Tuesday, December 30, 2008

برهنه


برای او که برهنه است هر روزش زمستان است

برای او که تنها ست هر لحظه اش سرد است
تغییر فصل معنایی ندارد زمانیکه در زمان نیستی
تنها امیدش آمدن مرد تبر بدست است

Thursday, December 25, 2008

وارونه ها


میگن این روزها هوا وارنه شده تو این شهر

اداره هوا شناسی بیخبره که سالهاست همه چیز این شهر و آدمهایش وارنه اند

افکار وارنه

محبتهای وارنه

دوستی های وارونه

رفتار های وارونه

داره میترکه از حسادت خودش رو برنده جا میزنه

داره میمیره از کینه خودش رو عاشق جا میزنه

داره مغزش رو میکشه رو زمین و راه میره اما خودش رو سربالا و متفکرجا میزنه

داره تو دلش غنج میره یه شکلات برداره میگه نه ممنون

ای داد.....چی عوض شده؟آره ماسک بزن روی صورتت

این شاید بتونه جلوی ورود هوای پاک رو بگیره

هوای پاک ما رو مسموم میکنه

ما با ذرات معلق دروغین تو این شهر نفس کشیدیم و بزرگ شدیم

اما وارونه بودن واسه اونی که میدونه نباید وارونه موند سخته

مگه نه شفق؟

من ماسک فیلتر دار ندارم

تمام این ذرات رو مثل خیلی ها که نمی خوان وارونه باشن نفس میکشم

تا شاید هوای پاک رو با شامه ام بیابم

میدونم که اگه هوای شهرم وارونه است دل من و افکارم وارونه نیست

ماسک ماله اونایی که میترسن وارونگی شون لو بره

میترسن با حقیقت پاک روبرو بشن

میترسن خودشون رو تو آینه نگاه کنن

یه عکس ازشون میگیرم

وارونه اند

Tuesday, December 23, 2008

Grammatik

مرگ انعكاس نوريست كه روي پنجره همسايه افتاده
خيره مي شوي در اين انعكاس
انعكاس آزار دهنده
اما چشم از آن بر نمي داري
مرگ بازي گرامر است و كلام
مرگ بازي همسايه است و سرگرمي تو

...............................................................................................................................................................
der tod

des todes

dem tod

den tod


der tod des todes

dem tod den tod.



Ernst Jandl
.............................................................................................................
این شعر به زبان آلمانی است
ترجمه اش را هم معذورم....سعی کنید حتی اگر آلمانی بلد نیستید این جملات را بخوانید....بازی گرامر زبان هست و مرگ
عکس هم اتفاقی است از انعکاس نور و پنجره

Saturday, December 20, 2008

Goodbye Fall


زمان در را بسته تا دقایقی کوتاه پائیز پیش ما بماند

سرما آنطرف در منتظر تمام شدن این شب است

و

ما همچنان زمان را از دست میدهیم

اما امشب زمان پیش ما می ماند نگه اش دارید و از آخرین بازی های رنگ پائیزی لذت ببرید

قرمز چون دانه های انار

سبز چون پوست هندوانه

نارنجی چون آجیل

و زرد چون جلد دیوان حافظ

Thursday, December 18, 2008

she is waiting for...


در انتظار ردی از نگاهی آشنا ساعتها خیره بود به خیابان
در انتظار بوی دوستی از رهگذری غریب هرچه تعفن دورغ بود را بویید
شاید حقیقتی از دوست بیابد
اما جز توهمی حباب آلود از دود سیگار هیچ ندید

Sunday, December 14, 2008

سر بالا


سرت را بالا بگير

از پشت نورها شايد خدا را ببيني كه او هم سرش را بالا گرفته

شايد خدايش را ببيند

...............................................

