Thursday, December 31, 2009

دیگران


چشمان خیس
نورهای رنگی شب
تجسم هجوم پنجره های دیگران بر روی خانه ات
انعکاس هر تصویر
طاقت می خواهد
هر دیدنی طاقت می خواهد
من
.
.
.
نه ندارم دیگر
انگار چنان سر ریز شده ام
همچون آب بر کف زمین
با کهنه پارچه ای بازمانده ام را خشک کن

Monday, December 21, 2009

غروب

بگذار سرخ ات کند
رنگهای داغ رفتن اش
خون می پاشد بر سینه آبی و بنفش سلام ات
ابر سفید آغاز را پاره می کند
لکه
لکه
سرخ
تا بدانی هر آمدنی رفتنی دارد
و در یاد ات سرخ باقی بماند
خداحافظی اش را
که اگر باز آغازی بود آبی اش کنی با سلام ات
بگذار سرخ ات کند

Tuesday, December 15, 2009

فرار از خود

چنان خودت را درگیر می کنی با هرچه بیرون از تو است
که فقط نباشی
برای خودت
با خودت
نبینی تصویری را که انگار آشنا است در آیینه
حقیقتی که سالها است گیره شده به روح ات
تصویری که دروغ نمی گوید و تو از راستگویی اش گریزانی
تنهایی ها و دلتنگی هایی که بدون اجازه تو روبروی ات ظاهر می شوند
انکار اش می کنی
می شناسم ات؟
شرمنده فرصت ندارم
بگذار سر رسید ام را ببینم شاید هفته آینده بین کلاس هایم برایت وقتی خالی پیدا کنم

Thursday, December 10, 2009

"با" یا "بی"

با" ها را تنها با تو خواستن است"

بی" ها را در بی تو بودنشان رها کردم "

حرف ربط است قاعده ی زبان خواستن ها

"زندگی" با" یا " بی

انتخاب اش با من و تو

که بی من و تو انتخابی نیست

Monday, November 30, 2009

فراری به آسمان


خفقان گرفته از خس خس ناپدید می گردد
می گردد باز می گردد بی خود از خود می گردد
و همواره می شنوم بیش تر در نهایت درون ام
می آید هر آن زنده تر
روشن مهربان شیدا تر سهمگین
سخن خاموش تو
جوزپه اونگاره تی

Monday, November 23, 2009

Allegro Grazioso


غرورم را گم کرده ام
روزگاري نوايي داشت قوي
شتابان اما با وقار
اما امروز به سکوت مي شمارم اش
ميزانها سکوت
اين سکوتها از براي گم شدن اش هستند
نه از براي بودن اش
غرورم گم شده

Wednesday, November 18, 2009

کرکره


فقط کافیه اون زامبال کنار پرده کرکره مغز رو بچرخونی تا نور بیوفته تو تاریکی هات
هی به این بند نیم بند اش ور نرو و بالا و پائین اش نکن
جالبه که هنوز خورشید بعد از ظهر ها میره روبروی پنجره اون آشپزخونه و همونجا زل می زنه تو چشمهاتو غروب می کنه
می خواد بگه هر چی بشه حرف مرد یکیه
صبح ازشرق در میام غروب هم از غرب میرم پائین
چه خوشت بیاد چه بد ات
.............................
اول:امشب برف پاک کن ها رو قاطی پاتی کرده بودم نمی دونستم برف پاک کن شیشه ماشین رو باید بزنم یا عینک یا چشمهامو؟بعد گفتم بیخیال من که اهل پاک کردن بارون نبودم میریم دیگه یاحق
بارون وقتی میاد باید خیس شد چیو می خوای پاک کنی؟
دوم:نمی دونستم به اون میله کنار پرده کرکره چی میگن همون زامباله دیگه؟

Tuesday, November 10, 2009

آی آدمها


فکر می کردم و فکر
به تمام داشته ها و نداشته هایم
که اگر دادی شکر کردم و اگر ندادی باز شکر که حتما نباید می داشتم اش
سیال شده ذهنم در کوچه ها و خیابان های این شهر خاکستری که هیچ رنگی بهتر از این نیست برای قامت اش
خاکستری است از زشتی و زیبایی
از دروغ و راستی
از نیک و بد
آدمهایی با رنگهای ترکیبی
خانوم جانم خدابیامرز که امیدوارم الان شیرین ترین ماستهای بهشتی را با حوریان نوش جان کند
جمله ای داشت:مادر جون هرکی نون دل خودش رو تو این دنیا می خوره
براستی چنین است خانوم جان
خوردیم نان دلمان را و دیدیم می خورند چه نانی بعضی که از زهر مار بدتر شده انگار برایشان
شکر بابت نداشته هایم
که آزمونی بود
رنج داشت و درد
اما تحمل اش قبولی من بود در این آزمون
نمره ام صبر ام بود و پایداری ام
نه رویای عزیزم غصه ای نیست وقتی می بینم چطور همانهایی که سالها مرا به هزاران یاوه گویی متهم می کردند خود با طنابی نازک از قدرت قلاب ساختند
می بینم که آب ندیده چه شناگری هستند قورباغه وار
وابسته به نامی و وهم به رفاقتی با همان چه درها باز می کنند به خیال خویش که حاجت بگیرند
نه رویای عزیز سربلندم که با زیتون چهار سیلندری خویش از این خانه به آن خانه می روم تا نوایی بیاموزم و نانی بی منت بخورم و هرگز زیر بلیط بنی بشری نبودم
شادم که فولاد شده ام
در مسیر خود بوده ام نه به سفارشی و نه به مصلحتی
چه سعادت مندم که همراهی در کنارم دارم که می داند خود کی ام و مرا می خواهد و نه بخاطر آنچه در فکر پوسیده یاوه سرا ها است
بمن یاد داد گوشی را در کن و گوشی را دروازه که چمن سبز خانه رویایی را خوش است
شنید و شنید و خم به ابرو نیاورد
همیشه می گوید صبر کن و فقط تماشا کن که چه می لولند در حسادت
حق با تو است رویا جان همه ما در خانه هایی بزرگ شدیم که قاب عکس اش به خود عکس بی ربط است
و چه سعادتی بود بودن در این خانه که امروز حکمت اش را فهمیدم
قدرت شناخت آدمها
قدرت دیدن رنگهای کدر صورتهایشان
قدرت یافتن دوستان خوبی مثل شما
قدرت شنیدن و دیدن و فکر کردن
نعمت داشتن مادر و خواهرانی لطیف تر از هر خیال
لمس دستان گرم مادری که اگر من خندیدن را فراموش کنم با صدای بلند می خندد
مادری که همیشه که کوچک بودم دستانم را تا جائیکه میشد باز می کردم و می گفتم این هوا دوستت دارم
و دوستت دارم آسمان آسمان
آغوشهای گرم خواهرانه ای که همیشه پناه مان بود در رنج و سختی
شراکتی بود در شادی
ما که سالها است افتخارات را روی طاقچه تاریخ گذاشته ایم که خود قضاوت کند
شاید روزگاری در پس این فراموشی ها و یاوه سرایی ها باشد روشن
که آغوش بی خطر پدرانه ای یافت شود
شاید ساحلی باشد که دیگر ماهیان اش بر لب آب جان ندهند
شاید آدمهایی باشند با رنگهای خالص که با جان کندن یک ماهی بر لب دریا تفریح نکنند
شاید

