
شب راه درازیست در کوتاه ترین لحظه برهم زدن چشم
شب پوشش ضخیمی است از احساس آلوده به خواب
شب نیاز نگاه چشمانی است که در انتظار برآورده شدن آرزوی لمس دستان هم سر بر بالش می نهند
شب بستر آغشته به بوی تن تو است که در آن رویا های من خواب می بینند
........................................................................................................................
عکس را در اکباتان گرفته ام و درادامه تمرینات عکاسی در شب
2 comments:
کودن می شوم و با نوشته های تو دیگر نمی توانم بنویسم... دری وری هائی که بالا می آورمشان روی کاغذ... روی کی بورد... روی گوشه های کاهی روزنامه را نمی توانم تحمل کنم ... بوی ترش استفراغ که از پی تهوعی آلوده به خواب می آید... خوابی که نمی بینم... خوابی که نمی روم... کودن می شوم با نوشته های تو و مغزم کار نمی کند. نمی دوم... می ایستم... ... نگاه نمی کنم... دراز می کشم و با زمان که تنها علاج زمان است هم خوابگی را تجربه می کنم.
به نظرم نام عکس با خود عکس چندان همخونی نداره ، عکس بیشتر به وهم شبیه هست تا طولانی بودن . یا اینه شبیه نگاه از پشت یک چشم گریان
Post a Comment