اين عكس در وضعيتي بس خنده دار گرفته شد

Friday, December 12, 2008

دیاپازون دل تو منم


چطوره بریم گپ بزنیم

باشه کجا؟

جایی که بارون میاد

مگه تو این شهر چنین جایی هست؟

اگه من و تو باشیم بارون میگیره

کافه باران

چه ساعتی؟

ول کن زمان رو بیا زمان هم میاد

پس من یک ساعت زودتر میام

چرا؟

هیجان دارم شاید

نه بابا زیادی خوش قولی

شاید

از بالا میای یا پائین خیابون؟

میام

کنت 8 میکشی؟

آره

جالبه منم

هشت سیلنر هم که سواری

آره

منم

پیانو هشت اکتاو هم که میزنی

آره

اما من همیشه منتظر چنین دختری بودم با پیانویی به عنوان موزیک متن

من دیاپازونم.... ساز دل رو کوک میکنم

یه لا 440 بده

بد ناکوک شدی کی با دلت بد ساز زده؟

تو کوکش کن

کوک میشی با لای 440 دل من همصدا شو

دیدی کوکی

الان 4 سال که کوکیم

دیگه صدای فالش نداریم

مگه نه؟

آره

Monday, December 8, 2008

شب در انتظار شب


شب بیدار ماند تا خواب نبیند

می ترسید از رویایی که با بیداری صبح آب شود

رویا سرگردان در شب به انتظار چشمانی تنها در کوچه ها پرسه میزد

چشمان پر از اشک به خواب نرفت

و

همه در سکوت شب منتظر یکدیگر ماندند

Saturday, December 6, 2008

گفتگوی ادیان یا اختلاط ادیان


استاد آر پی جی میگفت در محله ارامنه بوده و مشغول عکاسی از خنزر پنزرهای درخت کریسمس که مغازه دار گفته این روزها بیشتر مشتری هاش مسلمونا هستن

کلی خندیدیم و بعد از خنده یه سکوتی کردیم و گفتیم هان؟ چرا؟

شروع کردیم به آسیب شناسی این مسئله که البته به جایی هم نرسیدیم

مادر استاد آرپی جی هم گفت چندتایی ارمنی میشناسه که سفره حضرت ابوالفضل پارتی میاندازن

خب تعجب بیشتر شد

چرا؟

اولین جواب اینکه خب به توچه حتما دوست دارن

دومین جواب اینکه به این میگن گفتگوی ادیان یا اختلاط ادیان یا اعوجاج ادیان یا

سومین جواب اینه که متدینین دچار خودباختگی دینی شده اند

چهارمین جواب اینکه حتما حضرات پیامبران اون بالا به یه زدوبندهایی رسیده اند و تعاملاتی

جواب هرچه هست مهم حس آرامشی است که از هر شیوه ای بدست می آید و حس رهایی
اما من همچنان در بدست آمدن این حس دینی شک دارم
البته به اهالی دادگاه تفتیش عقاید متذکر می شوم که بنده خیلی پیش از اینها در راه پله های گروه فلسفه خونم مباح شده بود
تنبلی خودتان بوده که بنده همچنان در این افکار پلید وول می خورم

...................................................................................

این هم عکسی دیگر از تجربه عکاسی در شب

Tuesday, December 2, 2008

ملکوت اجاره ای


چند روز پیش رفته بودم کافی نت دیدم در باز شد خدا اومد

به صاحب مغازه گفت می خوام لاتاری آمریکا پر کنم آقا هه گفت چشم فقط یه عکس می خواد با حجم

که یه دفعه خدا عصبی شد و گفت چی؟ شوخیت گرفته.....عکس بدم....عمرامیلیون ساله کسی نفهمیده چه شکلی ام حالا عکس بدم

ببخشید خب اما این قانون لاتاریه

من که گیج شده بودم از خدا پرسیدم ببخشید شما چرا می خواین برین آمریکا؟

گفت چطور؟ مگه من چمه؟

گفتم چیزیتون نیست....بی ادبی من رو ببخشیدهمینطوری پرسیدم

اونم گفت خب منم همینطوری می خوام برم آمریکا

بعد با نگاهی تحقیر آمیز بهم گفت این زندگی من دارم؟می دونی ماهی چقدر اجاره این ملکوت هفت طبقه رو میدم؟می دونی فشار گاز جهنم اومده پائین دیگه آتیش ندارم؟می دونی از وقتی بنزین سهمیه بندی شده عزرائیل قالیچه پرنده اش رو پارک کرده خونه کارت سوختش و اجاره داده و بیخیال کار شده؟می دونی چقدر همه از من توقع دارن که چه ها کنم اما نمیدونن که الان 5 میلیون ساله حقوق نگرفتم
دیدم نه انگار دلش خونه

گفتم بله خب حق دارین....اومدم بگم به امید خدا فوری زبونم و گاز گرفتم و گفتم برنده میشین حتما

Thursday, November 27, 2008

این وادی تهی از اخلاق


سه شنبه ساعت 2

باید 2:45 برسم به منطقه پنت هاوس نشینان.انتخاب مسیریادگار
شفق میری گیر میافتی تو ترافیک نمایشگاه

بیخیال

یادگار رو که از جایی که شکافتن و ادامه دادن بیای به سمت پل چمران دست چپ روی تپه اوین می تونی دیوار آجر قرمز دانشکده علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی رو ببینی

عجب!