Wednesday, November 4, 2009

پله فرار




در شهرک اکباتان پدیده ای است به نام پله فرار
اگر برای بار اول این سازه آهنین را ببینید ابتدا خوف انگیز و بعد مهیج به نظر می رسد
اتاق گمشده من در خانه ای که میان گذشته و حال و آینده سرگردان است دری داشت که به این پله فرار باز میشد
دری که باید در لحظه اضطراری باز شود
اضطرار چیست؟
زمانی که بوی دود را فهمیدی؟
زمانی که شعله های آتش را دیدی؟
یا زمانی که باید فقط بروی و بدوی از این پله های مارپیچ و هی پیچ بخوری
و همیشه تصور می کردم که چه لذتی دارد سرگیجه انتهایی این پله ها
که هی می چرخی
خوب است اتاق فکر ات در اضطراری داشته باشد
که اگر روزی جرقه ای افکار پوشالی ات را سوزاند بتوانی در بروی
که اگر روزی اعتقادات سست و بی بته ات فرو ریخت تو فرو نریزی
همیشه ارزشی را نگه دار که برایت پله فراری باشد
........................................................
عکس ها اکباتان واتاق گمشده من

Tuesday, October 20, 2009

ربط تمام بی ربطی ها

سوار بر زیتون چهار سیلندری

در فراموشی ماشینها که شاید سایشی باشند و شاید برخوردی

نامجو در گوش

آی گلادیاتورها

فرعی است در برید

به یاد آوردم

روزی که دربدر یافتن مقبره جد ام بودم

جد من که اکنون مزه گوشت سربی اش باز یاد آور شد زیر دندانهای کرمهای شاه عبدالعظیم

سنگ قبری داشت ایستاده بر دیوار به یاد نماز اش

به یاد گلوله هایی که داغ داغ رسوخ کردند در مشروطه اش

به یاد تحصنی که خونابه اش ماند بر خاک

رفتم بیابم اش

شاید ربطی بیابم بین تمام بی ربطی هایم

نبود دیگر

گفتند تیشه چه ارضاء شده در خراب کردن اش

و چه شاد بود از فراموشی خاک که چه تفاوت دارد سنگ قبری خرد شده با سنگفرش پارک

باز ماندم سرگردان با تمام بی ربطی ها

آی گلادیاتور ها

خواستم بداند خونابه اش نام من است

اما تنها سرخی شفق و شرمنده بودم از این تصویر تک بعدی غروب

خواستم بداند افتخار سالها است فقط افتخار مانده و هیچ رنگ و بویی دیگر ندارد جز شهید در شناسنامه

من چه بی ربطم به تمام مشروطه خواهی ات

و چه شرمسار

بتازید بر جرس

اما تو

تو نشانی مقبره را دوباره ساختی

تو خون منعقد شده اش را درون اوراق تاریخ باز به جوشش در آوردی

تو همان نگاه آشنا را زنده کردی

تو نتیجه فریاد در گلو مانده اش هستی

شرم تمام بی ربطی هایم را به جسارتی زدودی

و چه پیچید ورودی مدرس به همت

و چه سنگین است شیخ فضل الله جنوب

و چه سبک شد بار ترافیکی میدان آزادی

و من همچنان می رانم

آی گلادیاتورها

...................................

عکسم نیامد

...............................

پ ن:پسوند شهید بابت رشادت جد من است که از مبارزین انقلاب مشروطه بوده و شبی در تحصن شاه عبدالعظیم همراه با بقیه یاران اش به رگبار بسته شد

Tuesday, October 13, 2009

آجرها


فقط عکس را ببینید شاید گویا ی حالم باشد
.....................
پ ن:تا مدتی نظراتتان نمایش داده نخواهد شد اما با تمام وجودم می خوانمشان
پ ن دوم:حق با شما است دیواری که آجرهایش بدون ملاط روی هم باشند با لگدی فرو می ریزد و دیدیم که ریخت
پ ن سوم:من خوبم خوببببب مگر بهتر از این هم می شود؟ممنون بابت تمام نظرات و این همه محبت
فقط دلتنگی است و دلتنگی  همین

