
رفتم محله بچگی هام
خیابون قیطریه بعد پیچیدم تو خیابون حکمت سر بن بست مریم وایسادم
داشتم در خونه رو که دیگه هیچ شباهتی به اون در قبلی نداره رو نگاه میکردم که یکهو حالت تهوع شدید اومد سراغم
تعجب کردم
من که خاطرات بچگی هام رو مرور میکردم هیچوقت اینطور نمی شدم
رفتم تو خودم
رسیدم به سالن مغز.رفتم دم در آرشیو خاطرات
دیدم یه اطلاعیه زدن که:بخش آرشیو خاطرات به سالن معده منتقل گردید
ای بابا
خب اینطوری که هربار بخوام یاد خاطره ای بیافتم حالت تهوع میگیرم
..............................................
عکس نیمکتی تنها در اکباتان است
8 comments:
شفق چه باحال پس آرشیو تو هم منتقل شده؟
کلی حال کردم با این مطلبت.
ماچ به لپت رفیق
من چیزی یادم نیومد
ولی به نظر آشنا هستیم
چون احساس میکنم چیز های مشترکی وجود داره که باعث می شه از هم با خبر بشیم
این نیمکت خالی توی اکباتان رو دوست داشتم
هر چند که تهوع خاطره ای رو برام میاره
خوب باشی
باحاله ها! تهوع خاطرات از دفع آنها هرچي باشه بهتره! دادن صفت تنها به نيمكت قشنگ بود! نيمكتي تنها!
merci azizam az lotfet,manam be shoma link dadam,movafagh bashi
برگ برگ خاطراتم را بسوزانید....
یکی این و خونده؟
ولی بنده شخصا با استفراغ موافقم
etelaie ro az koja gerefty be ma ham begoo divert konim abji
نگوووووووو! خاطرات كودكي رو عشق است...
هیچی بهتر از استفراغ در این شرایط که گفتی نیست شفق باور کن.
Post a Comment