بله......عامدانه حماقت کردم و از اینجا اومدم....می خوام یاد خاطراتی بیافتم که رفته اون گوشه ذهنم و خاک خورده

پس بکش این هم ترافیککککککککککککک

خوبه انقدر تو ترافیک گیریم که می تونم کل 4 سال رو زیر و رو کنم

دیوانه

خودتی

استاد از اخلاق میگفت....افلاطون.ارسطو.کانت.....

که چی؟کدوم اخلاق؟اینا همش توهمه.........

اما میگفت شاید که گوشی بشنوه

ای بابا آخه مگه اینجا سوئیس یا فرنگه؟اینا مال ما نیست....اینجا همه خودشون یه پا استادن به هر روشی رفتار میکنن براشون مهم نیست که اصل اخلاق چی میگه؟وای میسته سر چهار راه شک و یقین به ماشین ها فحش میده و گدایی هم میکنه و طلبکار هم هست

اینجا آدمها گرگ همدیگر اند.....ول معطل روزکار اند و انقدر گیج اند که فرق بین حقارت و عشق رو نمی دنند....شکم رو بچسب

آره......اما یه زمانی توی همین خاک دروغ پرور یه آئینی بود که میگفت پندار نیک گفتار....

بیخیال شفق چرت میگی...از کی حرف میزنی؟آره یه زمانی هم پادشاهی بود که میگفت خدایا این کشور را از دروغ پاک کن...خب چی شد؟

هیچی

آره هیچی

فلسفه خوندن فقط غصه آدم رو زیاد میکنه....میفهمی که چه حجم بیشعوری احاطه ات کرده....میفهمی که درد داره اما درمان؟

حق با تو است

اما استاد با این درد شنبه توی اتاقش توی همین دانشکده رفت...رفت که دیگه از اخلاق توی گوش ناشنوا ها حرف نزنه

نور به قبرش بابا راحت شد....بچه جلوت رو بپا...حواست به رانندگی ات باشه



Saturday, November 22, 2008

اين توپ شماست؟


ظرفهاي كثيف مرا مي خوانند

رفتم سراغشون مشغول كف و ابر و ظرف بودم كه زنگ در به صدا در آمد

زنگ

زنگگگگگ

زنگگگگگگگگگ

واي پناه بر خدا كيه؟

آمدم

آمدم

پيرزن همسايه بغلي است

سلام خوبين؟

با چشمهاي خشمگين و خونبار من را نگاه كرد و با صداي بلند گفت:اين توپ بچه شماست كه افتاده تو خونه من؟

تا خواستم جوابش را بدم

يك چاقو قصابي از زير چادرش درآورد و توپ پلاستيكي را پاره كرد

آنقدر سريع و راحت اين كار را كرد كه انگار هندوانه پاره كرده

بعد هم بدون حرفي تيكه هاي توپ را داد دستم و رفت

من هم كه با دهاني باز و چشماني متعجب هنوز به ادراك نرسيده بودم

نگاهي به توپ پاره كردم و گفتم

ما كه اصلا بچه اي نداريم كه توپ داشته باشد

بعد هم اينجا كه آپارتمان است

كدام حياط و كدام بچه و كدام توپ

............................................................................................

اين را هم درراستاي اشاعه فرهنگ آپارتمان نشيني نوشتم

عكس هم برج ميلاد است از پنجره خانه رويايي

برج ميلاد ساقدوشمان بود و هست

Thursday, November 20, 2008

تک درخت و پرنده


پرواز کرد از بامی که پدرش در آن لانه داشت

پرواز کرد و دور شد

به دنبال شاخه تک درختی بود و تکه های خار و خاشاک که لانه سازد

درختها باهم بودند و تک درختی تنها دیده نمی شد

رفت و رفت و.....

در میان درختها درختی بود سر به آسمان ریشه در خاک و شاخه هایی خالی از لانه

نشست بر شاخه اش و پرسید

تو تنهایی؟

درخت خندید و پرسید تو چطور تنهایی؟

................................................................................................