Thursday, October 8, 2009

تعبیر خواب

به دور از ناله های جامانده ها
جایی با آسمانی فراخ نه زیر سایبان ندیدن ها
باید رفت و
به تماشا نشست
دست در باد سرد پائیزی کرد و افسانه ای ساخت
افسانه ای که تعبیر خواب فرشته ای بوده شاید
و امشب به بار نشسته در آغوش ما
...........................................
مطمئن هستم که حاجیه کریمه من رو دید اما به روی خودش نیاورد

Saturday, October 3, 2009

برداشت آزاد

رویایی داشت
نگاه کرد
پرید و بعد بالها را باز کرد
که پرواز به پریدن است و نه به بال داشتن
.......................................
پائیزی می شوم
هر روز از نوستالژیک شدن احساسم می فهمم و نه از تقویم و نه از بازی رنگها
این عکس محصول خواندن هرشب خودآموز فتوشاپ است و برداشت شما از آن کاملا آزاد
استاد می گفت آزادی پرنده به پرواز اوست و محدودیت اش هم به همان پرواز
زیرا این بالها هستند که نهایت اوج گرفتن او را تعیین می کنند
و می فهمد دیگر از این ارتفاع بالاتر توان پرواز اش نیست
اما شما با هر توانی که به اینجا پر کشیدید در برداشت از این عکس آزادید

Tuesday, September 29, 2009

زخم های کهنه


گاهی باید با زخم های کهنه بازی کرد

پوست عاریه ای رویشان را کند و دوباره زخم را نگاه کرد

شاید دوباره قطرات خون را ببینی و به یاد بیاوری درد کهنه ات را

اما این تنها یادآوری است و نه خود درد

که درد کهنه دیگر درد ندارد

تنها یک یاد است

یادی که می ماند که بدانی چرا زخمی شدی و چرا درد کشیدی

یادی که می گوید هنوز زنده ای

سنگ نشدی که تنها زخمی کنی

زیر پوست ات هنوز خون در جریان است و نه دروغ

هنوز زخمهای زهرآلود ات چرکین می شوند

و این یعنی هنوز گلبول سفید در تو هست

با زخمهای کهنه ات بازی کن

مطمئن شو که زیر پوست ات سنگ نباشد

Thursday, September 24, 2009

گاهی نشانه ای



هرکس اتاق خواهر فر فری من را دیده باشد که می داند از چه می گویم و تصور اش برایش آسان است
و اگر ندیده اید که مورد الطاف الهی بوده اید
فر فری ده روز رفت مسافرت پنجره اتاق اش را نبست البته بهتر است بگویم بسته نشد
بنا به دلایلی پنجره اتاق اش چهار فصل باز بود
بماند
از سفر برگشت یک روز رفت دم پنجره پرده را کنار زد و ناگهان
باور اش نشد دوباره آرام تر از قبل پرده را کنار زد و
بله یک جفت کفتر یا کریم در طی این ده روز آمده بودند داخل و روی لبه پنجره باز تاکید می کنم داخل اتاق لانه ساخته و خانم هم روی تخم هایش سفت و سخت نشسته بود
مدتی متعجب یکدیگر را نگاه کردند و بعد هر دو به این نتیجه رسیدند که خب با هم زندگی می کنیم
این اتاق فقط همین را کم داشت
اسم اش حاجیه کریمه بود هر روز حاج کریم آقا برایش غذا میاورد و ما یواشکی لقمه های عشقولانه شان را دید می زدیم
در کمال آرامش البته با چاشنی صدای بلند محسن نامجو که همیشه از اتاق فر فری می آمد کریمه روی تخم ها نشست
و صاحب فرزند شد
رشد زیور لحظه به لحظه بود
(زیور اسم فرزندشان بود)
و نرسیدم که از او هم عکاسی کنم
خیلی زود بزرگ شد و مامان و بابا مدام غذا در دهان اش گذاشتند
یک روز نوبت درس پرواز رسید و رفت

Saturday, September 19, 2009

صراحت گمشده این شهر


چقدر مسخره است
هیچ دقت کردی؟
همه تو این شهر با هم لاس می زنن
ناخنهای مانیکور شده پاهاش با پدال گاز لاس می زنه اون هم تو خط سرعت
تلفن گویا با مغز ات لاس می زنه تا بخواد به یه گورستونی وصل ات کنه
قوای سه گانه مثل مثلث عشقی با هم لاس می زنن
خانوم دافیه که کار گذاشتن اش تو دستگاه نوبت دهی بانک با رئیس بانکه داره لاس می زنه
آخ که با چه نازی میگه ش م ا ره ی ک ص د و شششش ب ه ب ا ج ه
آدمها با سر نوشتشون لاس می زنن تا یاد بگیرن چطور با سرنوشت دیگرون لاس بزنن
سیبیل کلفت عیالات متحده اش رو گذاشته تو ماشین اون هم وسط کوچه که نشه از کنارش رد شد
میگم خانوم ماشین رو بزنین کنار رد بشم
آقامون رفته اونجا میاد الان....صدا کن باباتو اصغر
بابا
بابا
مردک دید من منتظرم بیشتر دم در خونه رفیق اش کش داد زیر چشمی هم نگاه می کرد و می خندید
آخ که چقدر مردی... عیالات افتخار کردن و کلی لذت بردن و من شدم مایه تفریح آخر هفته شون
دیدی آقامون رو حال دختر رو گرفت..... 10 دقیقه بعد معترض اومد چیه خانوم؟
چی باید می گفتم؟؟؟؟؟
همه دارن با هم لاس می زنن
دل ات رو به هیچی قرص نکن امروزحس میکنی وای آره همینه فردا می فهمی لاس زده بود
..................................
عکس اکباتان.فکر کنم نیمکتها هم با هم لاس می زنن

