
Thursday, December 31, 2009
دیگران

Monday, December 21, 2009
غروب
و در یاد ات سرخ باقی بماند
Tuesday, December 15, 2009
فرار از خود
Thursday, December 10, 2009
"با" یا "بی"
با" ها را تنها با تو خواستن است"
بی" ها را در بی تو بودنشان رها کردم "
حرف ربط است قاعده ی زبان خواستن ها
"زندگی" با" یا " بی
انتخاب اش با من و تو
که بی من و تو انتخابی نیست
Monday, November 30, 2009
Monday, November 23, 2009
Allegro Grazioso
Wednesday, November 18, 2009
کرکره

Tuesday, November 10, 2009
آی آدمها

Wednesday, November 4, 2009
پله فرار



........................................................
Tuesday, October 20, 2009
ربط تمام بی ربطی ها
سوار بر زیتون چهار سیلندری
در فراموشی ماشینها که شاید سایشی باشند و شاید برخوردی
نامجو در گوش
آی گلادیاتورها
فرعی است در برید
به یاد آوردم
روزی که دربدر یافتن مقبره جد ام بودم
جد من که اکنون مزه گوشت سربی اش باز یاد آور شد زیر دندانهای کرمهای شاه عبدالعظیم
سنگ قبری داشت ایستاده بر دیوار به یاد نماز اش
به یاد گلوله هایی که داغ داغ رسوخ کردند در مشروطه اش
به یاد تحصنی که خونابه اش ماند بر خاک
رفتم بیابم اش
شاید ربطی بیابم بین تمام بی ربطی هایم
نبود دیگر
گفتند تیشه چه ارضاء شده در خراب کردن اش
و چه شاد بود از فراموشی خاک که چه تفاوت دارد سنگ قبری خرد شده با سنگفرش پارک
باز ماندم سرگردان با تمام بی ربطی ها
آی گلادیاتور ها
خواستم بداند خونابه اش نام من است
اما تنها سرخی شفق و شرمنده بودم از این تصویر تک بعدی غروب
خواستم بداند افتخار سالها است فقط افتخار مانده و هیچ رنگ و بویی دیگر ندارد جز شهید در شناسنامه
من چه بی ربطم به تمام مشروطه خواهی ات
و چه شرمسار
بتازید بر جرس
اما تو
تو نشانی مقبره را دوباره ساختی
تو خون منعقد شده اش را درون اوراق تاریخ باز به جوشش در آوردی
تو همان نگاه آشنا را زنده کردی
تو نتیجه فریاد در گلو مانده اش هستی
شرم تمام بی ربطی هایم را به جسارتی زدودی
و چه پیچید ورودی مدرس به همت
و چه سنگین است شیخ فضل الله جنوب
و چه سبک شد بار ترافیکی میدان آزادی
و من همچنان می رانم
آی گلادیاتورها
...................................
عکسم نیامد
...............................
پ ن:پسوند شهید بابت رشادت جد من است که از مبارزین انقلاب مشروطه بوده و شبی در تحصن شاه عبدالعظیم همراه با بقیه یاران اش به رگبار بسته شد
Tuesday, October 13, 2009
آجرها

Thursday, October 8, 2009
تعبیر خواب
Saturday, October 3, 2009
برداشت آزاد
Tuesday, September 29, 2009
زخم های کهنه

Thursday, September 24, 2009
گاهی نشانه ای
Saturday, September 19, 2009
صراحت گمشده این شهر

Monday, September 14, 2009
نه
Tuesday, September 8, 2009
_فاصله_

Saturday, September 5, 2009
موج ها می آیند

.............................................
Saturday, August 29, 2009
شاید
بر دیواره ی درونم جای انگشتان ظریفی بجا مانده که بودنی را برایم به تصویر می کشند
بودنی که بودن اش در شاید ها است
شاید هایی که همچون ذرات گرد و غبار معلق اند و رقصان در زمان
با چشمانم ذره به ذره شان را تعقیب می کنم
شاید روی عقربه های ساعت نشستند
......................
عکس بازی جام بود و آیینه
Sunday, August 23, 2009
می شناسی اش
Sunday, August 16, 2009
قایم موشک

Sunday, August 9, 2009
لاله ی دل
Monday, August 3, 2009
خدا اینجا خدا اونجا خدا همه جا