دوستان عزیز من نه تنها از نوشتن در عشق خسته نخواهم شد بلکه با پیگیری مداوم شما و لطف بیکرانتان در خواندن وبلاگم نیرویی دو صد چندان می گیرم و می نویسم

عشق را آغازی نیست که انتهایی داشته باشد

عشق بازی نیست که بازیچه داشته باشذ

عشق رسم زندگی است

Saturday, November 15, 2008

مي روم به استقبال سال گشتگي كافه باران


باراني بود

خيس و سرد

كيف داشت بر شانه هايي از درد

نگاه كرد

به تمام تنم نگاه اش چسبيد

پرسيد

نگاه ات آشنا ست؟

گفتم

فكر مي كردم نگاه ام را كسي نشناسد

گفت مي شناسم

تنهايي مثل من

هنوز هم باراني است

اما گرم

شانه هايش سنگين نيست احساسش را مي برد

هنوز مانده به سال گشت دلداده گي


مي روم به استقبال
ياد آوري ميكنم احساس را تا ارزشي باشد براي امروز پائيزي
كه نگاه هاي مان ديگر تنها نيستند

Wednesday, November 12, 2008

How Long


I wish not to be reminded of fate

I wish not to see people I hate

The kingdom of dwarfs has no way out

So just tell me how long do I have to tolerate

neda zandieh

....................................................................................................................

گاهی توی رویا ها بیداری ام را میبینم که بدنبال خواب است

خوابی که بدنبال رویا است

رویایی که بدنبال خواب است

و

بیداری گرمای حضور من است در تمام لحظه های خواب و رویا

.........................................................................

این از خودم بود

عکس هم تجربه رنگ و نور شب است که رویایی است


Saturday, November 8, 2008

اشك تو خنده من است


باران را روي شيشه ديدم باران هم مرا در خانه ديد

سلام كردم

گريست

حالش را پرسيدم

اشك ريخت

پرسيد خوبي؟

خنديدم

گفتم تو ببار من خوبم

گفت اشك من خنده تو است؟

گفتم اشك تو خنده زندگي است

گفت پس ميگريم براي خنده هاي تو

Thursday, November 6, 2008

پیشی دم ات کو؟


پیشی چی کار میکنی؟
چرا انقدر دور خودت می چرخی؟
می خوام دمم رو بگیرم
خب اینطوری که سرگیجه می گیری
آروم باش پیشی صبر کن بهت میگم چه جوری بگیریش
چه جوری آخه؟
تو برو دم ات پشت سرت میاد
مطمئنی؟
آره
راست گفتی داره میاد
..................................................................

برای هرکسیکه فکر میکنه با سماجت میشه دنیا رو بدست آورد

Saturday, November 1, 2008

طرح جایگزینی خاطرات فرسوده


چه خاطره ای فرسوده است؟
به روغن سوزی افتاده باشه
مصرف بنزین اش بالا باشه
بدنه اش داغون باشه و هرکی یه لگد بهش زده باشه
شناسنامه اش مدل 2535 خورشیدی با نشان شیر و خورشید باشه
صدای فریاد...دعوا....بازی با بچه های دایی.....بشقاب برنج که شوت شد سمت دیوار
کاغذ دیواری که پر از رنگ و شکل بچگانه بود....دیوارهایی که شفق خط خطیشون کرده بود
استخر آبی رنگ...فلاور باکس های مامان.....حیاط بابا بزرگ اون پشت با کلی درخت گیلاس
مامان بزرگ و آبگوشت های معروفش....رنگینک .....یا همون رنگین کمان که شفق می گفت
صبح پیاده بدو بدو مدرسه از کوچه پشتی مسجد مفتخر.....بعد مدرسه هم با مهتاب پیراشکی خوری
خروس جنگی شفق و جیغ و داد بچه ها.....گریه....خنده
اما همه اش فرسوده اند
مصرف بالا 8 سیلندر
از این خیابون قیطریه که رد میشم خاطراتی که پوسیده اند به مغزم هجوم میارن
ای کاش شهرداری یه بزرگراه از توش در بیاره
این بلوار کاوه خوب جرش نداده
یا همه محل رو بکوبه و بندازه سر پارک
نمای خونه ها عوض شده اما خیابون همون جوری تنگه
پلاک....هیچ شبیه به خونه بچگی نیست....کوبیدنش و چند واحدی رفتن بالا
اما ابعاد همونه
خاک بر سر این تپه مولن روز که هنوز همون طوری بلا استفاده مونده
انگار زمان تو این خیابون جلو نمیره
خونه مهتاب فرق کرده....خدا رو شکر حتما وضع پول و مول درسته
راه میافتم
سه راه کتابی
از توی آینه عقب سر بالایی کتابی و انوشه وآویشه.....عجب خواهرای شری بودن
بسه شفق تا نکوبیدی به ما تحت این رنو جلوت رو ببین
گند زدن به این پارک....تو رو خدا سلول های خاکستری مغزتون رو حروم نکنین...این مثلا میدونه؟
گازش و گرفتم انداختم سر پائینی و وارد بزرگراه شدم
احساس رهایی داشتم....مثل ماهی که از نهر به دریا رسیده
امکان جایگزینی هست.....تغییر مکان و زمان......اما قابل پاک کردن نیست
هرجا میشه خاطره ای نو ساخت.....لذت برد و از یادآوریش حال کرد
.....................................................................................
این عکس رو در شهرک اکباتان گرفته ام.....شهری دوست داشتنی و پر از خاطرات نو

