Thursday, January 15, 2009

شکوه غمگین











شش سال پیش وقتی از پله های سنگی آکروپلیس بالا می رفتم با غرور سرم را میان توریست ها بالا گرفتم که من یک ایرانیم و از پرسپلیس....نماد های ترس از ایران در هر جای آکروپلیس دیده میشد
الهه هایی که یونان را از قدرت بلامنازع ایران مصون میداشتند
و مصونیتی که همچون خواب بود در چشمان شهروند یونانی
عظمت و پایداری تمدن یونانی آنچنان چشمگیر بود که فراموش میکردی که شهروند پارسه ای و خود در خانه چه داری ؟
خانه را دیدیم
با چشمانی غمگین که در نهایت نگاه هایمان کمی از غرور پارسه ای مانده بود
غروری که این عظمت تخته سنگها و نقوش برجسته بیصدا فریاد می زدند
یادتان نرود
دستانمان از این تمدن خالی است

من حتی جام زرین این پیشخدمت را هم در دستانم ندارم
تو حتی هنوز هم نمی توانی عضله های این گاو را با گذراندن کلاسهای کالبدشکافی و آناتومی ترسیم کنی
شکوه غمگینی بود
گفتن پایان این شکوه و ماندن تمجیدهای توخالی برایمان سخت است
اما حقیقتی بود که در غروب این ستون ها دیدیم
.............................................................................
چنان محو تمدن بربادرفته ام بودم که اکنون حسرت عکاسی بهتری را از پارسه دارم
این مانده بر دل ما غفلت و بعد حسرت
این عکسها را تقدیم می کنم به کیانا دوست نازنینم که دور از این خاک با غرور پارسه ای خود زندگی میکند و در آرزوی دیدن پارسه است

4 comments:

Anonymous said...

love u babe, man bargashtam ke baghye nevashtehat ro bekhonam, tazeh didsam :) merci azizam. axhaye foghoalade ghashangy hastan, nemitoonam montazer sham ke manam beram.

shafagh said...

عزیزم قابل نداشت
اومدی ایران طبق قولی که گرفتی ماه عسل برو پرسپلیس
فقط امیدوارم مثل ما غمگین نشی
البته همین بازمانده های پارسه هم امید می دهند که شاید روزی شکوه ایرانی بازگردد

Anonymous said...

بابا! خوش به حال کیانا!

Anonymous said...

انگار این رسم روزگار تو و اون خانوم شده
غفلت و بعد حسرت
میشناسمت
تا کی بیخبری؟