مساله 1:ماشینی با چهار سرنشین در جاده می رفت تصادف می کند و درجا سه سرنشین کشته میشوند یکی می ماند اطرافیان بازمانده میگویند خدا خیلی دوستت داشت که زنده ماندی و خیلی بهت رحم کرد....سوال: این یعنی خدا آن سه تا را دوست نداشت و بهشون رحم نکرد؟
مساله 2:متفقین قبل از حمله هوایی به شهر های آلمان صلیب می کشیدند و بعد بمباران می کردند جالب اینکه در شبی که شهر درسدن آلمان را صد در صد تخریب کردند عده ای از زنها و کودکان به کلیسا های شهر پناه برده بودند...سوال:یعنی مسیح جانب متفقین بوده و صلیب آنها را قبول کرده و دعای زنها و بچه های آلمانی مورد توجه مسیح نبوده؟
مساله 3:فردی بر اثر ابتلا به سرطان می میرد و اطرافیان می گویند خدا می خواست گناهانش بخشیده شود با این همه زجری که کشید وآن دنیا پاک باشد.... سوال:پس کسی که در اثر تصادف جا در جا میمیرد قرار است آن دنیا زجر بکشد؟چرا؟
و سوالهای بسیار از این دست که سالهاست در ذهنم بی جواب اینطرف و آنطرف می روند و به من نیشخند می زنند
ماوراءالطبیعه ابزاری برای استفاده دو سویه مثل چاقویی دو لبه
ابزارهایی متناقض نما البته نه برای همه تا که باشد و برای چه بدنبال ابزار باشد که اگر اینگونه ببیند از هر طرف این چاقو می برد
غافل از اینکه از ابتدا تعریفشان ابزاری نبوده...حال باز دعا کنید
....................
گفتی بازی و گفتی بزرگترین سوتی.....خیلی فکر کردم انقدر سوتی هایی که دادم اومد جلو چشمام همینطور که گیج بودم ببینم کدوم رو انتخاب کنم ببخش سوتی دادم و یکهو دستم به اشتباه رفت رو دکمه پاک
...................
عکس ساحل دریای خزر.زیباکنار
Tuesday, July 28, 2009
انسان

و چه لذتی دارد سفر اذهان به دنیای ناشناخته های یکدیگر
Friday, July 24, 2009
زخمی هر تازیانه پشت من
Saturday, July 18, 2009
رو تصویر بزن عقب
Sunday, July 12, 2009
Bang bang
Monday, July 6, 2009
Tuesday, June 23, 2009
چشم امید رو ببر از آسمون

Saturday, June 13, 2009
Sunday, June 7, 2009
اینجا و آنجا

Monday, June 1, 2009
سنجد


من مبهوت البته بهتره بگم میخکوب شده بودم
نرگس و هدیه می گفتند:شفق این یه سنجابه
اینجا چی کار میکنه؟
من همچنان به چشمهای سیاه اش خیره بودم و گفتم نمی دونم
خلاصه چند دقیقه ای در تعجب و خنده و قربون صدقه این سنجاب گذشت
که تازه یادم افتاد خب شاید آر پی جی بدونه
زنگ زدم
این چیه؟
از کجا اومده؟
زد زیر خنده
گفت اسمش رو سنجد گذاشتم
دوستش داری؟
وای آره خیلی
...............................
این شد که سنجد اومد خونه ما
نرگس و هدیه بعد زدن زیر خنده هه هه هه
ما می دونستیم
...................................
سنجد پسر خجالتی و کمی لوسه
و البته شیطون
گاز هم میگیره خوب
Sunday, May 24, 2009
بالاتر چیزی نیست
Wednesday, May 20, 2009
پا به پا
Saturday, May 16, 2009
Tuesday, May 12, 2009
زندگی همچون قایقی

Thursday, May 7, 2009
سردرگم

برای اینکه قطرات اشکم را با دانه های باران اشتباه نکنم در روزهای بارانی اشک نمی ریزم
Monday, May 4, 2009
تهی
Friday, May 1, 2009
دکتر اینترنت
Wednesday, April 29, 2009
ببار ای ابر ببار

دو من باز لهو و لعب راه انداختند و من را هم دعوت کردند
خب اینترنت ماهیتش چیزی غیر از لهو و لعب هم نیست
عنوان بازی: دوست داشتید چه کاره بودید؟ بدون هیچ محدودیتی
از زمانی که خودم را شناختم وفهمیدم که نامم چیست
دوست داشتم نانوا بشوم
یعنی آرزویم این بود
ساعتها محو حرکات دست نانوا سنگکی محل میشدم
و یا تنور مش ممد نانوای تافتونی
خلاصه برای خرید نان من همیشه بهترین گزینه مادر بودم
عاشق بوی نان...تنور...حرکات موزون دست و پای نانوا
در سنین بالاتر یعنی حدود 10 یا 12 سالگی دوست داشتم رهبر ارکستر شوم
تنها ربط منطقی این دو شغل می تواند حرکات موزون دستها باشد
قطعا در تالار وحدت بوی نان و خمیر به مشام نمی رسید
البته آن زمان...الان را بی خبرم
پدر بهتر دید که این علاقه دخترش را به حرکات دست در راه نوازندگی صرف کند تا نانوایی
در سن 18 سالگی هم آخر به این نتیجه رسیدم که با مغز مردم ور بروم بهتر از ور رفتن به خمیر نان و بالا و پائین بردن چوب رهبر ارکستری است و رفتم فلسفه خواندم
.......................................................
باران بهاری را دوست دارم
مثل این می ماند که فرشتگان آسمان قلقلک ات می دهند
.............................................................
عکس نتیجه انتظار کوتاهی است در ماشین
و دور دیدن چشم استاد و با موبایل عکاسی
Tuesday, April 28, 2009
بی ریشه ها

Wednesday, April 22, 2009
انسان شاعرانه سکنی می گزیند
Human ApplauseIsn't my heart holy, more full of life's beauty, since I fell in love? Why did you like me more when I was prouder and wilder, more full of words, yet emptier? Well, the crowd likes whatever sells in the marketplace; and no one but a slave appreciates violent men. Only those who are themselves godlike believe in the gods.
Sunday, April 19, 2009
اثری بگذار


