Monday, September 14, 2009

نه



مدتی است به مانیتور خیره ام و به عکس نگاه ام دوخته
می خواستم چیزی بنویسم
بگمانم
اما ذهن ام خالی از واژگان است
خواستن ها از دل که فرمان بگیرند گاهی مغز شیطان می شود و مانع تراشی می کند
شیطنتی که انگار در تاریخ عقلانیت نامیده اند اش
دلم می خواهد اما ذهن فرمان می دهد که
گاهی باید شهامت داشت و گفت نه
نه

Tuesday, September 8, 2009

_فاصله_



فاصله یعنی هرچقدر دست ات رو دراز کنی بهش نرسی
یعنی هرچقدر تو این شهر بچرخی دست ات بهش نرسه
اون موقع است که یه حفره ای تو شکم ات درست میشه و یکهو دل ات تنگ میشه
مغز ات مدام سعی می کنه با یه مایه مذابی این حفره رو پر کنه
اما هی قل قل میزنه و تو بیشتر دل ات تنگ میشه
نه با وب کم و نه با چت و نه با هیچ تکنولوژی کوفتی دیگه ای نمیشه این فاصله رو پر کرد
اما انگار این رسم روزگاره
فاصله هایی که باید باشه تا تو رو دل تنگ کنه
آبجی فسقلی فردا تولدته
امروز هوس کردم اینو بنویسم و نه فردا و نه شاید فرداهای بعد
فسقلی زود بزرگ شدی
خیلی
انگار دیروز بود خونه مامان بزرگ
دایی به من و سحر گفت از بیمارستان زنگ زدن و گفتن خواهر دار شدین
ما یه نگاه بهم کردیم و گفتیم باز هم خواهر
آره فسقلی با دوتا چشم درشت و دوتا چال روی لپ هات اومدی
همیشه هم فسقلی من می مونی
تولدت مبارک

Saturday, September 5, 2009

موج ها می آیند


هیچوقت به موج های زیرین نگاه کرده ای
کف آلود می شوند و بعد از گذر زمان تنها حسی خیس اند درکف ذهن شن ها
و تو تنها به ردپای بجا مانده ات بر شن ها دلخوشی
خبر نداری که موجی جدید آمد
.............................................
ساحل زیباکنار حوالی رشت غروبی زیبا بود
پ ن:توصیه می کنم اگر به عکاسی علاقمند هستید و یا به عکاسان این سایت را ببینید

Saturday, August 29, 2009

شاید

بر دیواره ی درونم جای انگشتان ظریفی بجا مانده که بودنی را برایم به تصویر می کشند

بودنی که بودن اش در شاید ها است

شاید هایی که همچون ذرات گرد و غبار معلق اند و رقصان در زمان

با چشمانم ذره به ذره شان را تعقیب می کنم

شاید روی عقربه های ساعت نشستند

......................

عکس بازی جام بود و آیینه

Sunday, August 23, 2009

می شناسی اش


همیشه کسی پشت سرات هست
برنگردی هم می توانی وجودش را حس کنی
قدمها یش را با تو تنظیم می کند
گاهی سایه اش را در امتداد سایه خود می بینی
آرام تر می روی که شاید از کنار ات بگذرد اما
همیشه پشت سر ات می ماند
برنگرد تا ببینی اش چون او هم رویش را بر می گرداند و پشت سر خود را نگاه می کند

Sunday, August 16, 2009

قایم موشک


چشم گذاشتم تا صد شمردم
قایم موشک بازی با کلمات
شمردم صد
پس شما ها کجائین؟
صدای ریز ریز خنده هاشون رو می شنوم اما نمی بینمشون
دیدمت آره دیدمت کلمه شرافت
الان میگم سک سک
البته خودم می دونم که ندیدمش
الکی گفتم
خودش هم فهمید بلف میزنم
داره میخنده
باشه بابا من باختم
...........................................
خراش شیطون و شیرینی که این شاخه ها زیر شکم آسمون رو میدن تا قلقلکش بیاد و بخنده خیلی تماشایی بود
..........................................
پ ن:کامنتی منو برد تو باقالی های فکر موندم گیج که کیلو چند بخرم شرف و انسانیت رو؟راست میگه قیمتها مختلفه آدم قهوه ای گیجول میشه....یه بار از قول یه مولتی میلیاردر الاغ جمله ای شنیدم که میلیاردها ارزش غیر مادی داره گفت:هر آدمی یه قیمتی داره و میشه خریدش
راست گفته نه؟ببین قیمتها مختلفه باید دید ته جیب چقدر هست و بعد سبد رو برداشت و رفت میدون
همه ما داریم هر روز سرشون چونه میزنیم و می فروشیم و می خریم
اونی که بین پاساژها نشسته و بساط پهن کرده رو ببین داره شرافتش رو برای رقابت نه بابا حسادت با...(بماند) می فروشه زیر قیمت البته اون شرافتش هیچوقت قیمت هم نداشت خودش توهم میزد...چه خوبه حالا که به عمق فاضلاب بشریت رسیدیم قیمت بالا بزنیم رو شرافت
ممنون بابت کامنت ناشناس این یکی بجا بود

Sunday, August 9, 2009

لاله ی دل


عشقت از خود ردپایی بر جا می گذارد
در قلب من
زندگی من
و تو
در این اثر باقی مانده
در ردپای عشقت
همیشه با منی

مارگوت بیکل
ترجمه: ندا زندیه/ یغما گلرویی
.................................................................
ممنون که یادم دادی ببینم
نگاه این لاله گویای تمام ناگفته ها ست
این عکس تقدیم به تو برای همه لحظه های بودن ها و دیدن ها

