Monday, March 2, 2009

Andante


انگشتانم را بردم طرفش
آرام گذاشتم روی تن سفیدش
سرد بود
با دو انگشت نرم بازی کردم
سل لا
سل لا
کبوتران نوک می زدند به شیشه
سل لا
سل لا
کتری جوش آمده و مثل قطار مرگ زوزه می کشد
انگشتانم حرفی با تن تو داشتند اما فراموش شد
سل لا
سل لا
دو انگشت من گرم شد اما تن او همچنان سرد بود
و
همه رسیدیم به میزانی از سکوت
.......................................................................

ماه نویس گفت مینی مال بنویس و نوشتم
اندازه نگیر نمی دانم مینی است یا ماکسی؟
به یاد هشت اکتاوی ماهاگونی
به یاد پدر شش سیلندر سوار و جاده چالوس و برنامه گلهای رنگارنگ شماره 234
با صدای اکبر گلپایگانی
به یاد هرچه خاطره که با هم تداعی می شود در مغز من
که دلم را تنگ می کنند
تنگ

6 comments:

Anonymous said...

مال بود! كاري ندارم كه ماكسي يا ميني، ولي مال بود! زيبا نوشتي. ممنون براي لينك. من هم لينك‌تان كردم.

Anonymous said...

خيلي زيبا مينويسي فكر نمي كردم افرادي كه فلسفه آن هم از نوع غربيش را خوانده باشند بتوانند به اين زيبايي متن هاي ادبي بنويسند به هرحال به داشتن دختري مثل شما افتخار مي كنم موفق باشي

Anonymous said...

يك با كامنت ارسال كردم مثل اينكه نرسيد خيلي زيبا مي نويسي موفق باشي دختر خوبم

Anonymous said...

angah ke ghorobe deltangi az 3tighe koh sarazir shod....hich sedayi digar dar miyan kohha javabe sedaye tanhayi man naboood.

Anonymous said...

قشنگه...

Anonymous said...

عجب اين بازي همه گير شده! گاهي براي دلتنگي هيچ راهي نيست بجز تحمل!~