Saturday, August 29, 2009

شاید

بر دیواره ی درونم جای انگشتان ظریفی بجا مانده که بودنی را برایم به تصویر می کشند

بودنی که بودن اش در شاید ها است

شاید هایی که همچون ذرات گرد و غبار معلق اند و رقصان در زمان

با چشمانم ذره به ذره شان را تعقیب می کنم

شاید روی عقربه های ساعت نشستند

......................

عکس بازی جام بود و آیینه

7 comments:

Anonymous said...

شايدها، خوبي و واقعي بودن‌شان به همان معلق بودن‌شان است. به عقربه‌ها توجه نكن رفيق جانم.

ماه‌نويس said...

قبلي من بودم شفق جان. كه نوشتم شايد‌ها خوبي‌شان به معلق بودن شان است و.../ اسمم را اضافه كن گلي

من و من said...

گيجم! ...عكس عالي

انسان said...

هویت عجیبی دارد این بودن

نقشه ی ضد said...

جامی که درونش را سرخی چشم نواز پر کرده ست و سایه اش در آینه را به رخ ما می کشاند.. شبیه تمام دو دلی هایمان. هنگامی که یکی شبیه خودمان در کنج ذهنمان به بحث با خودمان می پردازد. شبیه تمام شایدهایی که صحیح اند و ناصحیح

ehsanghasemi said...

ادمی در درون خود چاردیواری دارد که گه گاه گنجایش انرا ندارد و به دیوارها پنجه میساید ومی خواهد از درون به برون راهی پیدا کند
...
متن زیبای است نوشته من شاید بیربط باشه
ولی چیزیست که ناخوداگاه بذهنم رسید
عکس هم زیباست ولی سادگی کارهای گذشته رو نداره
موفق باشید

میم.مرادی said...

به درون بنگر - فصل بهار نزدیک است - افسوس که ساعتم را در بین اسباب بازی هایم جا گذاشته ام - تا به یاد بیاورم ساعت خوش فراموشی را - فراموش کن - به درون بنگر - لیوان آب را زمین بگذار و در خود فرو برو