Monday, November 30, 2009

فراری به آسمان


خفقان گرفته از خس خس ناپدید می گردد
می گردد باز می گردد بی خود از خود می گردد
و همواره می شنوم بیش تر در نهایت درون ام
می آید هر آن زنده تر
روشن مهربان شیدا تر سهمگین
سخن خاموش تو
جوزپه اونگاره تی

7 comments:

کامیاب said...

زیبا بود
و ابری

من و من said...

ديروز كلي با من كوچيكه تحليلت كرديم :-))

مانا... said...

از آن راه بردنِ به آسمان ات
از آن زاویه ی نامعلوم ِ اوج
از آن سربلند بودن ات
از آن نقبی رو به بالا
دوست اش دارم شفق
این عکس ات عزیزتر از همه ی عکس هاست برای ام
با آن نامی که دارد برای هی قلقلکِ روح
هی فرصتِ پریدن
هی دست و پاگیر ِ نپریده افتادن
حسرتِ اوج
ماندن!

ماه نویس said...

ماه خودتی شفق مهربان. ساعت عزیزی بود. باز دست میدهد به امید..

نسترن said...

سلام.حیف شد که ندیدمتون
واقعا دوست داشتیم(من و لادن)شما رو ببینیم
امیدوارم دفعه بعد ببینمتون
ممنون از لینک
من هم شما رو لینک میکنم

vahid sohrabi said...

برای بیان عالی بودن کارت جمله ای پیدا نکردم.

عکس ها با متنها واقعآ همخوانی دارن....

vahid sohrabi said...

چنان با طبیعت بیگانه ام که از خود هم گسیخته ام انگار...اما زیبایی کار شما شاید کمی به خود باز ۀورد گمراه؛مرا