجن زار در فرایندی شیمیایی و بعد از جذب مرده ها تبدیل به انرزی هسته ای می شود
................................................................................................................................
پ ن: حرف ز در انرزی به جای همونیه که توی این کیبورد پیداش نمی کنم
پ ن:تازگی دید ه اید عکسهام تقریبا هیچ ربط منطقی به نوشته هام ندارن
Saturday, October 18, 2008
Friday, October 17, 2008
I'm no Hero
Set me on fire and let me burn
Suddenly I'm turned to a battlefield
Where I know I can't succeed
Lost in our world of vanity
We've always fought for morality
Now after decades of struggling
I notice time hasn't changed a thing
The wounds are still unhealed
And the hollow has remained unfilled
No one has ever happened to ask
Why I've been hiding behind a mask
I know indeed, the war goes on
And the trophy will never be mine
So I run from me since years ago
As I've given up trying to be a hero
Wednesday, October 15, 2008
برای تو که می دانی زندگی بدون رویا چیست
رویا سازی کارخانه ای است که در هر برنامه پنج ساله توسعه خط تولیدش فعال است
نباید زیر بار استاندارد برای رویاهات بری
هیچ مامور بهداشتی هم نمیتونه در کارخانه ات رو پلمپ کنه
نه تاریخ تولید و نه تاریخ انقضاء
بگذار بگن رویا هاش تقلبی اند
بگذار بگن تاریخ مصرف رویاهاش گذشته
اون بالا توی مغزت هیچ چیز تاریخ مصرف نداره
این رمز متفاوت بودن ماست
ندا این بار برای شخص من شعر گفت و کلی ذوق کردم
حس عمیقی توی نوشته های ندا هست
خوشحالم که هردوی ما خط تولید کارخانه رویا سازیمان فعال است
............................................................................................................
حالا که رفته ای فکر می کنم شاید هیچوقت نبوده ای
من تنها محو رویایی بودم که تو نام داشت
رویایی به بلندای طول عمرم و وسعت آرزوهایم
رویایی که با رفتنت پرید و من دیدم که هیچوقت نبوده ای
ندا زندیه
Tuesday, October 14, 2008
Sunday, October 12, 2008
Love or Desire




در ابري ترين آسمانش احساسم سر مي خورد
در تيره ترين سايه اش بوي نگاه تو را مي فهمم
در سوزناكي هوايش باز دلتنگ تو ميشوم
من در پائيز عاشق شدم
و
از همان آغاز پائيز ياد مي آورم تب وتاب عشق را
باز هم ندا زنديه و كلامش كه فقط درد دل است و هركس كه عاشق است ميفهمد
.......................................................................................................................................
There's a street I often walk along
Yet I don't know what it's called
But it doesn't take so long
Till I remember all at onceIt was the same old deadend
That I shouldn't have entered
Wednesday, October 8, 2008
کائنات الکترونیک

به سیستم تلفن گویای خدا خوش آمدید
برای تماس با اپراتور عدد 0
برای تماس با خدا عدد 1
برای تماس با ملائکه عدد 2
برای تماس با شیطان عدد 3
.
.
.
خلاصه عدد 1 رو زدم بعد
به سیستم پاسخگویی گویای خدا خوش آمدید
برای نیایش عدد 1
برای آمرزش عدد2
برای پرسش عدد3
برای
.
.
.
در غیر اینصورت منتظر اپراتور باشید
عدد 1 رو زدم
خانم ناز دار گفت:لطفا منتظر بمانید
دلنگ و دیلینگ و........
خوبه الیزه بتهوون اینجا هم کال ویتینگه
لا لا لا لا.....
باز خانم ناز باشی
با عرض پوزش لطفا همچنان منتظر باشید
لا لا لا.....
.
.
ای وای دردم یادم رفت....دق کردم اه
خانم ناز
با عرض پوزش خدا فعلا مقدور به پاسخگویی شما نیست
لطفا بعدا تماس بگیرید
ممنون از تماس شما
Monday, October 6, 2008
Pure Optimism

As the time goes by
I get to learn, that
There are lots of things,
I would never learn.
neda zandieh
..............................................................................................................................................................................
قاب به یاد آورد تصویر را
تصویر خندید
در انتهای خط افق بایست درست در نقطه طلایی
ضد نور خواهی شد و ضد خش
خوشبین یا بدبین
چه اهمیت دارد مهم درک تصویر است
من در سکوت تنها میبینم و آوای درونم را می شنوم
دیدن و شنیدن سلوکی است که لیاقت می خواهد و دلی پاک
Sunday, October 5, 2008
نپيچ پيچ رو

