Saturday, February 28, 2009

روزی



روزی تمام فریادهای فرو خورده من مرا خواهند بلعید
روزی تمام اعتراضات دلشکسته من مرا نخواهند بخشید
روزی تمام اشک های نریخته من مرا غرق خواهند کرد
روزی که هرگز به شب نخواهد رسید

Wednesday, February 25, 2009

اصالت بشر یا اصالت زندگی


تو هم بچه بودی از این نقاشی ها کشیدی....مگه نه؟یک خانه با سقفی شیروانی....یک در و یک پنجره که پرده هایش کنار بودند....یک راه خاکی که از سمت چپ کاغذ شروع میشد و با رعایت پرسپکتیو می رسید به در خانه...کنار راه سبزه و چمن و اگر خیلی حوصله می کردیم چند تایی گل پنج پر قرمز....پشت خانه سه یا چهار تا تپه که نقش کوه را داشتند و پشت آنها خورشیدی که به زور سرش را بیرون آورده بود و اشعه ها ی نارنجی اش پشت تپه ها را پر کرده بود.....چند ابر قلمبه که توی کاغذ سفید مجبور بودیم با مداد سیاه مرز هایشان را نشان دهیم و پس زمینه ابرها آبی آسمان

اما مرحله آخر نقاشی من کشیدن یه دودکش کج بود روی سقف شیروانی و بهترین لحظه نقاشی کشیدن خطی از دود با مداد خاکستری بالای دودکش ....اگر این دود را نمی کشیدم انگار نقاشی ام تمام نشده بود

یادم نمیاد که آدمی را کشیده باشم اما این دود برایم یک نماد بود...نمادی از زندگی....نمادی از بوی خوب آشپزخانه
بوی کیک....شیرینی و یا غذای سوخته
از آن نقاشی های کودکی هیچ یادگاری برایم نمانده....البته پدر گفت یکی را نگه داشته از شیرین کاری های اینجانب....که انگار نقاشی از چند کبوتر بوده.....اما خاطره کشیدن دودکش و دود را همیشه در ذهنم دارم
به گمانم اومانیست بوده ام در بچه گی
شفق طراحی را برخلاف توصیه های پدر ادامه نداد...خب سرپیچی از پدر ارثیه فامیلی است
روزیکه از این دو نیمکت می خواستم عکس بگیرم آنقدر صبر کردم که آدمی آن دوروبر نباشد و خالی باشند

اما
ردی از دود اینجا هم هست
ردی از آدمی و زندگی
حرف اول اسمی بوده و یا....نمی دانم
یادگاری روی نیمکت است
دیدی؟
..................
پ ن:اومانیسم همان اصالت بشر است

Saturday, February 21, 2009

مبلی که در فکر یک سقف بود


گاهی برای بعضی از اتفاقاتی که میبینی هیچ توضیحی پیدا نمیکنی.مدتی پیش بعد از ظهر روز جمعه ای چشم سوم را برداشتم و رفتم پائین مشغول تمرین عکاسی که دیدم اثاثیه ای کنار محوطه به طرز عجیبی گذاشته شده و دخترکی غمگین مراقب آنها است.به نظر اسباب کشی نمیامد.چمدان نیمه باز.....لباسها با چوب لباسی....قابلمه ها پرت شده کف زمین و مبلی که .....خب چه شوژه ای بهتر از این چند فریمی عکس گرفتم و رفتم
بعدها کاشف به عمل آمد که اینها اثاثیه پیرزنی بود که صاحبخانه حکم تخلیه گرفته بود
مبل استیلی که روزی در سالن خانه طنازی می کرد با غرور شکسته اش کنار محوطه سنگینی نگاه ها را به جان می خرید

شرافتی که میشد همچنان در ظاهر موقرپایه هایش دید

Wednesday, February 18, 2009

عکسی بدون عنوان


دختری پشت پنجره
همچون ترانه ای بدون کلام
فریادی بدون صدا
زخمی بدون درد
و
آفتابی بدون سایه

Monday, February 16, 2009

سالاد



خدا اومد خونمون سرزده

گفت هوس سالاد کردم

پریدم در یخچال رو باز کردم که سالادی بسازم دیدم ای داد هیچی

نه کاهو نه خیار نه گوجه

گفتم برم پائین خرید زودی اومدم

گفت لازم نیست با مواد ذهن ات بساز

آخه نمیشه که

الان چیه تو ذهن ات؟

آخه چندان خوب نیست

میدونم کاریت نباشه این کاری که میگم رو بکن

یه ظرف هرگز نمی بخشم ات رو بردار

نفرت و تهمت توش خورد کن

بعد انتقام رو پوست بکن بریز توش

اذیت هایی که شدی رو حلقه حلقه کن

آخر سر هم سس هزار جزیره ترس برای تو بریز

گفتم باشه اما کی می خواد این سالاد رو بخوره؟

میدم به بچه های بایگانی میگذارن تو پرونده اش

ظرف سالاد رو بر داشت که بره گفت

حیف این یخچال که توش این مواد باشه جای اینا پیش منه واسه همین هم اومدم خونه تون

معده اون به این سالادها عادت داره.وقتی کسی واسه دیگرون چنین سالادی سفارش بده ما صاف میبیریم سر میز خودش

.......................................

