Monday, April 6, 2009

آرشیو خاطرات


رفتم محله بچگی هام
خیابون قیطریه بعد پیچیدم تو خیابون حکمت سر بن بست مریم وایسادم
داشتم در خونه رو که دیگه هیچ شباهتی به اون در قبلی نداره رو نگاه میکردم که یکهو حالت تهوع شدید اومد سراغم
تعجب کردم
من که خاطرات بچگی هام رو مرور میکردم هیچوقت اینطور نمی شدم
رفتم تو خودم
رسیدم به سالن مغز.رفتم دم در آرشیو خاطرات
دیدم یه اطلاعیه زدن که:بخش آرشیو خاطرات به سالن معده منتقل گردید
ای بابا
خب اینطوری که هربار بخوام یاد خاطره ای بیافتم حالت تهوع میگیرم
..............................................
عکس نیمکتی تنها در اکباتان است

8 comments:

هاله و نبات said...

شفق چه باحال پس آرشیو تو هم منتقل شده؟
کلی حال کردم با این مطلبت.
ماچ به لپت رفیق

. said...

من چیزی یادم نیومد
ولی به نظر آشنا هستیم
چون احساس میکنم چیز های مشترکی وجود داره که باعث می شه از هم با خبر بشیم
این نیمکت خالی توی اکباتان رو دوست داشتم
هر چند که تهوع خاطره ای رو برام میاره
خوب باشی

ماه‌نويس said...

باحاله ها! تهوع خاطرات از دفع آنها هرچي باشه بهتره! دادن صفت تنها به نيمكت قشنگ بود! نيمكتي تنها!

raha said...

merci azizam az lotfet,manam be shoma link dadam,movafagh bashi

میس کارتون said...

برگ برگ خاطراتم را بسوزانید....
یکی این و خونده؟
ولی بنده شخصا با استفراغ موافقم

Anonymous said...

etelaie ro az koja gerefty be ma ham begoo divert konim abji

من و من said...

نگوووووووو! خاطرات كودكي رو عشق است...

maneli said...

هیچی بهتر از استفراغ در این شرایط که گفتی نیست شفق باور کن.