
برگی از گلدان زرد شد و افتاد همان لحظه در جنگلهای کلیمانجارو شیری آهویی را درید
گربه ای زیر چرخ ماشین له شد و مرد درست در همان لحظه دزدی به بانکی در رم دستبرد زد
پژویی سبقت غیر مجاز گرفت همان لحظه زلزله ای توکیو را لرزاند
نیمکتی از بودنی عاشقانه خالی ماند همان موقع در برزیل زنی به سوگ مرگ شوهرش نشست
.........................................
پ ن:نمی دانم چرا یکهو دلم گرفت اینجا
هوس نوشتن یک پیوست به دلی اینجا افتاد که آنجا هوسها مرده اند
تنهایی رو کرد به عشق و گفت از چه روست که بودن را تو رسم میکنی
آنگاه که هستی تنهایم وآنگاه که نیستی بازهم تنهایم
عشق خندید
تنهایی گفت همان به که رسم بودن اینگونه باشد و تو در سکوت رسم کن بودن و نبودن ها را
دل خو کرده به رسم ترسیمی تو
از سر عادت پرسیدم و یاد آوردم که بارها پرسیده بودم و پاسخی از جنس حقیقت نشنیدم
6 comments:
بله زندگي بازي همين لحظههاست
چه ساده و خوب و تلخه
سنگینه ای عکس
سنگینه خیلی
حقیقتی وجودندارد چه ,هرچه می بینیم ومیشنویم دروغ است اما خو گرفته ایم به بارها پرسیدن وپرسیدن گویی باور نداریم حقیقت خلاف چیزی است که می شنویم...نه,نمیخواهیم باورکنیم!
!دل دشمنت بگيره ايشالا مادر
I would just say its amazing ..... the real abstract mind of shafagh really sometimes austonishing me ... only few people think in this line to portray the things in different angle.... I will just conclude that its again another masterpiece from shafagh n would pray for further ones....
Nimkat man tanhaiam mifahmi :(
What a lovely composition. Beautiful lining
Kiana
Post a Comment