Monday, August 3, 2009

خدا اینجا خدا اونجا خدا همه جا


مساله 1:ماشینی با چهار سرنشین در جاده می رفت تصادف می کند و درجا سه سرنشین کشته میشوند یکی می ماند اطرافیان بازمانده میگویند خدا خیلی دوستت داشت که زنده ماندی و خیلی بهت رحم کرد....سوال: این یعنی خدا آن سه تا را دوست نداشت و بهشون رحم نکرد؟
مساله 2:متفقین قبل از حمله هوایی به شهر های آلمان صلیب می کشیدند و بعد بمباران می کردند جالب اینکه در شبی که شهر درسدن آلمان را صد در صد تخریب کردند عده ای از زنها و کودکان به کلیسا های شهر پناه برده بودند...سوال:یعنی مسیح جانب متفقین بوده و صلیب آنها را قبول کرده و دعای زنها و بچه های آلمانی مورد توجه مسیح نبوده؟
مساله 3:فردی بر اثر ابتلا به سرطان می میرد و اطرافیان می گویند خدا می خواست گناهانش بخشیده شود با این همه زجری که کشید وآن دنیا پاک باشد.... سوال:پس کسی که در اثر تصادف جا در جا میمیرد قرار است آن دنیا زجر بکشد؟چرا؟
و سوالهای بسیار از این دست که سالهاست در ذهنم بی جواب اینطرف و آنطرف می روند و به من نیشخند می زنند
ماوراءالطبیعه ابزاری برای استفاده دو سویه مثل چاقویی دو لبه
ابزارهایی متناقض نما البته نه برای همه تا که باشد و برای چه بدنبال ابزار باشد که اگر اینگونه ببیند از هر طرف این چاقو می برد
غافل از اینکه از ابتدا تعریفشان ابزاری نبوده...حال باز دعا کنید
....................
گفتی بازی و گفتی بزرگترین سوتی.....خیلی فکر کردم انقدر سوتی هایی که دادم اومد جلو چشمام همینطور که گیج بودم ببینم کدوم رو انتخاب کنم ببخش سوتی دادم و یکهو دستم به اشتباه رفت رو دکمه پاک
...................
عکس ساحل دریای خزر.زیباکنار

Tuesday, July 28, 2009

انسان



تعریف انسان چیست؟
موجودی متشکل از گوشت و خون و پوست که با مجموعه ای از استخوان سر هم شده
یا حیوان ناطق....البته بلافاصله استاد می فرمود منظور از نطق نطق عقلی است و نه سخن گویی
هر تعریفی که دارد مهم نیست مهم اینست که انسان همان چیزی است که نیست
هر کسی وقتی خودش را معرفی می کند درست همان کسی است که نگفته
انسان مجموعه ای از نادیدنی ها و ناگفته هاست
مجموعه ای از فکرهای بیان نشده
مجموعه ای از اعمال عمل نشده
مجموعه ای از احساسهای فرو خورده
وقتی بتوانی کسی را بدون دیدنی هایش بشناسی و به دنیای ناشناخته هایش بروی مطمئن باش شناختی اش
و چه لذتی دارد سفر اذهان به دنیای ناشناخته های یکدیگر
بله انسان همان است که نیست
......................................
پرتره از دختری گیاه خوار و دوست داشتنی

Friday, July 24, 2009

زخمی هر تازیانه پشت من

باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما رابوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازک آرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من چه شد پیراهنت
بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد خون گرم توریخت
آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می گرید کسی
ای دریغا پاره ی دل جفت جان
بی جوانی مانده جاویدان جوان
در بهار عمر ای سرو جوان
ریختی چون برگریز ارغوان
ارغوانم ارغوانم لاله ام
در غمت خون می چکد از ناله ام
آن شقایق رسته در دامان دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت
نغمه ناخوانده را دادم به رود
تا بخواند بر جوانان این سرود
چشمه ای در کوه میجوشد منم
کز درون سنگ بیرون میزنم
از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل
پر زدم از گل به خوناب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق
آذرخش از سینه من روشن است
تندر توفنده فریاد من است
هرکجا مشتی گره شد مشت من
زخمی هر تازیانه پشت من
هر کجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم می زنم
ه.ا.سایه
.............................
چه ابتهاج خوانی می چسبد این روزها
روزهایی که می پنداری زنده ای و زندگی بر تو جریان دارد و یا تو بر زندگی جریان داری
کار....ترافیک....هوای پاک....صف بانک....به خیالت بازهم روزمره گی
اما در پس چهره های روزمره از کنار یکدیگر که مانند قبل بی تفاوت می گذریم با نگاهی مشکوک یکدیگر را می پاییم و به خود می گوییم نکند این فریاد درون مرا شنیده باشد؟