Thursday, October 30, 2008

پاره کن هرچه حصار است


از حصار های تنفر باید رهید

از بندهای دروغ و کینه باید گریخت

از حسادتهای کور باید جهید

تا کی نفرت و جهل؟

تا کی بغض و دشمنی؟

هرگاه فهمیدی که دلیل زمین خوردن ات خود هستی آنروز روز پیروزی تو ست

Saturday, October 25, 2008

From Me To Me


From time to time
I run away from me
Longing to be free
Yet, after a while
I come to believe
There' s no other shelter than me
So I return to me
Just trying to be ME

neda zandieh

..................................................................................

اين تصوير آبجي كوچيكه من است ....شيرين ترين فسقلي دنيا.....دختري كه خودش است و بس
كلام ندا گويا است
ما براي فرار از خودمون گاهي بهاي سنگيني مي پردازيم........براي بدست آوردن آنچه كه نداريم از خودمون فرار ميكنيم....به ديگر بودن پناه مي آوريم..... درحاليكه پوچ خواهيم شد
و در نهايت هيچ نداريم

بپذير كه خودت همه چيزي و بعد ميبيني كه همه چيز داري
هميشه براي من بودنت تلاش كن


Monday, October 20, 2008

بازیافت مرده ها


میگن سیستم بازیافت زباله به اون دنیا هم رسیده

یعنی از ما یاد گرفتن
خدا مرده ها رو به تازگی بازیافت میکنه
مواد اولیه گرون شده و بازار بورس وال استریت هم که ترکیده
و اما نحوه عملکرد سیستم مکانیزه بازیافت: مرده های خوب و با وجدان رو توی سطل آبی می اندازن
مرده های شیشه خورده دار رو توی سطل زرد
مرده های بی وجدان رو توی سطل قرمز
بازیافت سطل آبی میشه آدمهای شرور
بازیافت سطل زرد میشه آدمهای رنجور
بازیافت سطل قرمز هم میشه آدمهای گوگول(از بابت حفظ قافیه بود)
اما یه سری مرده هستند که بدرد بازیافت نمی خورن یه راست می رن رو پل...و اگه نقاله گیر نکنه و شانس بیارن می رن سمت در بهشت و جهنم اکه هم شانس نیارن که معمولا تسمه نقاله خرابه با مغز می افتن توی لجن زار البته ناگفته نماند که سیستم فاضلاب مکانیزه بدون دخالت دست میبیاشد و لجن زار در فرایندی شیمیایی و بعد از جذب مرده ها تبدیل به انرزی هسته ای می شود

................................................................................................................................
پ ن: حرف ز در انرزی به جای همونیه که توی این کیبورد پیداش نمی کنم
پ ن:تازگی دید ه اید عکسهام تقریبا هیچ ربط منطقی به نوشته هام ندارن

Saturday, October 18, 2008

بچرخ تا بچرخيم


انگار كه توي يك دايره افتادم

مدام مي چرخم و باز سر جاي اولم هستم

هيچ رفتني در كار نيست

هيچ مقصدي نيست

مبداء كجاست؟

من در آيينه تنها خودم را ميبينم كه مي چرخم و باز خودم در آيينه هستم



Friday, October 17, 2008

I'm no Hero


Devil has declared war again
Set me on fire and let me burn
Suddenly I'm turned to a battlefield
Where I know I can't succeed
Lost in our world of vanity
We've always fought for morality
Now after decades of struggling
I notice time hasn't changed a thing
The wounds are still unhealed
And the hollow has remained unfilled
No one has ever happened to ask
Why I've been hiding behind a mask
I know indeed, the war goes on
And the trophy will never be mine
So I run from me since years ago
As I've given up trying to be a hero




