
تو هم بچه بودی از این نقاشی ها کشیدی....مگه نه؟یک خانه با سقفی شیروانی....یک در و یک پنجره که پرده هایش کنار بودند....یک راه خاکی که از سمت چپ کاغذ شروع میشد و با رعایت پرسپکتیو می رسید به در خانه...کنار راه سبزه و چمن و اگر خیلی حوصله می کردیم چند تایی گل پنج پر قرمز....پشت خانه سه یا چهار تا تپه که نقش کوه را داشتند و پشت آنها خورشیدی که به زور سرش را بیرون آورده بود و اشعه ها ی نارنجی اش پشت تپه ها را پر کرده بود.....چند ابر قلمبه که توی کاغذ سفید مجبور بودیم با مداد سیاه مرز هایشان را نشان دهیم و پس زمینه ابرها آبی آسمان
اما مرحله آخر نقاشی من کشیدن یه دودکش کج بود روی سقف شیروانی و بهترین لحظه نقاشی کشیدن خطی از دود با مداد خاکستری بالای دودکش ....اگر این دود را نمی کشیدم انگار نقاشی ام تمام نشده بود
یادم نمیاد که آدمی را کشیده باشم اما این دود برایم یک نماد بود...نمادی از زندگی....نمادی از بوی خوب آشپزخانه
بوی کیک....شیرینی و یا غذای سوخته
از آن نقاشی های کودکی هیچ یادگاری برایم نمانده....البته پدر گفت یکی را نگه داشته از شیرین کاری های اینجانب....که انگار نقاشی از چند کبوتر بوده.....اما خاطره کشیدن دودکش و دود را همیشه در ذهنم دارم
به گمانم اومانیست بوده ام در بچه گی
شفق طراحی را برخلاف توصیه های پدر ادامه نداد...خب سرپیچی از پدر ارثیه فامیلی است
روزیکه از این دو نیمکت می خواستم عکس بگیرم آنقدر صبر کردم که آدمی آن دوروبر نباشد و خالی باشند
اما
ردی از دود اینجا هم هست
ردی از آدمی و زندگی
حرف اول اسمی بوده و یا....نمی دانم
یادگاری روی نیمکت است
دیدی؟
..................
پ ن:اومانیسم همان اصالت بشر است
9 comments:
دوست دارم این کارهای اخیرت رو. یه دنیای دیگه پسش خوابیده
پنجره هایی که پشتشان چراغی روشن است، در شب این حس را به من می دهد. حس زندگی. قلبم فشرده می شود از دیدن هر پنجره روشنی.
منم همين طوري نقاشي مي كردم با اين تفاوت كه من هميشه يه خانم كمر باريك با موي زرد و آستين پفي و كفش پاشنه بلند هم ضميمه ي نقاشيام بود
اما یادم نمیاد که هیچوقت از این نقاشی هابکشم .همیشه زنها رو میکشیدم که مرد ها پشت دامن پفی شون پنهان بودن ای کاش همینطور پنهان میموندن... بابا داری میزنی رو دست آقا جلالی!
ولی من یادم نمیاد بچگی از این نقاشی ها کشیده باشم...من همیشه زنانی رو میکشیدم که مردان در پشت دامن پفی شان پنهان بودن ...و ای کاش همیشه پنهان میماندن. باباداری میزنی رو دست استاد جلالی ها!
من يه كامنت گذاشته بودم اينجا پس كوش؟ كامنت گذاشتن تو بلاگ اسپات واقعا سخته!
دوستان ببخشید که به زحمت اینجا نظر می دهید اینجا را برای راحت ثبت کردن عکس انتخاب کردم ...ممنون
فیروزه جان تا خود پتلپورت هم که بدوم و عکس بگیرم به گرد استاد نمی رسم
شفق... روی این پست تو چی می شه بعنوان کامنت گذاشت؟؟ یا پست قبلیت حتا ... که بی نظیر بود... غرور...پایه های مبل... طنازی... من که نمی تونم چیزی بگم...
akhey are, yadame hamishe az hamin naghashiha mikeshidam. kheili ghashange :)
Post a Comment