Saturday, July 18, 2009

رو تصویر بزن عقب

زندگی تو دهه سوم تبدیل میشه به دی وی دی
روی تصویر زدم عقب.تصاویر اتفاقات خوب یا بد به سرعت از جلوی چشمهام میگذشتند و عقب عقب میرفتن اما صدا ها و خاطرات
این تصاویر توی ذهنم همونطور که بودند جلو می رفتن
سوشی تجربه چشایی جدید وشبی به یاد ماندنی.....هان این ماله منه؟......مگه نگفتی دوست داری عکاسی یاد بگیری؟.....بنده وکیلم؟......مبارکه.....هستم باهات تا آخرش.....همیشه می دونستم توی کارت موفق میشی..... خاطره هشت سیلندری .....کافه و گاندی.....جلسه دفاعیه....ضربه فنی شدن دکتر پازوکی....کجا؟چه ساعتی؟.... کافه باران ....من یه ساعت زود رسیدم.....سلام 5.....انجمن و بی حوصلگی .......کانون و زبان آلمانی.....65 تا پله دانشکده علوم انسانی....پشت سلف استادها...ناهید فریبا میترا کیانا فاطی الهام.....چی من قبول شدم؟.....ایرج رستمی....هر هر خنده و پاساژ...ترانه شیرین ریحانه ندا.....نهضت اسلامی.......لیلا مریم گیلدا ندا........قیطریه....بن بست مریم....بابابزرگ مامان بزرگ...خروس جنگی....سیما فرزانه...دوچرخه اسکیت....نرگس....سحر....من خواهر میخوام....شفق انگشت می خوری؟....خط خطی کتابها و نقاشی رو دیوار...شیراز....ظهر 27 تیر بیمارستان ایران مهر....چرا زنه منو گذاشتین تو راهرو؟.....از دست تو توی خواب هم جدی جواب نمیدی میگی اسمشو بگذاریم شفق مگه شفق هم اسمه؟
از اینجا به بعد سی دی گیر کرد
.............................................
عکس غروب آفتاب لب ساحل شمال که از سرخی اش در سیاه و سفیدی نگاتیو من جز نام من نمانده
.........................................
پ ن:میس کارتون که امر کنه بیا بازی مگه میشه حرفی زد؟چشم
بازی چیه؟ فحاشیه....هان فحش بدیم؟خوبه اما این که تقریبا کار هر روز من تو این یک ماهه است یک بازی متفاوت راه میانداختین
یک خاطره بامزه دارم از این روزها
طبق معمول رفتم خونه شاگرد...مامانش خیلی شخصیت جالبیه از این خانومهای خونه دار پر حرف که همه چیز رو خیلی داغ تعریف میکنه...تو همون روزهای دل انگیزو خاطره انگیز تا رسیدم شروع کرد به گفتن و تعریف اینکه اونجا شب قبل چی شده و...هر یک جمله ای که میگفت میرفت پشت سر دخترش طوری که اون نشنوه به همونهایی که میدونین با صدای آروم فحش میداد
یکیش معرکه بود گفت:ایشالا ببینم روزی رو که مردم از سر قبرش رد میشن....اینجا رو با پانتومیم بهم حالی کرد.... که ادرار کنن به قبرش

Sunday, July 12, 2009

Bang bang


Bang bang, he shot me down

Bang bang, I hit the ground

Bang bang, that awful sound

Bang bang, my baby shot me down.
.........................................................
بخشی از ترانه دوست داشتنی نانسی سیناترا که موزیک متن فیلم بیل را بکش است
دستم به نوشتن نمی رود
نرگس باز هم مدل چشم سوم من شد
ممنون آبجی فسقلی

Monday, July 6, 2009

7/7/7

بانو و آقای حلزون در دومین سالگرد ازدواجشون
پیوند هفت های خوش یمن

Tuesday, June 23, 2009

چشم امید رو ببر از آسمون

این روزها تمامی خطوط ارتباطی با خدا قطع شده
اس ام اس نمیره
موبایلش آنتن نمیده
شبکه های ماهواره اش پارازیتیه
اینترنتش از سرعت چاپارها کند تره
خب چه توقعی دارین
چطوری بفهمه اینجا چه خر تو الاغیه
نکنه می دونه و به روی خودش نمیاره
اگه این باشه که
بیخیال سرتو بگیر پائین راهتو بکش و برو
همین که می تونی کف خیابون رو ببینی و تصویر آسمون توی آب شکر کن
راست میگی تازگی افتادن روی آسفالت خیابونها نعمتیه که خیلی باید وجود داشته باشی تا بیافتی رو زمین

Saturday, June 13, 2009

چرا؟

بعد از چهار سال
امیدی جوانه زده بود سبز در دلم
با دستهای زمخت نادانی ها خشکید
باورم نیست
لمس نور دریغی بود که بر سر انگشتانم ماسید
التماس روییدنم بود
چرا؟
جوانه ام قد نکشیده خشکید
دستهای زمخت نادانی ها
باورم نیست

Sunday, June 7, 2009

اینجا و آنجا


برگی از گلدان زرد شد و افتاد همان لحظه در جنگلهای کلیمانجارو شیری آهویی را درید
گربه ای زیر چرخ ماشین له شد و مرد درست در همان لحظه دزدی به بانکی در رم دستبرد زد
پژویی سبقت غیر مجاز گرفت همان لحظه زلزله ای توکیو را لرزاند
نیمکتی از بودنی عاشقانه خالی ماند همان موقع در برزیل زنی به سوگ مرگ شوهرش نشست
.........................................
پ ن:نمی دانم چرا یکهو دلم گرفت اینجا
هوس نوشتن یک پیوست به دلی اینجا افتاد که آنجا هوسها مرده اند
تنهایی رو کرد به عشق و گفت از چه روست که بودن را تو رسم میکنی
آنگاه که هستی تنهایم وآنگاه که نیستی بازهم تنهایم
عشق خندید
تنهایی گفت همان به که رسم بودن اینگونه باشد و تو در سکوت رسم کن بودن و نبودن ها را
دل خو کرده به رسم ترسیمی تو
از سر عادت پرسیدم و یاد آوردم که بارها پرسیده بودم و پاسخی از جنس حقیقت نشنیدم

Monday, June 1, 2009

سنجد




در رو باز کردم دیدم یه جفت چشم سیاه داره نگاه ام میکنه
من مبهوت البته بهتره بگم میخکوب شده بودم
نرگس و هدیه می گفتند:شفق این یه سنجابه
اینجا چی کار میکنه؟
من همچنان به چشمهای سیاه اش خیره بودم و گفتم نمی دونم
خلاصه چند دقیقه ای در تعجب و خنده و قربون صدقه این سنجاب گذشت
که تازه یادم افتاد خب شاید آر پی جی بدونه
زنگ زدم
این چیه؟
از کجا اومده؟
زد زیر خنده
گفت اسمش رو سنجد گذاشتم
دوستش داری؟
وای آره خیلی
...............................
این شد که سنجد اومد خونه ما
نرگس و هدیه بعد زدن زیر خنده هه هه هه
ما می دونستیم
...................................
سنجد پسر خجالتی و کمی لوسه
و البته شیطون
گاز هم میگیره خوب

