Tuesday, November 10, 2009

آی آدمها


فکر می کردم و فکر
به تمام داشته ها و نداشته هایم
که اگر دادی شکر کردم و اگر ندادی باز شکر که حتما نباید می داشتم اش
سیال شده ذهنم در کوچه ها و خیابان های این شهر خاکستری که هیچ رنگی بهتر از این نیست برای قامت اش
خاکستری است از زشتی و زیبایی
از دروغ و راستی
از نیک و بد
آدمهایی با رنگهای ترکیبی
خانوم جانم خدابیامرز که امیدوارم الان شیرین ترین ماستهای بهشتی را با حوریان نوش جان کند
جمله ای داشت:مادر جون هرکی نون دل خودش رو تو این دنیا می خوره
براستی چنین است خانوم جان
خوردیم نان دلمان را و دیدیم می خورند چه نانی بعضی که از زهر مار بدتر شده انگار برایشان
شکر بابت نداشته هایم
که آزمونی بود
رنج داشت و درد
اما تحمل اش قبولی من بود در این آزمون
نمره ام صبر ام بود و پایداری ام
نه رویای عزیزم غصه ای نیست وقتی می بینم چطور همانهایی که سالها مرا به هزاران یاوه گویی متهم می کردند خود با طنابی نازک از قدرت قلاب ساختند
می بینم که آب ندیده چه شناگری هستند قورباغه وار
وابسته به نامی و وهم به رفاقتی با همان چه درها باز می کنند به خیال خویش که حاجت بگیرند
نه رویای عزیز سربلندم که با زیتون چهار سیلندری خویش از این خانه به آن خانه می روم تا نوایی بیاموزم و نانی بی منت بخورم و هرگز زیر بلیط بنی بشری نبودم
شادم که فولاد شده ام
در مسیر خود بوده ام نه به سفارشی و نه به مصلحتی
چه سعادت مندم که همراهی در کنارم دارم که می داند خود کی ام و مرا می خواهد و نه بخاطر آنچه در فکر پوسیده یاوه سرا ها است
بمن یاد داد گوشی را در کن و گوشی را دروازه که چمن سبز خانه رویایی را خوش است
شنید و شنید و خم به ابرو نیاورد
همیشه می گوید صبر کن و فقط تماشا کن که چه می لولند در حسادت
حق با تو است رویا جان همه ما در خانه هایی بزرگ شدیم که قاب عکس اش به خود عکس بی ربط است
و چه سعادتی بود بودن در این خانه که امروز حکمت اش را فهمیدم
قدرت شناخت آدمها
قدرت دیدن رنگهای کدر صورتهایشان
قدرت یافتن دوستان خوبی مثل شما
قدرت شنیدن و دیدن و فکر کردن
نعمت داشتن مادر و خواهرانی لطیف تر از هر خیال
لمس دستان گرم مادری که اگر من خندیدن را فراموش کنم با صدای بلند می خندد
مادری که همیشه که کوچک بودم دستانم را تا جائیکه میشد باز می کردم و می گفتم این هوا دوستت دارم
و دوستت دارم آسمان آسمان
آغوشهای گرم خواهرانه ای که همیشه پناه مان بود در رنج و سختی
شراکتی بود در شادی
ما که سالها است افتخارات را روی طاقچه تاریخ گذاشته ایم که خود قضاوت کند
شاید روزگاری در پس این فراموشی ها و یاوه سرایی ها باشد روشن
که آغوش بی خطر پدرانه ای یافت شود
شاید ساحلی باشد که دیگر ماهیان اش بر لب آب جان ندهند
شاید آدمهایی باشند با رنگهای خالص که با جان کندن یک ماهی بر لب دریا تفریح نکنند
شاید

10 comments:

مانا... said...

می دانی شفق؟
بی هیچ توضیحی به من نزدیکی
و این نوشته ها که انگار تکه های جا مانده از کلمه های من باشند این جا
که این طور صریح و دوست داشتنی می لغزند بر اندام ِ هوس آلودِ قلم ِ تو
و چه خوب که می بینم نتیجه ی همه ی آن عشق بازی ها را
آن نزدیکی ها
و آن هم خوابه گی هایِ قلم و کاغذهات
آن طور زاویه ی قشنگِ نگاه ت به دنیا...
اوهوم.
راستی...من خوب ام.

Neda Z. said...

آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
...
آن زمان که مست هستيد
از خيال ِ دست يابيدن به دشمن
آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ِ ناتوان را
تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد
آن زمان که تنگ می‌بنديد
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگويم ؟
...
آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد
...
يك نفر ...
--------------------------------
شكر بابت نداشته هايمان
شكر بابت آنچه داريم
شكر بابت آنچه هستيم
و
گور بابای آن بقيه ی آدمها
--------------------------------
و چه زيبا گفت : تنهايی از آن لحظه آغاز گشت كه با وضوح به اطرافت نگريستی

ميس كارتون said...

شفق جان اي ميلت و نداشتم
ميدوني...سالها با آدم ها هستيم اماهيچوقت نميشناسيمشون ...بس كه ظاهربينيم و به آنچه ازاين دو چشم لعنتي ميبينيم اعتماد ميكنيم...حتي سر سفره ات نشستم اما اين بدگماني و بددلي مانع از ديدن خود واقعيت شد...اگه جريانات خرداد امسال نبود هيچ وقت احساس نميكردم كه ميشه خيلي گرم در آغوش گرفتت يا دستت و فشرد،دوست عزيز من

رویابیژنی said...

دوستت دارم خواهرکم! خواهرک صبور و نازنینم! سختیهاتو درک می کنم اما باور کن شادمانم برای تو که سرسخت و والا بار اومدی و این یعنی رسالت انسانیت که خیلیها ندارند و خیال می کنند انسانند و نیستند و تو بی هیچ ادعایی همه ی اونا رو داری. می بوسمت هزاران بار و آغوشم برای تو همیشه جا داره.
رویای تو

سارا said...

چه سعادت مندیم که می بینیم و می فهمیم و می ایستیم!

raha said...

shayad beshe esmesho gozasht seyghal e roozegar...ey yaghooote derakhshane man!ye vaghti in khoonedelkhordanha tabdil be zibayiiye khirekonandeii mishe,ghol midam....

ماه نویس said...

حظ بردم. لذتی سرشار. به تمامی آغوشم و بازو گشاده برای صمیمیتی خواهرانه و گرم.

Negin. Ebrahimi said...

faghat mitoonam begam: fogholade bood

من و من said...

...چه قدر غم داري تو

ماه نویس said...

شفق عزیزم باید ببینمت