كله صبح چه ديوانه بازاري اين شهر.....مي دوني كجاي داستان تهوع آور بود اينكه توسربالايي تا ته بزرگراه و مثل عقوبت گناهانت ببيني.....تا دلت بخواد ماشين....يعني 8 به كلاس مي رسم؟
حالم از اين حجم دود و چرخدنده بهم مي خوره
اگه شيشه پائين بود ماشين بغلي از دهان مبارك من چه ناسزا ها ميشنيد
اي به روح.....دنده 2 يا 3 سرابي بيش نيست.جاده تنهايي كه پيچ نداره...اهدنا الصراط ال....اگه تنهايي چرا مي پيچي باش چايي دوم در خدمتيم
اگه تنها نيستي پس به سلامت....سفر بخير....چشم به راه مادر...از اينها كه پشت كاميون ها مي نويسن
خدا هيچ تنابنده اي رو تو دوراهي نگذاره يا ميگذاره يه نقشه بده دستش
والا
Thursday, October 2, 2008
Saturday, September 27, 2008
بدرود رفیق

بابا و پیانو 58 ساله باهم رفتند
پیانو جدید اومد اما بابا؟
اطرافیانم می دونند که چقدر رفتن پیانو بعد از بیست سال سخت بود
حس عجیبی بود
اما فهمیدم که کهنه گی خاطرات بوی خاک می گیرند و باید خاطرات رو نو کرد
پیانو نو شد اومد توی خونه رویایی
اما بابا جای خودش رو خالی گذاشت تا ابد در ابهام عاطفه پدری بمونم
لحظات آخر از پیانو 58 ساله عکس گرفتم تا همیشه توی ذهنم جاودانه بمونه
روزها و شبهایی که با هم بودیم
قطعه هایی که هرگز اجرا نشدند و ذهنی خسته که با دیدن رنگش تازه میشد
از ندا خواستم برام یک متن بنویسه
نوشت مثل همیشه عالی
تبدیل به شعر شد مثل همیشه
ممنون ندا که انقدر خوب حسم رو بیان کردی
ممنون ضربان دلم که گریه ها و دلواپسی هام رو درک کردی و کمکم کردی که پیانوی جدید داشته باشم و حسی جدید
پیانو 58 ساله با بابا اومد و با بابا رفت
این پیانو با تو اومده و هرگز نمیره
....................................................................................................................
it stood there lonely and glorious.
Waiting in its shiny mahagony coat
inviting to play what we enjoyed both.
By the time i ran my fingers on its white keyswe sank with pleasure in the sound of easeAnd so we grew old living togetherwhile it helped me find my path forever
But i never thought, there comes a timeto bid farewell to best friend of mineI tried to keep it, but did not succeedas fate can be cruel and we never believedSo we sat
Wednesday, September 24, 2008
Open your eyes

It does good to be shocked from time to time
To bump your head on the wall, wake up and realize
That things don't always happen the way you expect them to
And people don't think the way you think them do
And finally coincidences don't always turn to be pleasant for you
But it's good yet to open your eyes
Once in a while
And realize
That you can still be the same fool, you used to be
........................................................................................................................................
باز هم ندا زندیه و شعری تازه
درک تمام حجم خیالات و پریشانی ها ساده نیست
روزها با تکرار اشتباهات ما می گذرند و باز فردا ها.....
می توان بالغ شد
می توان تکرار نکرد
ضربان دلم از تمام گفته هایت و نگاه هایت درس گرفتم
حرفی که از دلت برآمد و گفتی تنها من هستم که هستم و دیگران هیچ
Monday, September 15, 2008
تردید مه گرفته
Thursday, September 11, 2008
وارونگی
Saturday, September 6, 2008
The cage inside
Without knowing if it ever comes unhurt again
Letting it fly in the blue sky, which is dark inside
Letting it free just to fly high and wander around
Wishing, that one day it may return
Once it has found its way back home again
Dreaming of the freedom, which was long far away
Tuesday, September 2, 2008
صخره تنها

درد دل را انتهایی نیست اما گوش شنیدن درد همیشه اندک است
صخره بغض اش ترکید اما آسمان همچنان آبی بود
ابرها با شیطنت اینطرف و آنطرف می رفتند
اما همچنان صخره غمگین بود
تو صخره ای بزرگ و محکم در نهایت صلابت ایستاده ای
چرا غمگینی؟
ابر ها به سبکی باد بدون امید به آینده در نهایت شادمانی هستند
چیست نشان تنهایی؟
هرچه هست ظاهر وجودی ما نیست