Sunday, May 24, 2009

بالاتر چیزی نیست

بالاتر چیزی نیست
پائین هم گورستان آرزوهای نداشته است
هوا تعلیق تمام بودن ها است
نگاه اما به شاخه ای است که بار نداده
بالاتر چیزی نیست
روزی سکه 25 تومانی را که هدیه داده در یکی از این گور ها خاک خواهم کرد
شاید درختی بروید با هزاران هزار میوه پدرانه
و شاید دست کودکی به سمت شاخه هایش برود و بچیند آرزویی که من روزی در گور کردم
اما امروز نگاه ام به بالا نیست
می دانم که بالاتر چیزی نیست
................................................
عکس زیبا کنار است.حوالی رشت
به قول دوستم زهرا این درختان خفه ام می کنند

Wednesday, May 20, 2009

پا به پا


پا تو به من قرض می دی؟
منم پا مو بهت قرض میدم
دوتا پای چپ ماله من
دوتا پای راست ماله تو
فرقی نمیکنه
از هرجهت که بخوایم بریم می رسیم بهم
چطوره؟
..........................................................
عکس احتیاج به توضیح ندارد

Saturday, May 16, 2009

ریشه در توهم


وقتی ریشه ها را در توهم ببینی
باید بدنبال تصویری منعکس شده در آب باشی
و سرت را بالا نیاوری
بودنی از جنس جنون می خواهم برای اینگونه دیدن
واژه ها برهنه می رقصند و من بدنبال هیچ جمله سازی نیستم
موسیقی را خاموش نمی کنم
دستور زبان در دریاچه توهم آب تنی می کند
کدام لباسی از واقعیت توان به تن واژه شدن را دارد؟

Tuesday, May 12, 2009

زندگی همچون قایقی


زندگی همچون قایقی است کاغذی که بر روی تشتی از آب می گذاری اش
سوت می کشد و می چرخد
سوت می کشد که بفهمی
سوت می کشد که اخطار دهد
کاغذی ام خیس می شوم
نجاتم ده
اما تو همچنان می پنداری که از سر اشتیاق سوت می کشد
زمانی می فهمی از دست دادی اش
که تمام وجودش را آب گرفته وغرق گشته
...........................................................
دیدن قایقی پر از آب روی دریاچه ای تفریحی دردناک بود
ترک اش کرده بودند
انگار آدمها منتظر مرگ اش بودند
عکس زیباکنارحوالی رشت است.اسکله تفریحی

Thursday, May 7, 2009

سردرگم



برای اینکه قطرات اشکم را با دانه های باران اشتباه نکنم در روزهای بارانی اشک نمی ریزم

پرویز شاپور
................................

به نرگس گفتم فکر کنم کسی که با لباس زیر دوش حمام بره یعنی خیلی افسرده است

نرگس گفت آره دوربین رو بیار

ممنون آبجی حسابی خیس شدی

امیدوارم احساس ات را دیده باشد این ویزور چشم سوم

Monday, May 4, 2009

تهی


در سکوت سرد دستها

به دنبال گرمای نگاهی

پیاله منتظر می ماند

نیست دستی گرم که ببوید تن شیشه ای اش را

و

تهی خواهد ماند

Friday, May 1, 2009

دکتر اینترنت

چرا میگویید اینترنت بد است؟
اتفاقا بر خلاف نظر عده ای من معتقدم بهترین روانشناس در کشف روحیات انسانها است
شما ساعتها بروید پیش روانشناس و ساعتها از خودتان و زندگیتان حرف بزنید
چقدر باید آن روانشنای نخبه باشد تا ضمیر و خمیره وجودی شما را به خوبی بشناسد
در حالیکه اینترنت بله همین وسیله لهو و لعب به خوبی درون شما را نشان می دهد
همگی در این دنیای مجازی آی دی با هویت حقیقی خود داریم
فعالیت می کنیم
پروفایل می سازیم
وای
عکسی پر از احساس
از زاویه ای که عیوب صورت تبدیل به شاهکار خلقت شود
چه شاعرانه
چه لطیف
صفحه هایی پر رنگ و لعاب وبا دوستانی بیشمار
زیزی جون تو بینظیری
این لایه اول ماجرا است
در همین لایه اول هم باز سوال پیش می آید آیا همین است که می گوید؟
چندان مهم نیست
اما لایه دوم
این دنیای شیرین مجازی مکانهایی دارد که می توانی قایم شوی و همان هویت مثلا واقعی خودت را نشان ندهی
بی نام
بی هویت
بیایی و بروی و نظر بدهی و به خیال خودت اثری از خودت باقی نگذاری و
خوب است
خیلی
اینجا است که درون واقعی شترق می زند بیرون
کدام روانشناس می تواند از این ظاهر لطیف و شاعرانه چنین خویی را بیرون بیاورد
زنده باد اینترنت
حق ویزیت فراموش نشود
...................................
پیوست 1
ناشناس محترم
از پیگیری مداوم و علاقه بی حد و حصر تو به اینجانب و وبلاگ ام چنان مشعوفم که روزی هزار بار شکر می گویم
که چنین خواننده پروپا قرصی دارم
از دیدن نظراتت نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه بسیار خوشحالم
بسیار جالب بود
گاهی پیش می آید که آدم عملی که خود انجام داده را به دیگران نسبت دهد
این هم باز میگردد به همان مبحث شیرین روانشناسی درون
باور کن من از دیدن فحش و ناسزا و انتقادات تو اصلا ناراحت نمی شوم
اگر در جملاتت رعایت سنین زیر 18 سال را بکنی و از اعضاء و جوارح انسانی مثال نیاوری
نظراتت را تایید می کنم
هرچقدر به من توهین کنی میفهمم که جای درستی هستم
پیوست 2
این پست هیچگونه عکسی ندارد
گاهی باید از پشت ویزور تنها دید و دید و هرگز شاتر را نزد