neda zandieh
......................................................................................................
این عکس قرار نبود این بشه اما شد باید از هر اتفاقی استقبال کرد
دیدم ندا شعر گفته
منم که زمانی نه چندان دور بچه ای بودم که قهرمانی داشتم
چند روزپیش رفتم تغییری بدم سر از آرایشگاه درآوردم اونم درست در محله بچه گی
یه چرخی زدم همون دوروبر
خونه که خراب شده و برجکی رفته بالا
بابا اون خونه رو ساخته بود
بابا خیلی چیزا رو ساخته بود اما این خونه رو بابا خراب نکرد
همیشه قهرمانی هست در دید من که این یکی رو نمیشه خراب کرد
قهرمان ها هم اشتباه میکنند و میرن تو بغل قهرمانشان گریه می کنند
بچه که بودم چقدر این خیابون رو عریض میدیدم اما حالا خیلی تنگه
بچه که بودم چقدر دنیا رو پاک میدیدم اما حالا خیلی چرکه
بچه گیم مثل این نگاتیو سوخت
توی این عکس عکسهای بچه گی هایم بود و قهرمانم

Wednesday, October 15, 2008

برای تو که می دانی زندگی بدون رویا چیست



رویا سازی کارخانه ای است که در هر برنامه پنج ساله توسعه خط تولیدش فعال است
نباید زیر بار استاندارد برای رویاهات بری
هیچ مامور بهداشتی هم نمیتونه در کارخانه ات رو پلمپ کنه
نه تاریخ تولید و نه تاریخ انقضاء
بگذار بگن رویا هاش تقلبی اند
بگذار بگن تاریخ مصرف رویاهاش گذشته
اون بالا توی مغزت هیچ چیز تاریخ مصرف نداره
این رمز متفاوت بودن ماست

ندا این بار برای شخص من شعر گفت و کلی ذوق کردم
حس عمیقی توی نوشته های ندا هست
خوشحالم که هردوی ما خط تولید کارخانه رویا سازیمان فعال است
............................................................................................................
حالا که رفته ای فکر می کنم شاید هیچوقت نبوده ای
من تنها محو رویایی بودم که تو نام داشت
رویایی به بلندای طول عمرم و وسعت آرزوهایم
رویایی که با رفتنت پرید و من دیدم که هیچوقت نبوده ای


ندا زندیه




Tuesday, October 14, 2008

صیاد در پی صیاد


یه ماهیگیر توی حلقم نشسته قلاب انداخته ته دلم که غم و غصه صید کنه و بکشه بالا و اشک من رو دربیاره

هه هه هه

کور خونده

می خوام اینبار یه لنگه کفش پاره بزنم سر قلابش

هی یارو قلاب رو بکش بالا

Sunday, October 12, 2008

Love or Desire





پائيز در رنگين ترين پيچش برگهايش مرا به رقص مي آورد

در ابري ترين آسمانش احساسم سر مي خورد

در تيره ترين سايه اش بوي نگاه تو را مي فهمم

در سوزناكي هوايش باز دلتنگ تو ميشوم

من در پائيز عاشق شدم

و

از همان آغاز پائيز ياد مي آورم تب وتاب عشق را

باز هم ندا زنديه و كلامش كه فقط درد دل است و هركس كه عاشق است ميفهمد

.......................................................................................................................................

Passing by the square of life
There's a street I often walk along
Yet I don't know what it's called
But it doesn't take so long
Till I remember all at onceIt was the same old deadend
That I shouldn't have entered

Wednesday, October 8, 2008

کائنات الکترونیک


چند شب پیش خواستم با خدا تماسی بگیرم بعد

به سیستم تلفن گویای خدا خوش آمدید

برای تماس با اپراتور عدد 0

برای تماس با خدا عدد 1

برای تماس با ملائکه عدد 2

برای تماس با شیطان عدد 3

.

.

.

خلاصه عدد 1 رو زدم بعد

به سیستم پاسخگویی گویای خدا خوش آمدید

برای نیایش عدد 1

برای آمرزش عدد2

برای پرسش عدد3

برای

.

.

.

در غیر اینصورت منتظر اپراتور باشید

عدد 1 رو زدم

خانم ناز دار گفت:لطفا منتظر بمانید

دلنگ و دیلینگ و........

خوبه الیزه بتهوون اینجا هم کال ویتینگه

لا لا لا لا.....

باز خانم ناز باشی

با عرض پوزش لطفا همچنان منتظر باشید

لا لا لا.....

.

.

ای وای دردم یادم رفت....دق کردم اه

خانم ناز

با عرض پوزش خدا فعلا مقدور به پاسخگویی شما نیست

لطفا بعدا تماس بگیرید

ممنون از تماس شما

Monday, October 6, 2008

Pure Optimism


As the time goes by

I get to learn, that

There are lots of things,

I would never learn.

neda zandieh

..............................................................................................................................................................................

