Wednesday, March 11, 2009

خاطره باستانی من


میس کارتون توصیه کرد که یادداشت کنیم پیش ازآنکه خاطرات باستانی مان در کوچه های فراموشی جای پارک پیدا نکنند
از شش سالگی اش نوشت که پستانک می خورده
گفتم اگر من از شش سالگی ام بنویسم شرم آورتر از خاطره تو می شود
اما خب ترسی نیست می نویسم
راویان اخبار می گویند که بنده حقیر از یک سالگی انگشت میمکیدم
کدام انگشت؟
همان انگشت معروف یا من من کله گنده
مادر مربوطه بقچه های مخملی داشت که من دیوانه وار دوستشان داشتم
دستم را می کردم میان بقچه ها و انگشت در دهان و می خوابیدم
دقیق تر نئشه می شدم
چون این بقچه و انگشت برایم نقش دیازپام داشتند
در سنین بالاتر اعضاء صورت را که شناختم انگشت در دهان و دستی دیگر در ابروی خلق خدا بود
حالا چرا ابرو را عضوی مخملی می دانستم جای سوال دارد؟
ملت را منتر خویش می کردم و مدام دستم توی ابرویشان بود تا خوابم ببرد
بنده خدا ها تو رودر بایستی می ماندند
بعد از مدتی به پیشرفت مهمی دست پیدا کردم
انگشت معروف در دهان که بود با انگشت دیگر همان دست با ابروی خودم بازی میکردم
مرحله به مرحله پیشرفت تا خودکفایی
ادامه داشت تا سن شش سالگی
ده ها پیشنهاد ترک عادت قبیح من را به مادر مربوطه دادند
فلفل بزن به انگشت اش
دستکش دست اش کن
یعنی چی دختر خرس گنده؟بزن رو دست اش
اما مادر راه حل بهتری یافت
شفق
بله مامان
اگر انگشت بمکی مدرسه ثبت نام ات نمی کنن
در همان لحظه انگشت را از دهان بیرون آوردم و دیگر نخوردم
بماند که رفتم مدرسه و فهمیدم که چه کلاه بزرگی سرم رفت و مدرسه هم آش دهان سوزی نبود
اما خب داستان انگشت مکیدن شفق تمام شد
...............................................................
عکس اکباتان است
و این پسر بچه ای شیطان که شاید روزی فوتبالیست شد
یا مهندس و یا سر از کانون اصلاح و تربیت درآورد
کسی چه می داند؟

7 comments:

Anonymous said...

ey gigareto ba un 6 salegito o angoshte marboote ;)

neda

Anonymous said...

شفق جان راستش و بگو ؟ مکیدی انگشتت و یا بهش روح دمیدی ....روح آهنگ؟

Anonymous said...

شش سالگي‌ت بهتر بود، دست‌كم كاري به كسي نداشتي. خودت بودي و انگشت‌هات. راستي خوبه زياد پيش نرفتي وگرنه سر و كارت مي‌افتاد به چش و چال اطرافيان خوب بخوابي و خواباي مخملي ببيني مادر.

Anonymous said...

قبل از اينكه انگشتت را ميان بقچه ها فرو ببري ميان جانماز مخمل فرو مي كردي و من هر وقت ميخواستم نماز بخوانم
مهر نماز را دست مي گرفتم زيرا تو مهر را به كناري پرتاب مي كردي و دستان كوچكت را در مخمل جانماز گلوله مي نمودي يادش بخير چه خاطراتي جالب بود باز هم از خاطراتت بنويس كمي كار مرا در ياذذاشت هاي تنهايي سبك مي كني

Anonymous said...

اخيش درست شد من مي تونم كامنت بذارم بالاخره! اين فيروزه هم عجب بازي اي راه انداخته! مردم چه كارها كه نكردن در دوران طفوليت!

Anonymous said...

خیلی خوبه که، من عاشق بچه هایی هستم که با یک خلاقیت کوچولو خودشونو از بچه های نق نق و لوس متمایز می کنن ، خوب کردی دوستم.

Anonymous said...

خیلی خوبه که، من عاشق بچه هایی هستم که با یک خلاقیت کوچولو خودشونو از بچه های نق نق و لوس متمایز می کنن ، خوب کردی دوستم.