Wednesday, April 29, 2009

ببار ای ابر ببار



دو من باز لهو و لعب راه انداختند و من را هم دعوت کردند

خب اینترنت ماهیتش چیزی غیر از لهو و لعب هم نیست

عنوان بازی: دوست داشتید چه کاره بودید؟ بدون هیچ محدودیتی

از زمانی که خودم را شناختم وفهمیدم که نامم چیست

دوست داشتم نانوا بشوم

یعنی آرزویم این بود

ساعتها محو حرکات دست نانوا سنگکی محل میشدم

و یا تنور مش ممد نانوای تافتونی

خلاصه برای خرید نان من همیشه بهترین گزینه مادر بودم

عاشق بوی نان...تنور...حرکات موزون دست و پای نانوا

در سنین بالاتر یعنی حدود 10 یا 12 سالگی دوست داشتم رهبر ارکستر شوم

تنها ربط منطقی این دو شغل می تواند حرکات موزون دستها باشد

قطعا در تالار وحدت بوی نان و خمیر به مشام نمی رسید

البته آن زمان...الان را بی خبرم

پدر بهتر دید که این علاقه دخترش را به حرکات دست در راه نوازندگی صرف کند تا نانوایی

در سن 18 سالگی هم آخر به این نتیجه رسیدم که با مغز مردم ور بروم بهتر از ور رفتن به خمیر نان و بالا و پائین بردن چوب رهبر ارکستری است و رفتم فلسفه خواندم

.......................................................

باران بهاری را دوست دارم

مثل این می ماند که فرشتگان آسمان قلقلک ات می دهند

.............................................................

عکس نتیجه انتظار کوتاهی است در ماشین

و دور دیدن چشم استاد و با موبایل عکاسی

Tuesday, April 28, 2009

بی ریشه ها


علف هرز رنگ آسمان را ندیده
زیر سایه درختان بلند گرمی نور را نچشیده
به سخره می گیرد درختان را
اما می داند که نور نباشد عمرش کوتاه است
بر تنه درختان می پیچد تا به بالا برسد
اما نمی تواند چون ریشه ای در خاک ندارد
............................................................
عکس شیراز است باغ خانه قوام
ریتم درختان.....نوای پرنده ها.....عجیب است که بعضی اینگونه خارج از کوک می زنند

Wednesday, April 22, 2009

انسان شاعرانه سکنی می گزیند

Human Applause
Isn't my heart holy, more full of life's beauty, since I fell in love? Why did you like me more when I was prouder and wilder, more full of words, yet emptier? Well, the crowd likes whatever sells in the marketplace; and no one but a slave appreciates violent men. Only those who are themselves godlike believe in the gods.
Friedrich Hölderlin
......................................................
عنوان پست از گفته های مشهور مارتین هایدگرفیلسوف معاصر آلمانی است
و این قطعه یکی از زیبا ترین اشعار هلدرلین است که اشعارش بسیار مورد توجه هایدگر بوده
به واقع انسان زیستنی شعر گونه دارد در وهم و خیال
آسمانیان بیهوده پنهان شده اند و خود را نادیدنی می دانند
انسان با ذهنیات خود از هر نادیدنی نادیدنی تر است
عکس شیراز است خانه قوام السلطنه

Sunday, April 19, 2009

اثری بگذار


به کدام اثر هنری تاثیر گذار می گویید؟
تا می بینید با لهجه غلیظ فرنگی می گویید واو.....یا درباره مباحث ساختارگرایی که در پست مدرنیسم به پسا ساختارگرایی گرویده ساعتها حرف می زنید.....کافه می روید....سیگار پشت هم روشن می کنید
یا موی تن تان سیخ می شود و
اولین فیلم تاثیر گذاری که من دیدم و به یاد دارم در سن هفت سالگی بود به نام دختر گلفروش
از سینمای کره شمالی.....فیلمنامه اش را رئیس جمهور وقت نوشته بود
نمی دانم یادتان هست یا نه؟کیم لی سونگ که به ایران هم آمده بود و بعد هم از سرطان مرد
خلاصه من را مادر مربوطه برد سینما....فیلم غمگینی بود. درباره حکومت ارباب و رعیتی کره پیش از انقلاب کمونیستی
خانواده ای فقیر و دخترکی گل فروش که اربابش آب جوش ریخته بود روی چشمانش و کور شده بود
از همان سکانس آغازین فیلم من گریه کردم و زار زدم تا حدی که مردم به مادرم گفتند خانم بچه را ببر بیرون گناه دارد خیلی گریه میکند
چنان جو گیر فضای غمگین و تلخ فیلم شده بودم که از در سینما هم آمده بودیم بیرون همچنان مثل ابر بهار زاررررررر می زدم
سالها گذشت آبجی کوچک رادر همان سنین هفت یا هشت سالگی بردم سینما فیلم کیمیا....فیلم با صحنه های کشت و کشتار شروع شد
رو کردم به نرگس و گفتم:می خوای بریم بیرون؟
نرگس دست پفکی اش رو از دهان اش بیرون آورد و پرسید هان؟؟؟؟؟؟؟؟
بامزه اینکه باز من زار زدم و نرگس تا آخر فیلم پفک خورد
به دو نتیجه رسیدم
یک:تاثیرگذاری یک اثر هنری کاملا نسبی است
دو:متولدین دهه پنجاه و شصت با هم تفاوتها دارند...بسیار
......................................
عکس پیانو هشت اکتاوی است که نمی دانم الان در کدامین خانه دلبری می کند با آن رنگ ماهاگونی اش