Thursday, February 11, 2010

سعید


نوشتن سخت ترین کار دنیا است وقتی واژه ها به مغز ات هجوم می آورند
وقتی احساس ات چنان غلیظ شده که زبان را به دهان می چسباند
وقتی چشمانت خیس می شوند وحروف را گم می کنی
این روزها وشبها فقط می گذرند
نمی دانم چطور؟
فردا هفت روز از شنیدن خبر رفتن سعید می گذرد
خبری که همچون آوار بر سرمان خراب شد
بهمن ریزش کرد
سعید که تمام وجودش مهربانی بود طاقت نیاورد و رفت برای کمک
سه نفر را زنده بیرون کشید
اما بهمن مهلت نداد نفر چهارم را بیرون بیاورد
سعید را برد برای همیشه
قهرمانانه زندگی کرد
عشق اش کوه بود و صخره
زندگی اش با کمک به دیگران رنگ می گرفت
وجودش خنده بود و شادی
همچون قهرمان هم رفت
اما نگفت ما بدون او چه کنیم؟
با این همه دلتنگی؟
روزها و شبها چشم می دوزم به آی دی یاهو اش شاید روشن شود
و پی ام بدهد
خوبی دختر عمه جان؟

18 comments:

هداک said...

خیلی تلخ بود . من هم یک همبازی خیلی قدیمی بچگی رو تو همین حادثه از دست دادم . حتا اگر خیلی وقت بود که دیگه نه خبری از بازی های بچگی بود نه حتا گاهی تماسی اما خیلی تلخ بود برام خیلی .

ندا said...

اوه چه وحشتناک. متاسفم:-(

حدیثا said...

سلام
تسلیت می گم.
نمی دونم چطور می تونم احساس هم دردی ام را بیان کنم.
واقعا سخته.

نازفر said...

خاطرم در آتش است ..ياسمن ها را فرا خوانيد با سپيدي کوچکشان..پله پله بر مي شد همه مرگش بر دوش سپيده دمان را مي جست و سپيده دمان نبود..اينک اما اوست خفته خوابي نه بيداريش در دنبال.مي خواهم مرا گريه يي اموزند ...چنان چون رودي با مهي لطيف و آبکناراني ژرف ..اما من تو را مي سرايم .براي بعد ها مي سرايم چهره تو را و لطف تو را کمال پختگي معرفتت را ..مردي چنين صافي چنين سرشار از حوادث وونجابتت را خواهم سرود با کلماتي که مي مويد

الهام صالح said...

خوب رفتن...

. said...

دلم گرفت و حسرت چنين زنده بودني رو تو دلم پر كرد.
پر زد و مثل همين حس رهايي ، رها شد

من و من said...

واي شفق... :-((

haafez said...

hamishe ba ma mimanad
eshghash;sakhreha
va yadash;mardanegi

آویسنا خسروی said...

...............

maneli said...

talkh bud shafagh....
ama dar eyne talkhi yadet bashe ke un daghighan hamun jaiee mord ke dust dasht.... na?

Unknown said...
This comment has been removed by the author.
علی said...

سلام. داشتم در مورد خانه قوام اسلطنه چیزی مینوشتم که به سایت شما رسیدم. نوشته سپید و سیاه شما بسیار عالی بود.

Anonymous said...

متاسفم
خدا رحمتشون کنه

ميس كارتون said...

بنويس شفق جان
بزار حال و هوات عوض شه رفيق

رویابیژنی said...

بخدا متاسفم...خیلی... خیلی بهم ریختم/ تسلیت

Unknown said...

و از اون سخت تر نوشتن برای همچین نوشته ای...حرفی ندارم.حروف در این مواقع گم می شوند.
فقط....خدایش بیامرزد شفق جان.

اميرسوكي said...

سلام.
بعد از مدتها اومدم اينجا ناراحتم كه اولين كامنتم اين باشه ، به هر حال تسليت عرض ميكنم و بيشتر حرفي نميزنم كه ما بي چرا زندگانيم و آنان به چرا مرگ خود آگاهانند

Anonymous said...

سلام
شاید بتونم درکت کنم خانومی
خواهر منم از کوه پر کشید
و می دونم که چقد سخته
فقط باریدم
.....
جای خالی شون با هیچی پر نمی شه
هیچی
حالا دیگه چه برسه فداکاری مثل سعید
روحشان شاد
ashk-shab.persianblog.ir