
وقتی باور دیدگان ات را کم رنگ میبینی
وقتی مفاهیمی را که بارها برای خود ارزش تعریف کرده بودی وارونه می یابی
وقتی گیج و منگ به آسمانی چشم دوخته ای که انگار خالی شده از عدالت
و تو همچنان چشم انتظار بارانی
وقتی شیرین ترین یادهای کودکی ات راامروز با مزه ترش شده تهوع به یاد می آوری
وقتی بارها و بارها می پرسی که چرا؟چرا؟چرا؟
تنها یک تصویر در ذهن ات نقش می بندد
که عدالت روزی چنان جاری شود که تمام این شط داغ تهوع را با خود بشوید و ببرد
عدالتی از ورای آسمان خاکستری امروز
صدای نخراشیده ودروغ امروزاش
فردا چنان به دل صخره بخورد وبه خودش بازگردد
که گوش فلک را کر کند
آه که این تصویر را با هیچ چیزعوض نخواهم کرد
مال من است
لذت اش
دیدن اش
شنیدن اش
وبارها در ذهن مجسم ساختن اش
7 comments:
زیبا بود:-)
این عکس من رو یاد اکباتان میندازه...
شاید هم اشتباه می کنم ولی دقیقا یه همچین جایی بودم...
شاید هم نه...
نمی دونم...
درست یادش افتادی
همون جا است آویسنای عزیز
متاسف ام. درد تو هم از جنس آن غیر مردن های بی دواست نازنین
اون روزها هیچوقت یادم نمیره...
با اینکه همش 3 روز با هم بودیم.
5 دوست صمیمی...
داد از روزی که حق مجسم کردن عدالت را هم نداشته باشید...
hese gande tahavo...roozhayi ke in hese gand ro daran...ama omid be didane roozhaye behtar...
مطمئن باش، مطمئن. دست کم این مال توست. و حق تو. مطمئن باش
Post a Comment