عکس شیراز است خانه قوام السلطنه

Friday, February 13, 2009

two lovers


I thought that I was strong

I thought that I was wise

I never let my heart control my mind

I thought that I had it all

I felt my life complete And love became a word I left behind.

And the I saw you there My every breath slipped away

I couldn't speak, I couldn't think All I could do was stare.

With just one look in your eyes I felt the room disappear All that I could see was you...

We were two lovers, Two peolple, Too much in love to say goodbye.

.............................................................

سالها و نسلها با صدایش عاشق شدند و گریستند و خندیدند و
این ترانه خولیو مانند تمام کارهایش بوی عشق میدهد و تن صدایش همیشه عاشق است
شاید روز ولنتاین از آن ما نیست و شاید این روز تبدیل به لجبازی با نژاد سامی و اعراب شده
و شاید نوعی خودباختگی است برای ما که جشن مهرگان داشته ایم
اما صرفا بهانه ایست برای ابراز عشق
برای همه آرزو میکنم که عاشق شوند و در عشق نفس بکشند
که تمام زیبایی این کائنات درعشق ترسیم شده
....................................................
پیوست مهمی را برای این پست فراموش کردم
درسی از زندگی گرفتم
درسی که هرگز فراموش نخواهم کرد
هرگز منتظر جواب سلام ات نباش
هرگز منتظر دستی که یاری اش کردی نباش
هرگز منتظر بازتاب کارهای نیکوی ات نباش
که در آیینه روزگار بازتاب تصاویر برعکس نقش می بندد
وقتی چشم انتظار نداشته باشی معنای عشق را به واقع یافته ای

Monday, February 9, 2009

بال داشت اما باز نشد


وای میگن معتاد بوده گمونم یه چیزی کوفت کرده بوده؟

وا

بابا آخه وقتی افتاده بود چرت و پرت میگفت

وا خانوم جون چه حرفا می زنی

از طبقه نهم افتاده و ترکیده اونوقت حرفم زده

شوهر من بالاسرش بود که افتاد اصلا نبض نداشت

نه من شنیدم داداش اش کشته اتش و پرتش کرده پائین

داداش اش؟

پناه بر خدا بیچاره مادر اش

دختر ور پریده حالا سر شبی چه وقت خودکشی بود

زهله ام رفت به والله

دیشب تا صبح دندون قوروچه رفتم

اما خانوما من دیشب جنازه اش رو دیدم

از زیر ملافه سفید

بال داشت ..... انگار باز نشده بود

می خواست پرواز کنه

این دختر ه شمسی خانوم همون همسایه جدیده است که شوهرش همیشه یه کوله پشتی رو کوله اشه؟

آره

همون خله از قیافه اش معلومه

اینا هم مرموز ان ها

وا؟

................................................................

این هم مینی مال

ماکسی مال شد انگار

داستان بر اساس واقعیت بود که دیشب رخ داد اما اشخاص جعلی

بجز دخترک که پرید و پرواز نکرد و نقش بر زمین شد

Sunday, February 8, 2009

42


وقتی چند بار پشت سر هم یه آهنگ رو گوش میدم یعنی مغزم گیر کرده و داره دنبال یه صدا میگرده
که دوباره فایل ها رو منظم کنه
که زندگی کنه
نفس بکشه
دیروز 3 یا 4 باری این ترانه کلد پلی رو شنیدم
................................................................................

Those who are dead are not dead

They're just living in my head

And since I fell for that spellI am living there as well

Time is so short and I'm sure there must be something more

Those who are dead are not dead

They're just living in my head

And since I fell for that spellI am living there as well

Time is short and I'm sure There must be something more

You thought you might be a ghost

You thought you might be a ghost

You didn't get to heaven, but you made it close

You didn't get to heaven but you made it close

You thought you might be a ghost

You thought you might be a ghost

You didn't get to heaven, but you made it close

You didn't get to heaven, but you ohh ohhh.

Those who are dead are not dead

They're just living in my head, ooh.

coldplay 42

................................................................

عکس حافظیه است در شیراز
نوری در تاریکی وقتی چشمانت را جذب می کند باید به سمت اش بروی و از نزدیک
با چشمانت لمس اش کنی
امید می دهد به روشن شدن هرچه اندوه است

Thursday, February 5, 2009

زوزه رفاقت







سگی است درون من که گاه با دیدن سایه های نفهمی شغالان همسایه زوزه می کشد و دیگر پارس نمی کند



...................................

قلات نام دهکده ایست در اطراف شیراز

دوستان آنجا ویلای نقلی داشتند و رفتیم در دل کوه

نه آب لوله کشی نه برق نه تلفن و نه آدم

یک سگ مادر و دو توله دوست داشتنی آنجا بودند که از ویلا محافظت می کردند

ساعتها سرگرم اینها بودیم

مدتها ست که به این نتیجه رسیده ام که انسان اشرف مخلوقات نیست

ارتباطی که در همان چند ساعت بین ما ایجاد شد چنان بود که شب موقع برگشت مسافتی را دنبال ماشین دویدند
و از رفتن ما ناراحت بودند
آیا دوستی به احتیاج است؟
به وابستگی است؟
به شرافت است؟
به دلبستگی است؟
یا گونه ای گریزاز تنهایی است ؟