Saturday, February 21, 2009

مبلی که در فکر یک سقف بود


گاهی برای بعضی از اتفاقاتی که میبینی هیچ توضیحی پیدا نمیکنی.مدتی پیش بعد از ظهر روز جمعه ای چشم سوم را برداشتم و رفتم پائین مشغول تمرین عکاسی که دیدم اثاثیه ای کنار محوطه به طرز عجیبی گذاشته شده و دخترکی غمگین مراقب آنها است.به نظر اسباب کشی نمیامد.چمدان نیمه باز.....لباسها با چوب لباسی....قابلمه ها پرت شده کف زمین و مبلی که .....خب چه شوژه ای بهتر از این چند فریمی عکس گرفتم و رفتم
بعدها کاشف به عمل آمد که اینها اثاثیه پیرزنی بود که صاحبخانه حکم تخلیه گرفته بود
مبل استیلی که روزی در سالن خانه طنازی می کرد با غرور شکسته اش کنار محوطه سنگینی نگاه ها را به جان می خرید

شرافتی که میشد همچنان در ظاهر موقرپایه هایش دید

7 comments:

Anonymous said...

بسیار غم انگیز و تاسف بار بود...
عکس در عین داشتن داستانی محزون بسیار زیباست

Anonymous said...

كي مي دونه ما كي با غرور شكسته گوشه ي خيابان باقي مي مونيم ؟ كي طرف حكم تخليه مي گيره؟

Anonymous said...

gahi sherafat bish az har chizi mohem ast.

Anonymous said...

وحشتناک بود:(

Unknown said...

به هر حال شرافت مهم ترین چیزیه که تحت هر شرایطی می شه بهش افتخار کرد.

Anonymous said...

aside from the photo, I like the last three lines of your blog. it has a different level of literature than the usual blog. Great job!

P.S.: it's sad...too bad we can't do anything just because it's happening every where to hundreds of people on a daily basis...Horrible world we live in!

آرام قریب said...

از یادداشتی که برای «بازی 11» گذاشتی ممنونم. هنوز همة وبلاگت را نگشته‌ام. اما این عکس حجایت خوبی بود: آن درختی که از پشت مبل سر کشیده معلوم نیست خاطرات چوب است یا صاحب مبل، اما هر چه هست خوب جایی ایستاد. شاید هم یک عکس عروسی است که دامادش خزان کرده و عروسش رفته (یا هنوز نیامده؟ یا دیگر نمی‌آید؟!)

زندگی تماشای مرگ رابطه‌ها و از نو زاده شدن رابطه‌ها دیگر هم میتواند باشد.

با آنها که می‌گویند غم‌انکیز است موافق نیستم و دوست دارم به سبک طنز زمخت فرنگی بگویم Welcome to the world!

می‌روم باقی وبلاگت را سیاحت کنم! موفق باشی.

-- آرام