قاب به یاد آورد تصویر را

تصویر خندید

در انتهای خط افق بایست درست در نقطه طلایی

ضد نور خواهی شد و ضد خش

خوشبین یا بدبین

چه اهمیت دارد مهم درک تصویر است

من در سکوت تنها میبینم و آوای درونم را می شنوم

دیدن و شنیدن سلوکی است که لیاقت می خواهد و دلی پاک


Sunday, October 5, 2008

نپيچ پيچ رو


آخ كه چه خوشبخت بودم كه كارمند نشدم
كله صبح چه ديوانه بازاري اين شهر.....مي دوني كجاي داستان تهوع آور بود اينكه توسربالايي تا ته بزرگراه و مثل عقوبت گناهانت ببيني.....تا دلت بخواد ماشين....يعني 8 به كلاس مي رسم؟
حالم از اين حجم دود و چرخدنده بهم مي خوره
اگه شيشه پائين بود ماشين بغلي از دهان مبارك من چه ناسزا ها ميشنيد
اي به روح.....دنده 2 يا 3 سرابي بيش نيست.جاده تنهايي كه پيچ نداره...اهدنا الصراط ال....اگه تنهايي چرا مي پيچي باش چايي دوم در خدمتيم
اگه تنها نيستي پس به سلامت....سفر بخير....چشم به راه مادر...از اينها كه پشت كاميون ها مي نويسن
خدا هيچ تنابنده اي رو تو دوراهي نگذاره يا ميگذاره يه نقشه بده دستش
والا

Thursday, October 2, 2008

آوازی دیگر بخوان


آوازی دیکر بخوان

از شنیده ها خسته ام

لمس کن کلید ها را

تماسی که ترانه ای دیگر است

از قیل و قال ها بیزارم

سکوتی طولانی در چند میزان می خواهم

نت ها را زیر و رو کن

آوازی دیگر بخوان

Saturday, September 27, 2008

بدرود رفیق


امسال سال خداحافظی است انگار

بابا و پیانو 58 ساله باهم رفتند

پیانو جدید اومد اما بابا؟

اطرافیانم می دونند که چقدر رفتن پیانو بعد از بیست سال سخت بود

حس عجیبی بود

اما فهمیدم که کهنه گی خاطرات بوی خاک می گیرند و باید خاطرات رو نو کرد

پیانو نو شد اومد توی خونه رویایی

اما بابا جای خودش رو خالی گذاشت تا ابد در ابهام عاطفه پدری بمونم

لحظات آخر از پیانو 58 ساله عکس گرفتم تا همیشه توی ذهنم جاودانه بمونه

روزها و شبهایی که با هم بودیم

قطعه هایی که هرگز اجرا نشدند و ذهنی خسته که با دیدن رنگش تازه میشد

از ندا خواستم برام یک متن بنویسه

نوشت مثل همیشه عالی

تبدیل به شعر شد مثل همیشه

ممنون ندا که انقدر خوب حسم رو بیان کردی

ممنون ضربان دلم که گریه ها و دلواپسی هام رو درک کردی و کمکم کردی که پیانوی جدید داشته باشم و حسی جدید

پیانو 58 ساله با بابا اومد و با بابا رفت

این پیانو با تو اومده و هرگز نمیره

....................................................................................................................
For the last 20 years
it stood there lonely and glorious.
Waiting in its shiny mahagony coat
inviting to play what we enjoyed both.
By the time i ran my fingers on its white keyswe sank with pleasure in the sound of easeAnd so we grew old living togetherwhile it helped me find my path forever
But i never thought, there comes a timeto bid farewell to best friend of mineI tried to keep it, but did not succeedas fate can be cruel and we never believedSo we sat
together and sang the songbefore i had to say so long

Wednesday, September 24, 2008

Open your eyes


It does good to be shocked from time to time

To bump your head on the wall, wake up and realize

That things don't always happen the way you expect them to

And people don't think the way you think them do

And finally coincidences don't always turn to be pleasant for you

But it's good yet to open your eyes

Once in a while

And realize

That you can still be the same fool, you used to be

........................................................................................................................................

باز هم ندا زندیه و شعری تازه

درک تمام حجم خیالات و پریشانی ها ساده نیست

روزها با تکرار اشتباهات ما می گذرند و باز فردا ها.....

