Wednesday, April 15, 2009

در خیالی و آنهم چه خیالی



در خیالم راه می رفتم

تنها در پیاده رو هایی که هیچ همه چیزاش بود

ندیدم کسی را که در خیال اش سر به هوا قدم بزند

ندیدم کسی را که در خیال اش عاشق شود

گریه کند

بخندد

واقعیت می خواستند

واقعیتی خیال انگیز درحالیکه توان خیال پردازی نداشتند

باز هم در خیالم راه رفتم

ایمان داشتم که هست کسی در این خیال

کسی که بهای سنگین خیال را به نسیه واقعیت ترجیح می دهد

دیدم ات سر ات پائین بود و من مثل همیشه سر به هوا

درست روبروی هم ایستادیم

6 comments:

ماه‌نويس said...

حوايي تو. و هوا براي زمين. نفس براي آدم كه دچار است به زمين.

من و من said...

هر دو خوب وبد هم عكس هم نوشته گرچه عكس را دوستر مي داشتم...

میس کارتون said...

خوشم اومد ،سر به هوایی یه شجاعت ناخودآگاه میاره که همیشه کم دارمش

ماه بارونی... said...

یاد ِ خودم افتادم
و سیل ِ این همه خیال
راست گفتی بانو
! خیال بهای سنگینی دارد

مانلی said...

شاید برای بعضی ها سر به هوائی بهتر است و بعضی دیگر هم نه از سر فرو رفتن در خود که از سر عقل آمدن و شرمین شدن از انهمه دست و پا زدن در میان دستها سر به زیر می شوند بانو... واقعیت در دنیای وارونه ی ما همان نیست که همیشه می بینیم... باور کن

کژال said...

برای کسی که زنده به خیال است ، این سطور ، با سطور همه ی کتب مقدس تاریخ برابری می کنند.... باشد که ما تنهایان ، خیال را گزاف بخریم و واقعیت را به نسیه حتی نستانیم که در اش هیچ چیز نیست جز همان طعم تلخ و آشنای تعلیق

نوشته های شما به دل ام می نشیند