خفقان گرفته از خس خس ناپدید می گردد می گردد باز می گردد بی خود از خود می گردد و همواره می شنوم بیش تر در نهایت درون ام می آید هر آن زنده تر روشن مهربان شیدا تر سهمگین سخن خاموش تو
از آن راه بردنِ به آسمان ات از آن زاویه ی نامعلوم ِ اوج از آن سربلند بودن ات از آن نقبی رو به بالا دوست اش دارم شفق این عکس ات عزیزتر از همه ی عکس هاست برای ام با آن نامی که دارد برای هی قلقلکِ روح هی فرصتِ پریدن هی دست و پاگیر ِ نپریده افتادن حسرتِ اوج ماندن!
7 comments:
زیبا بود
و ابری
ديروز كلي با من كوچيكه تحليلت كرديم :-))
از آن راه بردنِ به آسمان ات
از آن زاویه ی نامعلوم ِ اوج
از آن سربلند بودن ات
از آن نقبی رو به بالا
دوست اش دارم شفق
این عکس ات عزیزتر از همه ی عکس هاست برای ام
با آن نامی که دارد برای هی قلقلکِ روح
هی فرصتِ پریدن
هی دست و پاگیر ِ نپریده افتادن
حسرتِ اوج
ماندن!
ماه خودتی شفق مهربان. ساعت عزیزی بود. باز دست میدهد به امید..
سلام.حیف شد که ندیدمتون
واقعا دوست داشتیم(من و لادن)شما رو ببینیم
امیدوارم دفعه بعد ببینمتون
ممنون از لینک
من هم شما رو لینک میکنم
برای بیان عالی بودن کارت جمله ای پیدا نکردم.
عکس ها با متنها واقعآ همخوانی دارن....
چنان با طبیعت بیگانه ام که از خود هم گسیخته ام انگار...اما زیبایی کار شما شاید کمی به خود باز ۀورد گمراه؛مرا
Post a Comment