می توان بالغ شد

می توان تکرار نکرد

ضربان دلم از تمام گفته هایت و نگاه هایت درس گرفتم

حرفی که از دلت برآمد و گفتی تنها من هستم که هستم و دیگران هیچ



Monday, September 15, 2008

تردید مه گرفته


در هوای تردید و مه گرفته تنها نور بالا می تواند مسیر را نشان دهد


اما من در کنار تو در هوای مه آلود آفتابی تر از همیشه با نور پائین در مسیر یقین می روم


جاده های مه گرفته روشن تر از همیشه اند


باران ریز تر و ریزتر میشود


تردید از آن کسی است که در جایی ایستاده که ترس زیر پایش را خالی کرده


یک روز می گرید و روز دیگر می غرد


یک روز عاشق است و روز دیگر فارغ


Thursday, September 11, 2008

وارونگی


درد نشانه زخم است و زخم نشانه رنج

رنج نشانه شکستن است و شکستن نشانه ضعف

ضعف نشانه تنهایی است و تنهایی نشانه ترس

ترس نشانه نبودن است و نبودن نشانه بودن

می توان تمام این مسیر را وارونه رفت

Saturday, September 6, 2008

The cage inside



To let the bird of the cage inside, fly away
Without knowing if it ever comes unhurt again
Letting it fly in the blue sky, which is dark inside
Letting it free just to fly high and wander around
Wishing, that one day it may return
Once it has found its way back home again
Dreaming of the freedom, which was long far away

.............................................................................................................................................................................

این شعر از سروده های ندا زندیه است.....دوستی با طبعی لطیف و دقیق

دوستی همدل و همدرد که در این روزگار وانفسا داشتنش نعمت است

Tuesday, September 2, 2008

صخره تنها


آسمان در نهایت آبی بودن صخره سیاه را در آغوش گرفته بود و ناله های دل تنهای صخره را می شنید
درد دل را انتهایی نیست اما گوش شنیدن درد همیشه اندک است
صخره بغض اش ترکید اما آسمان همچنان آبی بود
ابرها با شیطنت اینطرف و آنطرف می رفتند
اما همچنان صخره غمگین بود
تو صخره ای بزرگ و محکم در نهایت صلابت ایستاده ای
چرا غمگینی؟
ابر ها به سبکی باد بدون امید به آینده در نهایت شادمانی هستند
چیست نشان تنهایی؟
هرچه هست ظاهر وجودی ما نیست

Sunday, August 31, 2008

بودن ها و....


بودن ها بیشمارند اما باهم بودن ها بسیار کم


ساعتها این کبوتر ها را تماشا کرده ام....راز زیستن و با هم بودن را در نگاهشان درک کرده ام


منتظر دستی هستند که برایشان دانه بریزد ......لحظاتی را سرگرم خوردن میکنند اما رابطه اینجا تمام نمیشود


بعد از کلی قیل و قال دانه ربائیدن از هم آرام یکدیگر را نگاه می کنند


بعد شروع به حرف زدن میکنند


گاهی درون خانه ما را نگاه میکنند تا مطمئن شوند من هستم


اما من هیچ تکانی نمی خورم تا نترسند


بعد از مدتی راحت و آسوده به امید روز دیگر وخانه ای دیگر و دانه های دیگر می روند


این راز زیستن ماست


نیاز


نیاز

Monday, August 25, 2008

دوستی




دوستی یعنی تماس با دیدگان هم
دوستی یعنی درک خواسته های هم
دوستی یعنی آرزوی بودنی همیشگی
دوستی یعنی تپیدن دلی به اشتیاق هم
این کبوترهای دوست داشتنی دوستان هر روز من هستند
گاهی غذا میدهم به آنها و گاهی عکس میگیرم
به من سر می زنند
با نگاهشان حالم را می پرسند و با رفتنشان ابدی نبودن هر دوستی را یادآور می شوند

Friday, August 22, 2008

سرعت سبز


می رفتیم با سرعت درون قاب سبز

شیرجه زدیم در سبز بینهایت

غرق گشتیم در سرعت سبز

هرگز صبر نکن برای عا برین

تند تر تند تر و تند تر

.......................................

این عکس کمک راننده بودن من است در جوار آقای راننده

Wednesday, August 20, 2008

جابجا


گاهی جای یه چیزهایی با هم عوض میشه
در خواب بیداری میبینم و در بیداری خواب
نتها رو سکوت می خونم و سکوت ها رو می نوازم
حروف رو سفید میبینم و سفیدی کتابها رو می خونم

..........................................................

این نوشته ایست در تاریخ....یادم نیست

این را هم به جای هرچه که نباید می نوشتم نوشتم

Friday, August 15, 2008

دیدن


دیدن و ثبت کردن
دیدن و درک کردن
دیدن و فکر کردن
دیدن و دیدن
اینجا دیده های من را با اندیشه های من خواهید دید